امروز هوا اونقدر سرد بود که اصلا دوست نداشتم از تو تختم بیام بیرون.بخاریهای اتاقها در حال خودکشی بودن..شومینه تو هال هم همینطور ولی با این وجود اصلا خونه گرم نمی شد. زنگ زدم ۱۳۴ ببینم چه خبره؟ همین جوری موندم...
۱۶ درجه زیر صفر؟؟؟؟ همه شیرهای آب هم یخ زده بود.تلویزیون رو روشن کردم دیدم همه ی شبکه ها از برف و سرما حرف میزنن و احتمال قطع گاز. وای نه........![]()
حالا آب رو میشه یه کاریش کرد..اما اگه گاز قطع بشه دیگه فاتحه مون خونده است.یه قهوه داغ واسه خودم درست کردم و نشستم جلوی تلویزیون.نخیر..
انگار به جز این که بگن چند تا ماشین تو راه مونده و چند متر برف تو کدوم شهر ها باریده خبر دیگه ای نیست.
با خودم فکر کردم تو این هوا یه خواب درست و حسابی می چسبه.با این فکر دوباره پریدم رو تخت و رفتم زیر پتو. اتاقم دیگه حسابی گرم شده بود و کم کم خوابم برد....اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم.فقط میدونم که حتی حاضر نشدم واسه ناهار برم بالا.
ساعت ۴ بعدازظهر بود که مامان اومد بیدارم کردوگفت بسه دیگه. چقدر می خوابی؟ناهار نخوردی زنده ای؟پاشو بیا غذاتو گرم کردم.(خبر نداشت صبحونه هم نخوردم وگرنه از پنجره پرتم می کرد بیرون).ولی انگار یه چیزیم میشد.هنوز هم خوابم میومد.اصلا هم گرسنه م نبود.واسه همین سردرد رو بهونه کردم و گفتم می خوام بخوابم.
مامان هم دلش سوخت و ناهارمو آورد تو اتاقم .
یک ساعت بعد دوباره اومد صدام کرد گفت پاشو بیا بالا.چای دم کردم.خودمو زدم به اون راه و جواب ندادم. واسه همین چایی رو هم آورد تو اتاقم و گفت نری بشینی جلوی تلویزیون..هال سرده سرما می خوری.زود بیا بالا...
این بار بابا اومد پایین و گفت:تو خجالت نمی کشی این همه می خوابی؟(راست می گفت..چرا خیلی خجالت کشیدم
)
ساعت ۶ بود که رفتم بالا.یک ساعتی رو اونجا بودم و دوباره برگشتم پایین.چقدر دلم واسه علیرضا تنگ شده بود.راستی یادم رفت بگم علیرضا داداشم ۲-۳ روزیه که رفته مشهد دنبال مدرکش.امروز قرار بود بیاد اما زنگ زد گفت ماشین پیدا نکرده .
دیگه شب شده بود و همه خواب بودن.همه یعنی همه ی شهر اما مگه من خوابم میومد؟(نه تو رو خداخواهش میکنم یه کم دیگه هم بخواب![]()
)
رفتم سراغ اینترنت.گفتم یه خورده مطلب واسه صفحه م پیدا کنم که یهو این چند تا عکس رو دیدم..
این دفعه دیگه واقعا خجالت کشیدم.مردم تو سرما موندن اما من یک روز کامل رو این طوری هدر دادم.اون هم تو اتاق گرم و کنار بخاری در حالی که خیلی ها امروز قطعی گاز داشتن.خیلی ها تو راه مونده بودن و
هیچ سرپناهی نداشتن.خیلی ها واسه تهیه مایحتاج زندگیشون با مشکل مواجه بودن.
خدا منو ببخشه.![]()
.



نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 2:11
در حسرت واماندن اسب
اسب
در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی
در حسرت مرگ!
حالا بگو دوست داری جای کدوم باشی؟
گاهی وقت ها بعضی ها یه فکرایی می کنن ..یه فکرایی که انگار دیگران خیلی مقصرن-خیلی بی رحمن-درک نمی کنن و....نگو مبهم حرف می زنم چون اینا رو اون کسی که باید می فهمه.خواستم از این جا به اون شخص بگم که آره تقصیر من بود.از همون اولش ولی باید حتما جای سمانه می بودی و از دید اون نگاه می کردی تا بدونی که یه سری افکار داره دیوونم می کنه و هیچ کی غیر خدا نمی فهمه.من از اولش آخرشو می دونستم اما هنوز دلم به یه چیزایی خوش بود-هنوز امیدمو به خدا از دست نداده بودم-اگه اومدم جلو فقط به همین خاطر بود .معذرت میخوام و اگر چه می دونم بی تقصیر نبودم و نیستم اما هر کسی که راه میره می تونه گم بشه مگه نه؟
و حرف آخر این که:خیلی دوست داشتم یه چرخ گاری یا یه اسب باشم اما انگار مجبورم نقش اون گاری چی رو بازی کنم که...
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 22:13