كلمات و تصاوير هنوز در ذهنم رژه مي روند
من دوستشان ندارم چون آن ها فقط در لحظه خوب بودند
آن ها فقط چند تصوير و چند كلمه بودند بر دل ثانيه ها و دقيقه ها
ثانيه ها رفتند كلمات و تصاوير را هم با خود بردند
دلم برايشان تنگ نمي شود
دلم براي گذشته تنگ نمي شود
قلب من كوچك است نه گنجايش اين همه دلتنگي را دارد و نه طاقت آن را
ديدي؟جرقه اميدي از راه رسيد
من معتقدم هميشه اميدي هست حتي كوچك حتي كمي دير
ولي هميشه هست
پس مي خندم،چرا كه مي دانم آينده هنوز در اختيار من است
هنوز مي توانم كلمات و تصاوير ماندگار و زيبا ببينم
تو هم با من بخند
لبخند تو زيباست

لبخند تو يك تصوير ماندگار است
تابستان ۸۶
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 3:0
امروز تولد 84 سالگي حاجي بابا بود.ديروز عصر مادرجون زنگ زد گفت فردا شب دوره خونه ماست. مامان گفت اشتباه مي كني نوبت مادرجون اينا نبود.گفتم نمي دونم خودش كه گفت دوره است.صبح خاله زنگ زد به مامانم گفت فكر مي كنم امشب يه خبر ديگه اي باشه.انگار خاله رباب برنامه چيده كه به اسم دوره، بچه ها و نوه ها رو دور هم جمع كنه،احتمالا تولده.![]()
قديمي ها كه شناسنامه درست و حسابي نداشتن.يه دونه سه جلد بود كه اونم دقيقا مشخص نمي كرد طرف كي به دنيا اومده.منظورم روز تولده.خلاصه از اون جايي كه حاجي بابا معلم بوده قرار گذاشته بودن كه حدوداي همين 12 ارديبهشت واسش تولد بگيرن.البته به بقيه گفته بودن دوره است تا تو زحمت نيفتن و كادو نيارن. ولي شك مامان و خاله درست از كار دراومد.من هم ظهر زنگ زدم قضيه رو به منا (دختر داييم) گفتم.اين طوري شد كه همه خبردار شدن.![]()
خلاصه رفتيم و دور هم يه تولد كوچولو گرفتيم.وقتي حاجي بابا رو بغل كردم و گفتم تولدتون مبارك تعجب كرد.مثل اين كه خودش هم خبر نداشت.
فكر كنم سوتي دادم ولي هيچ كي بهم هيچي نگفت چون بالاخره تا چند دقيقه ديگه اش كه مي فهميد.يه چند نفري از فاميل غايب بودن.خب البته عذر موجه داشتن.ولي تعداد غايب ها اون قدر هم زياد نبود كه اين طور خنك برگزار بشه.![]()
به من كه خيلي خوش نگذشت.ولي خوشحالي رو ميشد تو صورت حاجي بابا و مادرجون ديد.بنده خداها دلشون به اين خوشه كه بچه ها ونوه هاشون دور و برشون باشن.حالا مي خواد به هر بهانه اي باشه.جمال بيچاره (پسرخاله ام) گيتارشو برداشت و يه آهنگ شاد زد.آهنگشو هم خودش ساخته بود ولي هيچ كي محلش نذاشت.
نمي دونم همه چرا امشب اين جوري بودن.دمق-خسته-دپرس...اه.حالم گرفته شد.
بي خيال مهم اينه كه حاجي بابا و مادرجون شاد بودن.فكر كنم همين خودش به دنيا بيارزه.![]()


پی نوشت:"خاله طيب جون" چون احتمال ميدم اين مطلبو مي خونيد بايد بگم كه جاتونو خالي كرديم.اين 2 تا عكس رو هم ميذارم تا دلتون حسابي تنگ بشه و پاشين بياين.![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 2:26