چقدر بده که آدم خواهر نداشته باشه. تا همین پارسال فکر میکردم خیلی خوبه که من تنها دخترم یعنی هر بار که ۲ تا خواهر کنار همو می دیدم و غصه می خوردم همه بهم میگفتن تنها دختر بودن که خیلی بهتره. تو چرا قدر نعمت هایی رو که داری نمی دونی و...
واقعیتش اینه که من با مامان خیلی صمیمی هستم و همه ی موارد زندگیمو باهاش درمیون میذارم .حتی اون زمانهایی که دچار احساسات میشدم .برخلاف بقیه بزرگترها مامان هیچ وقت تو ذوقم نمیزد و اجازه میداد که هر چی تو دلمه بریزم بیرون .
از بچگی همین طور بودم.وقتی از مدرسه میرسیدم خونه کیفمو زمین نذاشته از خاطرات ریز و درشت اون روز تعریف می کردم. مامان بهترین دوستمه. همیشه راهنماییم کرده و جالب اینه که هیچ وقت اشتباه نمیکنه. چند باری که به راهنمایی هایی که میکرد توجه نکردم و شکست خوردم اینو بهم ثابت کرد.
به هر حال من همیشه خودمو دلداری میدادم که اگر چه خواهر ندارم ولی مامان خوبی دارم که از ۱۰۰ تا خواهر بهتره. اما هر روز که بزرگتر میشم این احساس خلا پررنگ تر میشه. خیلی سعی میکنم به روی خودم نیارم ولی بعضی وقت ها واقعا کم میارم. وقتی به آینده فکر میکنم این موضوع بیشتر عذابم میده...
واقعا نمیدونم چی شد اینا رو نوشتم شاید به خاطر بحثی بود که امروز با مامان داشتم و عذاب وجدانی که از صبح راحتم نمیذاره و این غرور لعنتی که نمیذاره حتی برم عذرخواهی کنم. شاید اگه خواهر داشتم مامان این همه رو من حساس نمیشد و بحث امروز اصلا پیش نمیومد.
من هر روز نگرانم که نتونم آرزوهای مامان و بابا رو برآورده کنم و اون دختری باشم که اونا میخوان. هر چند می دونم که نیستم.
هر بار که اونا رو ناراحت میکنم به خدا قول میدم که بار آخرم باشه ولی باز هم تکرار میشه.
خر عیسی گرش به مکه برند چون که آید هنوز خر باشد![]()
اه.......از خودم بدم میاد![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 15:7
علیرضا آقا
اومده ویندوزعوض کرده درایو من فرمت شده. حالا قراره بره یه نرم افزاری پیدا کنه که درایوم برگرده. بهش اولتیماتوم دادم تا فردا برش گردونه نمیدونم میشه یا نه. تو رو خدا دعا کنین درایوم برگرده. همه ی کارهام اون تو بود. عکس های دانشگاه-فیلم های خوشگلم-عکس هایی که خودم با این موبایل بی کلاس گرفته بودم و...![]()
![]()
اینا رو گفتم چون قرار نبود ماجرای مسافرت اینجا تموم شه. می خواستم قسمت آخر رو مصور کار کنم. اما عکسهام رفت.![]()
هر چی دیشب و پریشب تو عروسی دخترعموم خوش گذشته بود کوفتم شد.
گفتم عروسی. جای همه خالی. یه شاهکاری کردیم هنوز که هنوزه یاد اون ماجرا می افتم خنده ام میگیره.![]()
قرار بود بعد مراسم بریم عروس کشون. همونی که عروس رو تا خونه ی خودش بدرقه می کنن. حدودا ۳۰ تا ماشین بودیم. ساعت ۲ شب بود واسه همین بوق زدنو بی خیال شدیم و فقط جفت راهنما.
خلاصه کمربندی رو دور زدیم. وقتی به شهربازی رسیدیم. ماشین عروس توقف کرد. فکر کنم واسه فیلم گرفتن بود. بابا از گوشه ی سمت راست رفت و یه خورده جلوتر وایستاد.
هنوز کامل ترمز نگرفته بود که یهو دیدیم ماشین عروس از کنارمون رد شد. ما هم سریع رفتیم دنبالش. یه دفعه دیدیم ماشین پیچید تو جاده شهرک ولیعصر. تعجب کردیم. من که گفتم اینا حالشون خوب نیست نصف شبی کجا دارن میرن.
ماشین چند متر جلوتر پیچید تو یه کوچه ما هم با ماشین های پشت سری به دنبالشون. یهویی دور زد و رو به ما قرار گرفت. گفتم بابا اینا می خوان قالمون بذارن مواظب باش.
ولی نور ماشین که افتاد رو صورت عروس و داماد دیدیم ای دل غافل اینا که اونا نیستن.![]()
بنده خدا داماده داشت زهره ترک میشد. آخه قرار نبوده هیچکی دنبالشون باشه.
خلاصه ما که از خنده مرده بودیم . فوری دور زدیم . خدا میدونه ماشین های پشت سری چقدر بهمون فحش دادن!
البته یه خورده تقصیر من بود. چون مامان اینا شک کرده بودن اما من گفتم اینا همونان. ولی به خدا عروس شبیه حمیده بود. تازه من براش دست هم تکون دادم![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 2:0
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۱۴۴۱.................![]()
..........................۱۴۴۱
۱۴۴۱.......................![]()
....................۱۴۴۱
۱۴۴۱................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اسلام هرار و ۴۴۱ ساله شد![]()
![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 15:41
این عکسها رو شخص شخیص خودم با یک عدد موبایل بی کلاس گرفتم.اصلا باورتون میشه؟![]()
بعدش هم با علیرضا و بابا رفتیم قایق سواری. خیلی باحال بود اینقدر سرعت بالا بود که کم مونده بود روسریمو باد ببره و آبروم بره . علیرضا با صاحب قایق دوست شده بود و داشتن در مورد سهمیه بنزین قایق موتوری ها بحث میکردن. آقاهه می گفت دیروز و پریروز که هوا طوفانی بود سهمیه رو ذخیره کردیم .واسه همین امروز تونستیم تا حالا دووم بیاریم. بعدش همونجا وسط دریا موتور رو خاموش کرد. سکوت دریا اون هم دم غروب خیلی قشنگ بود .۱۰ دقیقه ای همون جا موندیم. دلم می خواست اون ۱۰ دقیقه تا ابد ادامه داشته باشه اما حیف.........![]()
وقتی برگشتیم ساحل دیگه شب شده بود. خیلی ها عقده ی ۲ روز هوای طوفانی و موندن تو ویلا رو جبران کردن وتا اون وقت هم مشغول شنا بودن.

عکس این گوش ماهی ها رو صبح زود روز آخر موقع برگشتن گرفتم. به خاطر گرفتن این عکس کلی خیس شدم. یهویی یه موج بزرگ خورد به یه تخته سنگ و پاشید رو صورتم. تقریبا شبیه موش آب کشیده شده بودم. طوری که موقع برگشت به طرف ماشین چند نفر ازم پرسیدن :آب گرم بود؟ شنا خوب بود؟ و...
واقعا که آش نخورده و دهن سوخته![]()

نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 15:20
مامان یه مرغابی تاکسی درمی شده خرید. من که اصلا دوست نداشتم زیاد تو اون مغازه بمونم. دیدن اون پرنده های خشک شده ناراحتم می کرد. یه اتفاق جالب و البته عجیب هم افتاد. من داشتم به یه خروس تاکسی درمی شده نگاه می کردم که یهو پیرمرد صاحب مغازه بهم گفت:خسته نشدی هر روز میای اینو نگاه می کنی؟
منو میگین !هاج و واج مونده بودم که این آقاهه چی داره میگه. همین جا بابا گفت:حاج آقا ما مسافریم امروز هم اولین باریه میایم اینجا.
پیرمرد هم دوباره منو برانداز کرد و گفت :یه خانمی مثل شما هر روز میاد این خروسه رو می بینه و میره..من اشتباه نمی کنم. ولی انگار خود شما بودین. تازه این داداشتون هم دقیقا همون کسیه که با اون خانم میومد....![]()
![]()
من که گذاشتم به حساب پیری و هزار درد
ولی جالب بود. جالب تر هم میشه حالا...!!! شب شده بود .بابا پیتزا خرید و برگشتیم متل. اون شب من حالم یه جورایی بود. حتی حوصله تلویزیون رو هم نداشتم. مامان و بابا خیلی زود خوابیدن. علیرضا هم داشت فیلم سینما ۱ رو نگاه میکرد. همون موقع یه sms واسم اومد از طرف یکی از همکلاسی های دانشگاه که گفته بود:"امشب شب آرزوهاست و..."
تازه یادم اومد که چقدر منتظر اون شب بودم.
اولین شب جمعه ی ماه رجب یا شب لیله الرغائب. فوری حاضر شدم و رفتم کنار دریا ..دریا هنوز مواج بود. یه جای دنج پیدا کردم و رو ماسه ها نشستم. همینطوری به دریا خیره شدم و برای تمام کسانی که به ذهنم می رسید دعا کردم. دعا کردم که همه به آرزوهاشون برسن و به همه ی اون چیزهایی که خیر و صلاحشونه. ![]()
حدود نیم ساعتی گذشت. چند نفر دختر و پسر اومدن کنار دریا آتیش روشن کردن و شروع کردن به رقصیدن. چند تا خانم و بچه هم به نوبت به اونها اضافه میشدن. جالب بود که اونها با من خیلی صمیمی بودن. برام عجیب بود که هر کی از کنار من رد میشد سلام و احوالپرسی میکرد.
با خودم گفتم :عجب آدمای خونگرمی.
میومدن خوراکی تعارف میکردن و... یه پسره هم اونجا بود که خیلی نگاه میکرد. طوری که احساس کردم هر چه زودتر برگردم بهتره.![]()
همون موقع پسره به یکی از اون خانم ها گفت: صداش کن دیگه.بعد با سر به من اشاره کرد. وااا. جل الخالق . با خودم گفتم دیگه باید برم اینا حالشون خوب نیست. خانمه اومد طرفمو گفت: پاشو دیگه . فیروزه جان پاشو بیا...بعد که جلوتر اومد گفت: ای وای .
ببخشید فکر کردم فیروزه است. چند نفری هم که داشتن ما رو نگاه می کردن همگی زدن زیر خنده. همه از شباهت من و فیروزه حرف میزدن. یکی از بچه ها گفت : مامان من فکر کردم فیروزه است بهش سلام کردم. بعداز اون همشون از من عذرخواهی کردن. من هم شگفت زده از شدت شباهت خودم با دو نفر تو یک روز ترجیح دادم تا نفر سومی پیدا نشده برم بگیرم بخوابم![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 15:14
یه سوئیت ۲ خوابه بود. من همون اول راهی اون اتاقی رو که به دریا نزدیکتر بود انتخاب کردم.
بعد از جابجایی وسایل به اتاق خودم رفتم وپنجره رو باز کردم . بارون هنوز می بارید و برای همین هیچ کسی توی محوطه دیده نمیشد.
هوا خیلی آشفته بود.آشفته؟ نمیدونم صفت خوبیه یا نه ولی واقعا آدم شک میکرد که تابستون باشه.
خنکی هوا باعث شد مجبور بشم پنجره رو ببندم. رفتم تا کمی استراحت کنم اما خوابم برد .وقتی بیدار شدم هوا بدتر شده بود. صدای امواج بلندتر به گوش می رسید و آدمو وسوسه میکرد تا بره کنار دریا.
بالاخره هم همین کارو کردم.
بابا به خاطر خستگی رانندگی هنوز خواب بود ولی من و مامان و علیرضا با هم دیگه رفتیم کنار دریا. تا لب ساحل ۲۰ متر بیشتر راه نبود. چند نفر دیگه هم قبل از ما اومده بودن. صندلی ها و نیمکت ها خیس بود و مجبور بودیم ایستاده به دریا نگاه کنیم. اما همین هم کلی صفا داشت.![]()
اگر چه غروب ابری و امواج تیره و بزرگ یه جور احساس غمگینی رو ایجاد میکرد اما باز هم زیبا بود. یه جورایی آدم میرفت تو حس(از نوع رمانتیکش)
(البته من که نرفتم تو حس.آخه من جنبم خیلی بالاست
ولی بقیه مردم تو حس بودن
)
مشغول فیلم گرفتن بودیم که یهویی دیدم آقای علیزاده به همراه خانم و پسرشون اومدن. بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی شدن به همدیگه به طرف سوئیت برگشتیم. همسایه سمت چپمون آقای فرزانه اینا بودن که البته هیچ شناختی ازشون نداشتم ولی تو ۲ روز بعدی انگار بابا یه خورده باهاشون آشنا شده بود.همسایه سمت راستی هم آقای علیزاده اینا.
راستی همون جا صفحه جوان و نیشخند رو دادم به آقای علیزاده تا تاییدش کنن.
خلاصه نشستیم توی ایوون و عصرونه خوردیم.تو اون هوا با صدای امواج واقعا می چسبید.

فردای اون روز هم هوا تقریبا همون طوری بود. صبح که شد رفتیم بازار. اول از همه هم بازار میوه و تره بار. آخه من این بازار رو خیلی دوست داشتم.یادمه هر بار میومدم اینجا لهجه می گرفتم. اینقدر مرغانه مرغانه میگفتم اونم با لهجه ی غلیظ شمالی که همه حسابی کلافه میشدن.![]()
وای چه بازاری بود. حالا همیشه از بوی ماهی بدم میادها ولی اونجا انگار نه انگار. اول از هر چیزی هم طبق معمول رفتم سراغ دلار ماست. یه عده میگن دلال ماست. بعدش هم زیتون شور و انواع ترشی و وای......![]()
حالا یکی ندونه فکر میکنه من چقدر شکموام
ولی به جون خودم فقط از هله هوله خوشم میاد![]()
خلاصه کلی خرید کردیم و من هم ۴ تا دوست پیرزن ترشی فروش پیدا کردم البته با یکیشون دوست بودم (تجدید دیدار شد
) و برگشتیم.
دیگه ظهر شده بود .بابا و علیرضا رفتن ناهار بخرن. من و مامان هم موندیم فیلم تماشا کردیم....
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 1:35
عباس آباد واقعا قشنگ بود. قرار شد بعد ناهار با علیرضا بریم قایق پدالی سوار شیم. اما یهویی هوا طوفانی شد. بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.
طوری که مجبور شدیم ناهارمون رو تو چادر بخوریم. وای خدای من...فکرشو بکنید ![]()
در چادر رو به دریاچه بود .بارون هم که ماشا ا.. مثل سیل میومد . البته بادی که همراه بارون بود باعث میشد تا وسطهای چادر خیس بشه. یه شلخته بازاری شده بود که نگو. مامان و بابا که حرصشون در اومده بود ولی من و علیرضا(داداشم) کلی ذوق مرگ بودیم. حتی سعی میکردیم یه جایی بشینیم که خیس بشیم.
خلاصه بعد از ناهار این علیرضا گیر سه پیچ داده بود که الا و بلا (با ا...) بریم قایق سواری. اما واقعیتش من یخورده ترسیده بودم آخه همون دو تا قایقی که تو دریاچه بودن هم مرتب از طریق مسئول اون قسمت پیج (page)میشدن که مثلا قایق ۱۸ برگرد. جلوتر نرو.قایق ۲۵ جلیقه ی نجاتتو بپوش و....
من هم که مثل این علیرضا جونمو از تو جوب نیاورده بودم
که تو اون هوا برم ته دریاچه واسه همین مثل یک خواهر بزرگتر گفتم :" علیرضا جان
این خیال خام رو از سرت بیرون کن. چرا؟ چون من که باهات نمیام هیچ..به تو هم اجازه نمیدم بری غرق شی)
احساس مسئولیت رو حال می کنید؟
خلاصه وسایل رو جمع کردیم و دوباره زدیم به راه. از ساری و قائم شهر که گذشتیم .بابا گفت بهتره از جاده کناره بریم تا سریعتر برسیم آخه بزرگراه شلوغ بود.
بقیه راه رو خواب بودم .
عجب خواب دلچسبی هم بود .وقتی بیدار شدم نزدیک بابلسر بودیم اما هیچی دیده نمیشد. شیشه ها حسابی بخار گرفته بود. علیرضا هم که مثل من تازه بیدار شده بود هی غر میزد که ای خدا
عجب شانسی داریم ما..تو چله ی تابستون هوا همین امروز باید اینجوری میشد و.. ولی من که این هوا رو خیلی دوست داشتم.![]()
چون من اصولا بیشتر از بعضی ها میفهمم
جدی میگم ها .آخه پارسال که همین موقع ها شمال بودیم شمالی ها مدام از نباریدن بارون شکایت میکردن . هوا پارسال اونقدر گرم وشرجی بود که حد نداشت. صورت آدم مرتب عرق میکرد. واسه همین هوای بارونی رو ترجیح میدادم.
قراربود ۳ روز رو توی یکی از سوئیت های متل کرجی اقامت داشته باشیم. حدود ساعت ۴:۳۰ بود که به مقصد رسیدیم....
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 21:36
قرار بود صبح خیلی زود حرکت کنیم.بیدار شدن اونم ساعت ۳:۳۰ صبح خیلی سخت بود.اونم کی؟؟؟ من
خلاصه با فکر اینکه می تونم تو راه بخوابم بیدار شدم.بعد از جمع و جور کردن وسایل و جاسازی اونها تو ماشین که حدود ۱ ساعت طول کشید..به راه افتادیم.
خوابم دیگه پریده بود واسه همین mp رو روشن کردم و همین طور که مناظر زیبای اطراف رو نگاه می کردم و حالی به حولی ..یهو بابا رادیو رو روشن کرد و فهمیدم که ای داد بیداد .امروز شهادت امام هادی(ع).
یه کوچولو عذاب وجدان گرفتم (خب نمی دونستم دیگه
)
خلاصه با آهنگ های حزن انگیز رادیو مشغول تماشای منظره ها شدم
.بعد از گذشتن از جنگل گلستان هوا هم اون روی خودش رو نشون داد. ابرهای خوشگل پنبه ای کم کم تبدیل به ابرهای تیره میشدن و تعدادشون هم لحظه به لحظه بیشتر میشد.
واسه خوردن صبحونه تو یکی از پارکهای مینودشت توقف کردیم. صبحونه خوردن تو اون هوا که تقریبا بهاری بود خیلی کیف داشت.
بعدش دوباره راه افتادیم. خب چی بگم؟ همش منظره بود خیلی هم خوشگل ولی فقط همین بود .هیچ موضوع خاصی واسه تعریف کردن نبود به جز جنگولک بازی های علیرضا که وقت و بی وقت مشغول فیلمبرداری بود و مرتب هم از خودش و این ۴ تا تار سبیل سبز شدش فیلم می گرفت.![]()
پسرها هم واسه خودشون دنیایی دارن ها. یه روز ریش و سبیل رو کامل می زنن. یه روز پروفسوری. یه روز دیگه بیتل های بلند مد میشه ...بعدش همه ی کاسه کوزه ها سر دخترهای بیچاره میشکنه.
داشتم میگفتم. همینطوری رفتیم و رفتیم تا...رفتیم. دوباره رفتیم و رفتیم از گرگان هم گذشتیم و دوباره رفتیم. باز هم رفتیم..آها نه یه جایی وایستادیم ماهی خریدیم .از اونای که با قلاب کنار جاده وامیستن. آقاهه هم ۶ تا ماهی اندازه ی خرسشو بهمون قالب کرد .
بیچاره ما که باید همشونو می خوردیم.
ولی این شمالی ها هم عجب آِدم های زرنگی هستن. معامله کردنشون بیسته.
خلاصه ظهر شده بود که رسیدیم بهشهر. قرار شد واسه ناهار همونجا بمونیم. من پیشنهاد کردم بریم عباس آباد. آخه با اینکه خیلی تعریف اونجا رو شنیده بودم و هر سال هم گذرمون به بهشهر می افتاد ولی تا اون موقع نرفته بودیم.
حدود ۶ کیلومتر جاده فرعی رو طی کردیم . منظره ی اطراف عالی بود . یه چیزی تو مایه های جنگل "کیش دیبی" تالش. یه جاده ی باریک و پیچ در پیچ با یه عالمه درخت اطراف جاده و صدای این جونورهایی که نمی دونم اسمشون چیه
صداشون شبیهه زنگه و تو بوته ها و این جور جاها زندگی می کنن. علیرضا میگه اینا جیرجیرکن .
خلاصه رفتیم ورفتیم تا به یه جای وسیع رسیدیم که یه دریاچه کنارش بود. ۲ -۳ تا برج مخروطی شکل آجری قدیمی به فاصله دیده میشد. شبیه برج های دیده بانی بود. آدم یاد پادگان می افتاد.
مامان مشغول ناهار درست کردن شد و من هم رفتم یه دوری بزنم. چند تا عکس هم با موبایل بی کلاسم گرفتم. ایناهاش:


نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 15:33
...
یه سفر نامه آماده کردم توپ همراه با عکس
(از این عکسا)
تمام رنگی . گلاسه.در قطع کامپیوتر جیبی.![]()
..................
(اوه...................البته اینا همش تبلیغ بود .شما جدی نگیرید)
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 15:54