حامد پسرداییم بچه یکی یه دونه خونه داره داماد میشه.
مامان اینا همین یه هفته پیش رفته بودن خواستگاری.(حامد داره فوق لیسانس کامپیوتر میخونه اونم کجا؟ دانشگاه امیرکبیر.منتظرعروسی جناب حامد خان بودیم که یهو زنگ تلفن خونه به صدا در اومد.حدس بزنین کی بود؟؟![]()
دایی جون بود اما نه دایی بزرگه بلکه دایی وسطه یعنی بابای منا و مریم و نگین.
از قرار شیرینی عروسی مریم جون رو زودتر میخوریم.![]()
بابا دیشب حالش خوب نبود نتونست بره مراسم شب جواب مریم واسه همین اطلاعات تکمیلی در این خصوص بعدا ارائه میشه.
همین قدر میدونم که داماد هم دانشگاهی مریمه تو سمنانه.دانشجوی مهندسی مکانیک.مریم هم که میدونین مهندسی شیمی معدن میخونه همونجا.(خونواده عروسیم دیگه.ماشاا... همه مهندس دکتر) ![]()
حالا بدی کار:حامد و مریم عروسی هاشون با هم می افته عین من و منا که قاطی پاتی شد.![]()
فکر کنید امروز مراسم بله برون من بود.فرداش نامزدیم پس فرداش بله برون منا و روز بعدش نامزدی منا.![]()
به هر حال ورود این دو عضو جدید رو به جمع فامیلمون تبریک میگم.![]()
آقای داماد(همسر مریم) و عروس خانم(همسر حامد) خیلی خوش اومدین.
راستی جای حاجی بابا جونم واقعا خالیه.اگه الان زنده بود خیلی خوشحال میشد که ۲ تا دیگه از نوه هاش سروسامون گرفتن.![]()
***************************************
پی نوشت:عروسی حامد فعلا منتفیه.ناشکری کردیم که ۲ تا عروسی با همه اینطوری شد.![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت 12:37
یکی نیست بگه خب حال و هوای اون روزهای دلم ابری بود.حق داشتم اینا رو بنویسم.خدا رو شکر الان حالم خیلی بهتره.روحم هم سر و سامون گرفته.اون موضوع هم شکر خدا حل شد.![]()
راستی سی دی راز رو تماشا کردم.به شخصه تو چند تا موضوع امتحانش کردم جواب داده.اما امان از این ذهن بداندیش و ناسپاس که هر چی سعی میکنه باز هم به چیزهایی که نمی خوادشون و ازشون خوشش نمیاد فکر میکنه.![]()
باز هم تلاش میکنم.![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 15 اسفند1387 و ساعت 12:43