(حالا انگار خیلی مهمه!!!)![]()
![]()
.....
فعلا خداحافظ![]()
اگه بر نگشتم حلالم کنید...![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 20:59
این بار همون صحبت های همیشگی مطرح شد به اضافه صحبت در مورد قراردادها. و درست از اینجا بود که مشکل شروع شد. با خوندن اسامی بچه هایی که اسمشون واسه قرارداد رد شده بود که البته هنوز هیچ قطعیتی وجود نداشت جو متشنج شد.
خیلی ها قهر کردن. یه عده ...خیلی بد بود خیلی. اوضاع بین همکاران اونقدر بهم ریخته بود که همه ی اون کسانی که اسمشون اونجا بود گفتن :ای کاش اسامی خونده نمیشد.
یکی از اون بچه ها هم گفت : من حاضرم اسمم نباشه ولی مجبور به تحمل این نگاه ها و این طعنه ها هم نباشم.
خیلی ها چهره ی واقعی خودشون رو نشون دادن. طوری که آقای علیزاده گفتن: از سفر به بجنورد پشیمون شدن و دفعه ی بعد دیرتر میان.
یه نفر از همکاران خیلی مرموز و زیرآبی حرکت میکنه. من وقتی صحبت های این همکار رو پیش مسئولین تحریریه بجنورد-مشهد و پیش خود بچه ها با هم مقایسه میکنم ..حالم حسابی بد میشه.
این همکار محبوبیت عجیبی هم داره و نمیدونم چرا؟
من خیلی به ندرت از کسی بدم میاد ولی از این شخص میتونم بگم متنفرم. چون به شدت مشغول بهم زدن اوضاع تحریریه است. و این کار رو با چنان ظرافتی انجام میده که ...گفتم پیش همه محبوبیت داره.
من که مطمئنم خورشید همیشه زیر ابر نمی مونه. اما می ترسم اعتماد مسئولان به این شخص باعث از دست دادن خیلی از نیروهای خوب بشه.
از منافق بودن خیلی بدم میاد. نمی تونم حرفی بزنم فقط میتونم آرزو کنم که چهره ی واقعی این شخص هر چه زودتر برملا بشه.
-----------------------------------------------------------------------------
تکتم جان ![]()
با این که خیلی برام عزیزی
ولی لطفا از من نخواه که اسم اون شخص رو بگم.
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 22:30
گفتم بنویسمش شاید از دست زمزمه هاش راحت بشم.![]()
اول هم بگم که این شعر به بدا انسان اشاره میکنه. یعنی اون موقع هایی که خدا ازمون خواست تا زندگی الانمون رو انتخاب کنیم.
این شعر از نظر من مفهوم خیلی عمیقی داره و هر کسی هم یه برداشتی توی ذهنش میکنه.
راستی برداشت شما چیه؟؟![]()
-----------------------------------------------------------------------------------------
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر
من به میهمانی دنیا رفتم!
من به دشت اندوه من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله ی مذهب بالا تا ته کوچه ی شک
تا صدای خنک استعفا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق...
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 18:16
دل بزرگ است بزرگ
غم تو اما هر چند بزرگ می نشیند کنج یک گوشه ی دل
تو گمان می بری اما همه جایش او هست ونمی دانی که
هر آنجا که خدا هست غم دل پیدا نیست
و خدایت به چنان وسعتی اندر دل توست
که غمت میل فنا می دارد
و تو در بحبوحه ی علم یقین می گویی:
غم من میل به صفر
آنجا که
خالقم روی کند عالم بی پایان را
که خطی است ابتدایش ازلی انتهایی که ندارد ابدی است
من کجایم؟
نیک می دانم روح من باید که بالاتر رود
بیند این جان خاکی مرا
کاندر این صفر نهانی...در جا می زند![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 20:14
بعضی وقتها یه رفتارهایی انجام میدیم که شک می کنیم از طرف خودمون باشه.مثل رفتار امروز من.![]()
امروز تو دفتر روزنامه با یکی از همکاران که خیلی هم دوستش دارم رفتار خوبی نداشتم. البته رفتار من به خاطر شوخی زننده ی خودش بود ولی باعث شد تا چند ساعت حالم خیلی بد باشه.![]()
بعد از اون شوخی بهش گفتم که هیچوقت نمی بخشمش ولی خودم هم میدونستم که دروغ گفتم.چون کمتر از 10 دقیقه بعد دیگه هیچ ناراحتی ازش نداشتم. تا اینجا رو میدونستم. یعنی خودمو شناخته بودم که آدم کینه ای نیستم ولی تاثیر طولانی مدت اون ناراحتی رو اعصابم وهمینطورسکوت طولانی مدتم توی محیط دفتر علاوه برهمکاران برای خودم هم عجیب بود.
وقتی بیشتر راجع به این موضوع فکر کردم به این نتیجه رسیدم که عکس العمل من تنها به اون شوخی مربوط نمی شد
چون مشابه اون کار بارها برام اتفاق افتاده بود.اون رفتار عجیب من ناشی از ناراحتی های کوچکی بود که در طی این چند ماهه اتفاق افتاده بود.
2 نفر از همکارانی که با من خیلی صمیمی هستن از روی این احساس صمیمیت-
گاه و بی گاه رفتارهای منو مسخره می کردن البته خودشون که میگفتن فقط واسه خندیدن من این کارها رو می کردن ولی گاهی برداشت من غیر از این بود.![]()
شاید رفتارهای من یه خورده بچه گانه باشه که باز هم من قبول ندارم.
من فقط احساسم رو بروز میدم .مثلا از دیدن یه بچه ناز ذوق میکنم.
مطمئنم که همه همینطورن ولی اونها این احساس خودشون رو پنهان می کنن .
اما باز هم این دلیل نمیشه به عکس العمل های من بخندن.واقعیتش اینه که من از خندیدن اونها ناراحت نمیشم ولی بعضی وقتها شورش رو در میارن.
امروز هم مثل همیشه تمام این رفتارها تکرار شد و من هم مثل همیشه فقط تو خندیدن همراهیشون کردم تا اینکه اون شوخی رو انجام دادن و این همون قطره ای بود که کاسه صبر منو لبریز کرد.![]()
![]()
خوشبختانه در بدترین حالت هم درگیری شدیدی با دوستانم نداشتم وندارم و کلا ارزش دوستی رو خیلی بیشتر از این حرفها می دونم .
مسئله ی امروز هم خیلی عادی و به قولی به خیر و خوشی تموم شد. واونها حتی عذرخواهی هم کردن.
ولی من هنوز به این فکر میکنم که ای کاش کمی بیشتر به تفاوت سلیقه ها یی که بین خودمون و دیگران وجود داره توجه کنیم و مهمتر از اون:
ای کاش کمی بیشتر به همدیگه احترام بذاریم.
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 20:47
امروز یه کاری کردم که میدونستم خدا رو ناراحت میکنه.با این که می دونستم ولی ...
برای همین تمام روز عذاب وجدان داشتم. البته از خدا عذرخواهی کردم .اینو هم میدونم که خدا خیلی مهربونه و منو برای هزارمین بار می بخشه ولی میگن"در دیزی بازه-حیای گربه کجاست؟"
آدم وقتی از کسی بدش بیاد میتونه ازش فاصله بگیره تا نبینتش ولی وقتی از خودش بدش بیاد چی؟؟
من امروز از خودم خیلی بدم اومد .احساس کردم دارم از مهربونی های خدا سوء استفاده میکنم.
یاد یه حدیثی افتادم که می گه:"بترس از زمانی که می بینی خدا انواع نعمت ها رو برات فراهم کرده و تو همچنان گناه می کنی!"
خدایا منو ببخش.

و به عنوان حرف آخر:
خدایا!![]()
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو؟
آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو؟
من بد کنم و تو بد مجازات دهی!
پس فرق میان من و تو چیست بگو؟
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 9 تیر1386 و ساعت 20:27
چند روز پیش
خیلی خسته شده بودم. از همه چیز. دلم می خواست برم تو یه جزیره ای که هیچکی اونجا نباشه.دوست داشتم غیر از صدای امواج دریا هیچ صدایی رو نشنوم. اصلا دلم می خواست بمیرم.چرا باید زنده باشم؟ زنده بودن من چه دردی رو دوا می کنه. ای کاش تو همون ۱۰ سالگی که قرار بود بمیرم می مردم.لااقل اون موقع این اندازه پیش خدا روسیاه نبودم..............
امروز
چه روز خوبیه. وای که چه هوایی! همه چیز چقدر قشنگتره.چقدر زندگی خوبه. خوب شد اون موقع ها نمردم.حداقلش اینه که فرصت بیشتری برای انجام کارهای خوب دارم.
آره .گاهی زندگی سخت میشه. گاهی احساس میکنی همه چیز علیه تو ئه. فکر می کنی دنیا خیلی بی مفهومه. همه چیز زشته. همه جا پر از گناهه و..
ولی قرار نیست زندگی ما همیشه مطابق میلمون باشه. اصلا وجود همین روزهای بده که روزهای خوب رو واسمون قشنگتر میکنه. هر روزی که زنده هستی باید با تمام وجود زندگی کنی. چون زندگی توی اون روز فرصتیه از طرف خدا که شاید به هزاران نفر دیگه توی کره زمین داده نشده!!
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 4 تیر1386 و ساعت 20:26