همش 230 صفحه؟؟چه قدر زود تموم شد.
از ظهر كه كتاب به دستم رسيده تا الان يه ريز دارم مي خونمش.همين الان تموم شد.البته بعدازظهري مجبور شدم 2-3ساعتي برم خونه مادرجون.
درست مثل اين آدمايي كه واسه رفتن به يه جايي عجله دارن،پله ها رو 2 تا يكي مي كنن ؛ من هم شده بودم عينهو همونا.ااون قدر واسه خوندن اين كتاب هيجان داشتم كه نمي دونستم چطوري دارم مي خونمش.
حتي دلم نمي خواست يه كوچولو سرمو بلند كنم.
"زيگورات"،"هوشمند"،"پاتسي اعظم"...واي خداي من!
به تك تك اين كلمات كه مي رسيدم انگاري جايزه نوبل بهم داده باشن ذوق مي كردم.احساس مي كردم قدرت تسلط به خودمو از دست دادم فقط خدا رحم كرد موقع خوندن كتاب كسي پيشم نبود وگرنه حتما به عقلم شك مي كرد.![]()
از بس پشت سر هم و بدون وقفه مي خوندم سردرد گرفته بودم ولي اصلا مهم نبود.حالا خوبه بعدازظهر يه استراحت اجباري داشتم وگرنه تا الان مغزم از تو گوشام زده بود بيرون.![]()
راستي يادم رفت توضيح بدم.كتاب"هوشمندان سياره اوراك" يكي از بهترين كتاب هاييه كه تا حالا خوندم.اين همه شوق و ذوق هم واسه اينه كه اين كتاب خاطرات گذشته رو برام تداعي مي كنه.وقتي دبيرستاني بودم يكي از دوستام امانت داد تا بخونمش . يادمه همون موقع هم نشستم يه ريز خوندم.حتي موقع ناهار خوردن .
بعد از اون ديگه هيچ وقت اين كتاب رو پيدا نكردم.چون اسم كاملش هم يادم نبود نمي تونستم از جايي تهيه كنم. ولي امسال خوشبختانه به لطف يه وبلاگ نويس آشنا تونستم اسم كامل كتاب رو دربيارم وبفهمم از كجا ميشه تهيه اش كرد.![]()
خب البته اونجايي كه فكر مي كردم نبود.پسرخاله ام تو مشهد از چند تا كتاب فروشي پرسيده بود گفته بودن بايد انتشاراتشو بگي.من هم تو اينترنت سرچ كردم وبهش گفتم.امروز هم خوشبختانه تونستم دوباره به اون همه خاطره قشنگي كه از داستان اين كتاب تو ذهنم مونده بود برسم.
نمي دونستم جلد دوم هم داره ولي حالا كه مي بينم ماجرا قراره ادامه پيدا كنه يه جورايي شدم.
متاسفانه اون كتاب فروشي جلد دومش رو نداشته و پسرخالم سفارش داده كه بياره.گفته هفته بعد. نمي دونم چطوري مي تونم تا اون موقع صبر كنم.![]()
به نظر من اين "فريبا كلهر"محشره.اين همه تخيل رو از كجا آورده فقط خدا مي دونه.يه داستان زيبا براي گروه سني نوجوان كه لا به لاش به طرز ماهرانه اي مفاهيم علمي گنجونده شده.
داستاني كه محبت و عشق توش موج مي زنه بدون اين كه به انحراف كشيده بشه.داستاني كه علم و پيشرفت علمي رو تشويق مي كنه اما تاكيد مي كنه كه تمام دانش بشري بدون حس انسان دوستي پشيزي نمي ارزه.
اين محاسن رو همين امروز فهميدم و متوجه شدم كه اين همه كشش ذهني براي دوباره خوندنش بي خودي نبوده.خدا مي دونه تو همون سن و سال دوره دبيرستانم چند بار از روش صعود استفاده كردم و چند بار نصف شبي احساس كردم يه موجود نامرئي تو اتاقمه.![]()
الان كه از مامانم مي پرسم ميگه اون موقع ها خيلي خيال پرداز بودم.
نمي دونم تو جلد دوم چه خبره ولي اميدوارم خيال پردازي هاي جديد كار دستم نده.![]()
خب البته اين كه فقط يه شوخي بود چون هردوره سني مقتضيات خاص خودش رو داره و مطمئنا تاثيرپذيري من الان به مراتب كمتر از اون موقع هاست.
ولي از همين الان دارم براي خوندن جلد دوم لحظه شماري مي كنم. ![]()

نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 30 فروردین1387 و ساعت 2:41
يه خلسه عجيب بود.يه حسي تو درونم داشت شكل مي گرفت.انگار يه بذري بود كه داشت جوونه مي زد.اين بذر به نور احتياج نداشت.برعكس فقط تو تاريكي ها مي تونست رشد كنه.جوونه به سمت قلب من رشد مي كرد.اون قدر رشد كرد و رشد كرد تا كم كم قوي شد.
چنگال هاي خودش رو آماده كرد تا به دور قلبم بپيچه.درست تو همين لحظات بود كه خورشيد داشت طلوع مي كرد.اما اين نوري نبود كه مانع جوونه زدن نااميدي تو وجود من بشه.من تا قبل از اون بارها طلوع و غروب خورشيد رو ديده بودم.بارها قبل از طلوع با خدا حرف زده بودم،قبل از غروب بهش التماس كرده بودم اما....
اما حالا نااميد بودم.يه نااميد خسته.جوونه لحظه به لحظه به قلب من نزديكتر ميشد و من نمي تونستم مانع رشد اون بشم.من خسته تر از اوني بودم كه حتي دوباره نگاهي به آسمون بالاي سرم بندازم.تو اين حال و هوا يهو صداي زنگ موبايل به گوشم رسيد.بدون هيچ انگيزه اي و تنها طبق يك عادت گوشي رو برداشتم.
يك sms بود.يك sms عجيب كه هيچ شماره اي نداشت.اون جا فقط نوشته بود:"امروز صداتو نشنيدم،نگرانت شدم".
به يك باره وجودم شعله ور شد.هيچ كس تو اين دنيا انتظار شنيدن صداي منو نمي كشيد.اما...اما نه.يادم اومد كه هر روز همين موقع وقتي خورشيد داشت طلوع مي كرد پاي پنجره مي رفتم و خدا رو صدا مي زدم.
يه دفعه اي احساس كردم نوري توي قلبم رو روشن كرد.چشام خيس شد و پلك هام انگاري بيدار شدن.سرمو بالا گرفتم و كمرمو راست كردم.گوشي موبايل رو برداشتم و دكمه پاسخ رو فشار دادم.
انگشتام چنان با شوق تايپ مي كردن كه نفهميدم كي پيغام "ارسال شد" روي صفحه نقش بست.من نوشته بودم:
" خدايا اگر تنها ترين شوم باز هم تو هستي.تو جانشين تمام نداشته هايم هستي"

اين مطلبو حدود يك سال پيش نوشتم.يه بار هم تو صفحه جوان چاپ شده اما چون خيلي دوسش دارم فكر كردم بد نباشه اينجا هم ازش استفاده كنم.دلم ميخواد بدونم ديگران راجع بهش چه حسي دارن چون من كه هنوز هم با خوندن دوباره اين متن يه حال غريبي پيدا مي كنم.اصلا گاهي شك مي كنم كه خودم نوشته باشمش.منتظر نظرات قشنگتون هستم.
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 20:31
اول که قرار شد از ۷ تا آرزوی محالم بگم با خودم گفتم همش ۷ تا؟؟
این که خیلی کمه.من یه عالمه آرزوی محال دارم.ولی وقتی شروع کردم به شمردن فهمیدم که ۳ تا آرزوی محال هم تو زندگی من نیست چه برسه به ۷ تا.
اول از آرزوهای کوچیک شروع کردم.مثلا گفتم دوست دارم پنجره اتاقم رو به دریا باز بشه ولی نمی شه. ولی نمی شه؟؟؟چرا ممکنه یه روزی بشه.می تونم یه خونه کنار دریا داشته باشم که پنجره اش رو به دریا باز بشه.پس این که هیچی.![]()
با خودم گفتم آرزوهای کوچیک مال آدم های کوچیکه بهتره یه آرزوی بزرگتر پیدا کنم.
یادم اومد که دوست دارم رئیس جمهور ایران بشم ولی نمیشه.پس این یه آرزوی محاله.بعدش از خودم پرسیدم چرا نمی شه؟مگه آقای "احمدی نژاد"فکر می کرد یه روزی رئیس جمهور بشه.یا "شهید رجایی".اون که یه زمانی یه دستفروش ساده بود...پس فهمیدم که این کار شدنی است![]()
این بار از خودم اومدم بیرون.آرزو کردم که حسادت و کینه و دورویی وهر چی خصلت بده از همه آدم ها دور بشه.و مطمئن بودم که این یکی دیگه محاله
ولی نه...وقتی امام زمان ظهور کنه همه مردم کنار هم زندگی گل و بلبل خواهند داشت
حالا غیر از ما مسلمون ها..بقیه ادیان هم به منجی آخر زمان اعتقاد دارن.پس این هم محال نیست.
حتی آرزوی داشتن ماشین زمان که آقای شیرازی مطرحش کرده بودن هم الان محال به نظر می رسه.۲۰۰۰ سال پیش کی فکر می کرد یه روزی بشه که مردم از طریق امواج با هم صحبت کنن.یا از طریق اشعه بشه داخل بدن انسان رو دید یا مثلا کی فکر می کرد که انرژی هسته ای بشه حق مسلم ما؟
پس از اون جایی که تصور مکان و زمان هم تو یه عالم دیگه ممکنه بی معنا باشه شاید روزی برسه که بشه به گذشته یا آینده سفر کرد.(الزاما که سفر نباید فیزیکی باشه)![]()
خلاصه هی گشتم و گشتم..همه دنیا رو گشتم تا به این نتیچه رسیدم که تنها آرزوهای محال به فرصت های از دست رفته مربوط میشن.همون هایی که با "ای کاش" ازش یاد می کنیم.
مثلا بزرگترین آرزوی محال من اینه که :"ای کاش مرداد ماه سال ۷۹ به عنوان رئیس منتخب شوراهای مدارس بجنورد انتخاب نمی شدم تا مجبور به شرکت در اردوی تهران نباشم"![]()
حالا دلیلش بماند ولی "ای کاش تحقق این آرزوی محال هم غیر ممکن نبود"
نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 7 فروردین1387 و ساعت 11:59
سال گذشته چه خوب - چه بد......گذشت و تموم شد.
بهار اومده.
یه نفس عمیق بکش.
ولوم اسپیکرتو ببر بالا و از دیدن این همه زیبایی لذت ببر.![]()

با تمام وجودت خدا رو شكر كن.![]()

فکر کن تو هم مثل بهار تازه دنیا اومدی![]()

پس يه زندگي تازه رو شروع كن![]()
سال نو مبارك![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 0:50