تبليغاتX

به وبلاگ ايران سما خوش آمديد

ایران سما
آره 2 سال پیش بود

                            

                     

حالا حالا حالا حالا

همه دستا به بالا

به این وبلاگ خوشگل

بگین هزار ماشاالله

وبلاگ ایران سما امروز ۲ ساله میشه.

باورم نمیشه به همین زودی ۲ سال گذشت.باورم نمیشه وبلاگ من باعث شد روز ولنتاین ایرانی اختراع بشه.

بله.درست روز ۲۹ بهمن ۸۴ بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ نویس بشم.اون موقع ها اصلا فکر نمی کردم وبلاگ من چنین تحول شگرفی رو توی تقویم ایرانی ایجاد کنه ولی حالا که مجبورم واقع بین باشم! می تونم به آینده این وبلاگ امیدوار تر بشم.

الهی 100 ساله شی..نه 120 ساله شی...نه 120 سال کمه....همیشه زنده باشی

پاورقی:

۱)به عکس مطلب خرده نگیرین.این عکس رو گذاشتم تا یه روزی شاهد صدمین سال تولد وبلاگم باشم.

۲)همکاران و دوستانی که این مطلب رو میخونن لطفا فردا تقاضای شیرینی و سور ننمایند چرا که شیرینی که دیروز بابت اولین سالگرد فارغ التحصیلی اینجانب میل نمودید ۲ منظوره تشریف داشت.

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 0:23

دوست جدید من.....سلام

شوهر خاله بنده متخصص موبایله یعنی اون زمانی که هیچکی موبایل رو از نزدیک ندیده بود واون موقع که همه موقع تماشای فیلم های خارجی به این فکر میکردن که چطوری این موجود بدون سیم همه جا کار میکنه!ایشون مشخصات انواع و اقسام گوشی های موبایل رو داشتن.

یادمه اولین گوشی موبایل رو هم (البته تو دنیای واقعی)تو دست ایشون دیدم.فکر میکنم یه صاایران گوشکوب بود.یه گوشی درست مثل بیسیم های پلیس ولی با سایز کوچکتر. 

وای خدا میدونه چقدر آرزو داشتم یه دونه از اونا رو داشته باشم ولی خب اون موقع هنوز دبیرستانی بودم  و به قول مامان موبایل به چه دردم میخورد؟یا به قول بابا :بابام هم موبایل نداشت چه برسه به دخترش؟

یه بار سر جلسه کنکور آزمایشی دانشگاه آزاد سخنگوی جلسه  بین صحبت هاش از داوطلبان خواست تا تلفن های همراهشونو خاموش کنن.من و چند نفر از دوستام سر همین قضیه از خنده روده بر شدیم آخه اون موقع فکر کنم حتی شوهر خاله گرامی بنده هم هنوز موبایل نداشت چه برسه به فسقل جوجه هایی مثل من و دوستام.

چند وقت بعد  کم کمک تو شهر ما هم یه چند نفری موبایل خریدن...شماره های ۱۱ رقمی...قدم زدن موقع صحبت کردن...زنگ خوردن گوشی تو یه جلسه و.........وای که چه کلاسی داشت.

خلاصه زمان گذشت و گذشت تا اینکه این جانبه هم موبایل دار شدم.البته موبایل خودم نبود اما خب من دانشجو بودم..اصلا هم مهم نبود که دانشجوی شهر غریب نبودم و تو همین بجنورد درس میخوندم!به هر حال زشت بود که بین ۴ تا از بچه های دانشگاه کم بیارم.این گونه شد که سال دوم دانشگاه موبایل بابا رو تصاحب کردم.

یه سامسونگ لب تاپ بدون دوربین و بلوتوث و اینفرارد و... اصلا اون موقع این چیزها نبود.مهم داشتن یک عدد سیم کارت حدود ۱ میلیون تومانی بود به علاوه یک عدد گوشی ..حالاهر نوع گوشی..مهم نبود.

سال سوم یعنی ترم پنجم بودم که خونواده مجبور شدن برای سرخورده نشدن من یه دونه سیم کارت واسه خود خودم بخرن.البته اون موقع ها سیم کارت ثبت نامی بود.اولین گوشیم یه نوکیا نمیدونم چند سورمه ای بود.عجب وزنی هم داشت. دست آدم فلج میشد.

کیف گردنی هم که اون موقع نبود . اون گوشی به هیچ نوع جیبی هم رحم نمی کرد واسه همین تنها راه و با کلاس ترین(!) راه در دست گرفتن موبایل بود.

خلاصه چند ماهی که گذشت دیدم نه نمیشه.گوشی بروبچ خیلی با من فرق داره.اونا صفحه رنگی بودن .قابلیت آهنگ سازی داشتن(آهنگ های :مریم گل ناز من..طناز..باباکرم..)ولی من چی؟گوشی من چی؟

رفتیم سراغ بعدی.یک نوکیا بود با هر دو این مشخصات.خوشگل هم بود.نقره ای- مشکی و خوش استیل.ولی عمر این یکی هم خیلی طولانی نشد.

شب ها خواب می دیدم یه گوشی دارم که مثل گوشی هم کلاسی هام عکس می گیره و میشه توش آِهنگ mp3 ریخت.

خوشبختانه خوابم تعبیر شد.البته همش به جز قسمت فرمت آهنگ.یه نوکیا ۳۲۲۰ که دور و برش چراغ هم داشت.خب البته زشت بود که یه دخترخانم با شخصیت چراغ های اون رو فعال کنه! من هم که endشخصیت..بعد از ۲-۳ مورد تذکر دوستانه اقوام بی خیال این قسمت شدم.

وای خدای من چه عکس هایی با همین دوربین vga بی کلاس گرفتم.محشر بود.ولی خب خیلی حیف بود که نمی تونستم اون عکس ها رو واسه دوستام بفرستم.آخه نه اینفرارد داشتم نه بلوتوث.

مورد بعدی دیگه نوکیا نبود.بعد از یک تحقیق ۱ ماهه تو اینترنت به انضمام نصایح مخالفت گونه یک عدد همکار گوشی مورد دلخواهمو پیدا کردم.

سامسونگ d900.

این دیگه آخریش بود.یعنی به خودم قول دادم که آخریش باشه.دوربینش که حرف نداشت.معرکه.فیلم میگرفتی عینهو هندی کم سونی.  منتها بدون اینفرارد. اه ه...اینفرارد دیگه کیلویی چنده؟بلوتوث ورژن ۲رو عشق است.

چند ماهی گذشت.دکمه های گوشی یه خوده مریض احوال شدن و تو اس ام اس های پرسرعت کم می آوردن.صفحات اینترنتی هم که خیلی دیر لود میشد.بدتر از همه فارسی سرچ نمی کرد. سیو عکس رو هم باید فراموش می کردی.

اااا....این جوری که نمیشه زندگی کرد.

و این گونه شد که بعد از یک مذاکره کمتر از نیم ساعته و با توافق طرفین -گوشی مذکور را نیز به مادر عزیزتر از جان واگذار کردیم. البته خیلی منصفانه با قیمت ۶۰ تومن زیر قیمت گوشی نو بازار.

بعدترها فهمیدم که خیلی هم منصفانه نبوده چون ram micro sd

۱۶ هزار تومانی به گوشی جدیدم نمی خورده.این یعنی گوشی عزیزم رو مفت از دست دادم.

تازه یه کم بعد ترش بیشتر افسوس خوردم چون گوشی جدید ۱۵ فریم در ثانیه فیلم میگیره.قبلیه ۳۰ فریم.

راستی یادم رفت اسمشو بگم.

دوست جدید من یه k800 سونی اریکسون بی نظیره.این دیگه آخریشه.

البته امیدوارم!!!!!!!

دوست جدید من

 

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 0:34

هنوز هم نمی دونم

وقتی شب میشه    وقتی با خدا خلوت می کنی

وقتی دلت می خواد باهاش حرف بزنی   اما نمی تونی

نمی دونی که چی باید بهش بگی و از کجا باید شروع کنی

اونجاست که می فهمی چقدر از درون تهی هستی

می فهمی که روزها بیخودی قیل و قال راه میندازی و منم منم می کنی

بیچاره!      تو که اینقدر بهش محتاجی     تو که بدون اون حتی نمی تونی نفس بکشی

تو که یقین داری    زندگی   مرگ   گذشته و آینده ات همه به خواست  اونه و به دست اون رقم می خوره

چرا؟؟

پس چرا فراموشش می کنی؟   چرا گاهی یادت می ره که خدایی هم هست؟

خدایا!

واقعا که انسان از شیطون هم بدتره

آخه اون آخر آخرش فقط به ما سجده نکرد 

 اما ما به تو سجده نمی کنیم!

من موندم تو این غرور مسخره!

آهای!!    تو که از اسم مرگ وحشت داری

تو که یه زمانی یک نطفه ی بی ارزش بودی 

 تو که آخرش فقط یه لاشه که نه ۲ تا استخون ازت باقی می مونه

به چیت می نازی؟  

 به خوشگلی؟ به من بگو چقدر واسه این خوشگلی زحمت کشیدی و قراره تا کی باهات بمونه؟

به پولت؟  بگو اگه عزرائیل از راه برسه با چقدر می تونی ازش مهلت بگیری؟

به مقامت؟  خودت هم خوب می دونی که به یک مو بنده  خدا بخواد چنان از عرش به فرش میاردت که نفهمی از کجا خوردی

والله من تو پرروئی خودمون موندم  هنوز هم نمی دونم چرا گاهی فراموشت می کنیم!!

خودم-تابستان۸۶

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 23:12

تقدیم به سالار تنهای کربلا

.......

اول نامه جای دل تنگ 

چند تا نقطه چین می گذارمیا ابا عبدالله

جای اسم قشنگت سر سطر

نازنین..نازنین می گذارم

گفتن از تو ولی کار من نیست

گفتن از تو ولی کار من نیست

پس قلم را زمین می گذارم!

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت 23:43

New Page 1