شاید من خیلی خوشبخت باشم...چون وابستگی هایم کم است
شاید من خیلی خوشبخت باشم...چون بدون یک نفر هرگز نمی توانم زندگی کنم
شاید من خوشبخت ترین باشم...چون آن یک نفر همه جا هست
آری من خوشبخت ترین انسانم...چون در کنار ساحل زندگانی ام تنها یک ردپا بر جاست
و آن رد پای خداست![]()
من همیشه در آغوش پروردگارم هستم من خوشبخت ترین انسانم
ای کاش این موضوع را هیچ وقت فراموش نکنم....
نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 30 خرداد1386 و ساعت 19:58
آقای علیزاده ما رو به ایشون معرفی کردن و ایشون هم چند دقیقه ای رو برامون صحبت کردن. از آقای علیزاده خیلی تعریف کردن و گفتن ایشون خراسان شمالی رو متحول کردن و همینطور از آقای نوریان.می گفتن به پیشونی آقای نوریان مهر دلسوزی زدن و به نظر من واقعا همینطوره. خلاصه خداحافظی کردیم و از دفتر روزنامه اومدیم بیرون . قرار بود یه سری بریم بازار .
بازار گوهرشاد نزدیک بود واسه همین رفتیم اونجا. بازار بدی نبود ولی من دنبال لباس مجلسی می گشتم که اونجا پیدا نمی شد برای همین همون خیابون رو به طرف بالا ادامه دادیم تا به بازار خیابون راهنمایی رسیدیم.
توی راه خیلی خوش گذشت.
انگار اصلا برای خرید نیومده بودیم چون بیشتر حرف زدیم تا اینکه خرید کنیم.واقعیتش اینه که هیچی هم نخریدیم. آخه لباس مجلسی هاش که خیلی باز بود و مناسب مجلس های عروسی بجنورد نبود
ولی خانم لنگری نمی دونم چرا خرید نکرد. خلاصه ساعت حدود 10 برگشتیم هتل.
یکی از هتلدار ها بهمون گفت شام تا نیم ساعت دیگه. ما هم رفتیم بالا نماز خوندیم و ساعت 10:30 برگشتیم به سالن ناهارخوری. دیدیم چراغ های سالن یک در میون خاموشه و هیچ کسی هم برای خوردن شام نیومده .
تعجب کردیم ولی دور یکی از میزها نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم. با اینکه سعی می کردیم آروم باشیم اما صدای خندیدنمون توی سالن می پیچید .
یهویی یکی از گارسن ها اومد و گفت دیر اومدین شام تموم شد. تازه فهمیدیم که هتلداره بهمون گفته شام فقط تا نیم ساعت دیگه و ما اشتباه برداشت کردیم.
با این وجود آقاهه دلش واسمون سوخت و سفارش غذا گرفت. ولی من و خانم لنگری اونقدر سر و صدا کردیم که محترمانه غذاها رو تو ظرف یکبار مصرف ریختن و گفتن :"تشریف ببرید توی اتاقتون میل کنید"
قاعدتا باید از خجالت آب میشدیم ولی ...بی خیال. رفتیم تو اتاق و همزمان فیلم "ساقی" رو هم تماشا کردیم.![]()
خوابم نمیومد ولی بالاخره خوابیدم. اوه نه یادم رفت. قبل از خواب یه سر رفتیم اتاق جنوبی ها . بنده های خدا خواب آلود 1 ساعتی تحملون کردن و اینبار دیگه واقعا خجالت کشیدیم.
شب بخیر گفتیم و برگشتیم به اتاقمون.
فردا صبح نماز خوندم و دوباره خوابیدم .
انگار سحرخیزی من فقط یک روز بود .حدود ساعت ۷ بود که با صداهای وحشتناکی بیدار شدم.
جنوبی ها یهویی ریختن تو اتاقمون.
فکر میکنم می خواستن کار شب قبل مارو تلافی کنن.
ولی من که خودمو زدم به کوچه علی چپ و خوابیدم اما این خانم قاسمی اومد و مثل این مامان ها پتو رو از رو سرم کشید و گفت:"پاشو پاشو کوچولو..."
دیگه ادامشو خجالت میکشم بنویسم. من هم مجبور شدم بیدار شم.
خلاصه همگی با هم رفتیم که صبحونه بخوریم. گروه جدید جنوبی ها که خانم "رضاپور " و دبیرسرویس خبرشون بود هم تازه رسیده بودن و اونجا با هم آشنا شدیم.بعدش با خانم لنگری رفتیم پوشیران خرید. جنوبی ها هم بازار بین المللی رو ترجیح دادن.
خانم لنگری یه عالمه لباس واسه بچه هاش "یاسمن "و "سپیده"خرید ولی من فقط از یه لباس خوشم اومد که اونم وقتی پرو کردم دیدم زیاد جالب نیست. واسه همین برای خالی نبودن عریضه یه تابلو و چند تا از سوغاتی های مشهد خریدم و برگشتیم هتل. همون موقع آقای "پور خیاط" از همکاران شمالی که از بچه های گروه بعدی بود از راه رسید.
بعد از احوالپرسی وجواب دادن به سئوالاتش در مورد محیط روزنامه خداحافظی کردیم و یه آ ژانس گرفتیم و رفتیم فلکه پارک.
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت 14:55
ساعت حدود 5:30 بود که چاپ ویژه نامه ها شروع شد. یکی از مسئولان چاپخونه تمام مراحل چاپ رو برامون توضیح داد .خیلی جالب بود . اونجا 4 تا رول به فاصله قرار داشت که مسئوایت اضافه کردن رنگ ها رو در هر مرحله به عهده داشتن. این 4 رول 4 رنگ زرد-آبی-قرمز و سیاه رو در 4 مرحله و به ترتیب به روزنامه اضافه میکردن و جاهایی رو که لازم بود رنگها رو با هم ترکیب میکردن.
روزنامه ها به سرعت ار بین این رول ها میگذشتن
،رنگ ها اضافه میشد و توی مرحله آخر صفحات روزنامه برش می خورد و تا میشد.
جالب اینه که باید سرعت حتما تنظیم میشد وگرنه رنگها با هم قاطی میشد یا حالت دوتایی روی عکس ها اتفاق می افتاد. یه مانیتوری بود که درصد ثابت بین آب و مرکب رو روی نمودار نشون میداد و یک نفر مسئول بود تا اجازه نده این نسبت به هم بخوره.

از چاپخونه اومدیم بیرون چند قدم جلوتر یه جایی بود که نگاتیوصفحه روزنامه رو روی یه ورق فلزی آلومینیمی میچسبوندن و بهش نور ماورا بنفش می تابوندن. وای یه نور خوشگلی بود.
یه لحظه همه جا اونقدر روشن شد که تا حالا ندیده بودم. البته چون خطرناک بود مرحله تابش پشت یه پرده انجام میشد.تابش نور 35 ثانیه ادامه داشت و تو این مدت ماده ی ژله ای روی اون ورق طوری از بین میرفت که مشابه اونچه روی نگاتیو بود روی ورق آلومینیمی، چاپ میشد.بعدش ورق رو با نوعی اسید شستشو میدادن.
مرحله بعدی هم یه جایی بود که 2 نفر خانم اونجا بودن ونظارت دستگاهی رو بر عهده داشتن که تمام این مراحلی رو که گفتم به صورت اتومات انجام میداد. هوای اونجا خیلی مسموم بود
.یاد آزمایشگاه شیمی دوره دبیرستانم افتادم.داشتم خفه میشدم .![]()
از اونجایی که هزینه کار با این دستگاه اتومات زیاد بود،فقط کار روزنامه های با تیراژ بالا رو با این روش انجام میدادن. هر چی که از مراحل چاپ گفتم خیلی خلاصه و ناقص بود چون متاسفانه نه یادداشت برداری کردم و نه ضبط.(از خبرنگار جماعت بعیده!).![]()
دوباره برگشتیم بالا.یادم رفت بگم که خانم لنگری و خانم قاسمی حالشون بد شده بود و توی همون چاپخونه از ما جدا شدن و رفتن بالا.بعدش خیلی یادم نیست. فقط میدونم که یکی دو ساعتی به صحبت کردن گذشت.خانم لنگری رفتن طرف میز جنوبی ها و با آقای "عطاریانی" مسئول بچه های خراسان جنوبی و آقای "طباطبائی" مشغول صحبت شدن .من و آقای نوریان هم این طرف داشتیم صحبت می کردیم.از اینکه حالشون خوب شده بود خیلی خوشحال بودم.
اون شب توی تحریریه چند تا عکس یادگاری هم گرفتیم.

از سمت راست:(خانم لنگری-خودم-آقای علیزاده-آقای نوریان)
بعد از اون جنوبی ها رفتن ولی ما تا ساعت 8 شب تو تحریریه موندیم. خیلی عجیب بود چون برعکس مشاغل دیگه انگار، اینجا ،تعطیلی معنایی نداشت.
چون هنوز تقریبا همه سر میزهاشون مشغول کار بودن. حتی زمانی که ما داشتیم می رفتیم، سالن تحریریه همچنان شلوغ بود.

از سمت راست:(۲ نفر از بچه های جنوبی-خانم لنگری-خودم-آقای نوریان-آقای طباطبائی-آقای عطاریانی-آقای تقوایی)
موقع رفتن یهویی آقای "شجاعی" مدیر مسئول روزنامه خراسان از اتاقشون اومدن بیرون...
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 22 خرداد1386 و ساعت 15:16
جنوبی ها زودتر از ما اومده بودن و همشون دور میز خراسان شمالی حلقه زده بودن.بعدش...خیلی یادم نمیاد بعدش دقیقا چی کار کردیم ولی همون کارهای دیروز تکرار شد .
ولی این بار باید علاوه بر صفحه 1 و 2 صفحه جامعه و مصور رو می بستیم. صفحه مصور اون روز خیلی خوشگل شده بود .آخه خانم تبریزی و خانم لنگری کلی زحمت طراحی قاب عکسها رو کشیده بودن.ولی بعد از ارسال پیش چاپ بود که آقای علیزاده اومدن و گفتن :"آقای "احدیان" سردبیر روزنامه خراسان صفحه مصور رو تایید نکردن" .
صفحه مصور اون شماره گوشه ای از زندگی عشایری که به بجنورد اومده بودن رو به تصویر کشیده بود و چون هیچ توضیحی راجع به اینکه اون عشایر از کجا اومدن و ...وجود نداشت ،تایید نشد. از طرفی خبرهای صفحه 1 اون روز خیلی دیر رسید.کمبود خبر داشتیم و فکر می کنم ساعت حدود 2:30 صفحه 1 بسته شد.
توی صفحه 4 که جامعه بود هم یه مشکلی پیش اومد. یه مطلبی 2 بار تو اون صفحه چاپ شده بود و جالب اینه که با اینکه از زیر دست 4 نفر رد شده بود هیچ کس متوجه این اشتباه نشده بود. تموم این اتفاقات باعث شد آقای نوریان حسابی عصبانی بشن.
یادمه اون روز حالشون اونقدر بد بود که هیچ کدوم از ما جرات نمی کردیم بهشون نزدیک بشیم.
من هیچ وقت ایشون رو اونطوری ندیده بودم.چند بار رفتن و صورتشونو شستن بعدش هم رفتن پایین ودر حالی که قدم میزدن یه مدت طولانی با تلفن حرف زدن. من و خانم لنگری حسابی حالمون گرفته شد .
خانم لنگری از من هم بدتر بود طوری که حتی نتونست ناهار بخوره. بعد از ناهار دوباره برگشتیم تحریریه .
من و خانم لنگری روبروی هم پشت میز نشستیم و مشغول خوندن صفحات رسیده از بجنورد شدیم. آقای نوریان هم کمی بعد اومدن. هممون ساکت بودیم
وفقط مطالب رو می خوندیم . حدود 1 ساعتی به همین منوال گذشت. خوندن صفحات تموم شده بود. کم کم سر صحبت باز شد . من به آقای نوریان گفتم که خانم لنگری خیلی برای ایشون ناراحتن. آقای نوریان هم تا حدودی علت ناراحتیشونو توضیح دادن. بعدش احساس کردیم که حال ایشون بهتر شده و خدا رو شکر دیگه عصبانی نیستن.
بالاخره ما هم از نگرانی دراومدیم.
آخه ایشون اونقدر به بچه ها خوبی کردن که دیدن ناراحتیشون خیلی سخته. کم کم شرایط بهتر شد. بعد از اون من و خانم لنگری با بچه های جنوب و آقای نوریان رفتیم چاپخونه که مراحل چاپ رو ببینیم...
ادامه دارد
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 21:32
دلم واسه حرم یه ذره شده بود. فکر کنم 3-4 ماهی میشد که نیومده بودم مشهد. وقتی ایوون طلا رو دیدم احساس خوبی بهم دست داد.
یه احساس خیلی آشنا. حرم خیلی شلوغ بود. توی اون ساعت از شب که حدود 9 بود جمعیت زیادی توی صحن نشسته بودن. کفش هامون رو به کفشداری 17 سپردیم و قرار گذاشتیم که سر ساعت 9:30 همه روبروی این کفشداری باشیم. یکی از بچه های جنوب گفت:"من زیرزمین حرم رو ندیدم ،بریم اونجا". خب زیرزمین مخصوص خانم ها بود و خلوت تر هم بود .برای همین قبول کردیم .نماز خوندیم و دعا کردیم. یهویی به خودمون اومدیم که ساعت 9:30 بود .

برگشتیم کفشداری و بعدش به طرف در خروجی حرکت کردیم.اصلا دلم نمی خواست بریم ولی انگار چاره ی دیگه ای نبود.
سر راه برای تبرک آب حرم رو هم خوردیم.یادم میاد بچه که بودم و میومدم حرم حتی اگه تشنم نبود حتما سری به سقا خونه میزدم.نمی دونم شاید از شیرهای آب اتوماتیک خوشم میومد یا از کاسه های طلایی رنگ که البته الان لیوان های یک بار مصرف جایگزین اونها شده.
خلاصه از حرم اومدیم بیرون و پیاده زدیم به راه.قرار بود شام رو بیرون بخوریم. خیلی راه رفتیم اما من که اصلا احساس خستگی نمی کردم .فکر کنم بچه ها هم احساس منو داشتن. شاید به این خاطر بود که مغازه های عطر و انگشتر فروشی اون اطراف تداعی کننده خاطرات قشنگ دوران کودکی بود.توی راه کلی گفتیم و خندیدیم.خیلی خوش گذشت.
بالاخره یه مغازه کبابی رو پیدا کردیم و رفتیم که شام بخوریم. یادمه اون شب سریال جواهری در قصر پخش میشد و وقتی ما وارد مغازه شدیم با شنیدن صدای آهنگ پایانی این سریال کلی دمق شدیم آخه فردای اون روز هم امکانش نبود که تکرارشو نگاه کنیم.خلاصه شام خوردیم و برگشتیم هتل. ساعت نزدیک 12 شب بود. اتاق ما طبقه 6 بود و اتاق جنوبی ها طبقه 3. از همدیگه خداحافظی کردیم و جدا شدیم.اون شب با اینکه اصلا احساس خستگی نمی کردم ولی تا چشامو رو هم گذاشتم خوابم برد. خیر سرم موبایل رو هم کوک کردم و گذاشتم بالا سرمون تا نماز بیدار شیم. اما متاسفانه..نمازمون هم قضا شد. اگه بابا اونجا بود می گفت:" نه به اون حرم رفتنتون نه به این نماز قضا کردنتون!" خدا ما رو ببخشه.![]()
ساعت 6:30 بیدار شدیم.
واسه من که آدم سحر خیزی نبودم خیلی عجیب بود. صبحونه یک ساعت دیگه آماده میشد واسه همین من و خانم لنگری نشستیم فیلم "گل یخ" رو نگاه کردیم .
بعد از خوردن صبحونه برگشتیم به اتاقمون. خانم لنگری می خواست به دیدن دختر خاله اش بره و من ترجیح دادم تو هتل بمونم. قرار بود زود برگرده ولی خیلی طول کشید. من تو این مدت فیلم "کافه ستاره" رو با اینکه خیلی تکراری بود نگاه کردم و همزمان حاضر شدم تا وقتی خانم لنگری اومد معطل نشیم. ساعت نزدیک 11 بود که آقای نوریان تماس گرفتن و گفتن:" پاشین بیاین دیگه ساعت 11 است." البته یه متلکی هم انداختن و گفتن اگه بریم بجنورد سنگین تریم!
خلاصه خانم لنگری بالاخره اومد .ما هم بلافاصله آژانس گرفتیم و رفتیم دفتر روزنامه...
ادامه دارد
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 19 خرداد1386 و ساعت 18:25
بعد از خوردن ناهار دوباره برگشتیم تحریریه. من شروع کردم به تنظیم خبر تجمع مردم گرمه. بعدش هم من و خانم لنگری با آقای نوریان و علیزاده کلی صحبت کردیم .صحبت که چه عرض کنم بیشتر درد دل بود. بعد از اون هم با خانم "انوار" آشنا شدیم.یه خانم شاد و سرزنده. خانم لنگری مثل این مامان بزرگ ها یه عالمه خوراکی(سوغات بجنورد) آورده بود و همه رو هم روی میز آقای نوریان چیده بود. کشک و قره قوروت و بادوم و برگه زردآلو... هر کی از اون ورا رد می شد می پرسید :"اینجا چه خبره؟"
آقای نوریان هم میگفتن:" بابا جمع کنید اینا رو آبروی ما رو بردین." ![]()
خانم انوار که کلی از قره قوروت ها خوشش اومده بود و داشت به خانم لنگری سفارش می داد که با گروه بعدی واسش بفرسته.
بچه های جنوبی زودتر رفتن چون حسابی خسته بودن ولی ما تا حدود ساعت ۶ توی دفتر روزنامه موندیم.
وقتی رفتیم هتل با جنوبی ها توی لابی قرار گذاشتیم و کلی گفتیم و خندیدیم. خیلی بهمون خوش گذشت. جالب اینه که با یکی از بچه های جنوب فامیل در اومدیم. نمی دونم بابابزرگ من چه کاره ی خانم داییش میشد!![]()
ساعت حدود ۸ شب بود که تصمیم گرفتیم بریم حرم....
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 15 خرداد1386 و ساعت 19:57
من حتی آقای "بنی اسدی" رو هم دیدم.کسی که مدت هاست یادداشت های زیباشون توی روزنامه چاپ میشه. آقای "صنعت نگار" هم اونجا بودن. از دیدن ایشون هم بی نهایت خوشحال شدم.
به یاد روزی افتادم که ایشون به همراه آقای "کوهزاد" (مسئول دفتر خراسان شمالی) اولین شماره ویژه نامه رو بستن.به یاد مهربونی های ایشون افتادم و این که چقدر توی پیشرفت ماها موثر بودن و چقدر بهمون روحیه میدادن و قدر کارمون رو می دونستن.
توی همین موقع ها بود که آقای "علیزاده" یکی از خبرهای رسیده از بجنورد رو به دستم دادن و ازم خواستن خبر رو به شیوه ی بهتری تنظیم کنم. خبر مربوط به تجمع مردم گرمه مقابل استانداری بود.
هنوز چند خطی بیشتر از اون خبر رو نخونده بودم که آقای "نوریان" اومدن و گفتن:"برو بالا صفحه یک رو ببند" وای خدای من! صفحه یک! توی دلم کلی ذوق مرگ شدم ولی به روی خودم نیاوردم.
بهشون گفتم : باید این خبر رو تنظیم کنم. ایشون گفتن:"این خبر مربوط به صفحه ۲ روزنامه پس فرداست. دیر نمیشه.تا بعد از ظهر وقت داریم"
من هم از خدا خواسته رفتم به طرف صفحه آرایی. این بار باید صفحه رو با خانم "تبریزی" می بستیم.
من فقط برای انتخاب و جابه جایی خبرها نظر میدادم. آقای "نوریان" هم جاهایی رو که می موندم کمک می کردن و این طوری شد که صفحه ۱ هم بسته شد.
خب کمی دیر بود فکر میکنم ساعت حدود ۱ بعداز ظهر بود ولی وقتی صفحه بخواد به روز باشه -مطالب از طریق فکس برسه و روز جمعه هم باشه زودتر از این نمیشه.آخه خبرهای نماز جمعه هم باید می رسید.اونجا دو نفر آقا بودن که هی میومدن میگفتن:"چی شد؟ تموم نشد؟" ای بابا. من که کچل شدم ![]()
بعدش با خانم لنگری رفتیم که نماز بخونیم...
ادامه دارد
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 17:30
با این که نمی دونستیم قراره دقیقا به کدوم میز مراجعه کنیم به طرف انتهای سالن حرکت کردیم. با دیدن آقای "نوریان" یکی از مسئولین خوب ویژه نامه خراسان شمالی در انتهای سالن فهمیدیم که تحریریه بچه های ما همون جاست. بعد از احوالپرسی -آقای نوریان ما رو به صفحه آرایی بردن.
برای رسیدن به صفحه آرایی باید چند تا پله رو پایین می رفتیم -از یه بخشی از محوطه میگذشتیم و دوباره از چند تا پله بالا می رفتیم.آقای نوریان ما رو به بچه های صفحه آرایی معرفی کردن.
وای خدای من! همه چیز خیلی بهتر از تصورات من بود.خانم "بهارلو" یک خانم با شخصیت و دوست داشتنی بود که اگه دروغ نگم انتظار داشتم با یک آدم بد اخلاق روبرو بشم.
خانم " تبریزی" هم چهره معصوم و مهربونی داشت. بقیه همکاران اون اتاق هم خیلی خونگرم و خوب بودن. بچه های خراسان جنوبی هم قبل از ما رسیده بودن که همونجا با همدیگه آشنا شدیم و بر عکس برخورد سرد ابتدای آشنایی بعدا دوستان خیلی خوبی شدیم.
خانم لنگری کنار خانم تبریزی نشست تا صفحه ۳ روزنامه فردا رو ببندن. من آقای نوریان هم رفتیم بالا قسمت تایپ.
۷-۸ نفر دختر شلوغ و پرانرژی اونجا بودن که دیدنشون هر کسی رو سر ذوق می آورد. اونا از صفحه جوان انتقاداتی کردن مثل این که کلمات به کار برده شده توی این صفحه کمی غیر عادیه و اونا برای تایپ با مشکل مواجه میشن. اونا اونقدر انتقاد کردن که آقای نوریان گفتن: "بابا چه خبره؟ بنده خدا تازه رسیده" و اینطوری نجاتم دادن!
بعدش دوباره رفتیم صفحه آرایی.کنار خانم بهارلو نشستم تا صفحه ۴ رو ببندیم.
صفحه بندی روزنامه به نظره کار خیلی جالبیه . دوست دارم یه روزی خودم بتونم صفحه جوان رو ببندم.
خلاصه صفحه جوان بسته شد. من و خانم بهارلو معمولا در زمینه عکس های این صفحه خیلی تفاهم نداشتیم. البته من کارشون رو خیلی قبول دارم ولی بعضی وقت ها مثل شماره قبل از عید یه کوچولو دعوامون شد.
تو همین وقتها بود که آقای "علیزاده" مسئول ویژه نامه خراسان شمالی از راه رسیدن....
ادامه دارد
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 11 خرداد1386 و ساعت 22:46
خلاصه ساعت حدود ۶ بود که حرکت کردیم. با خانم لنگری میگفتیم و می خندیدیم اما یهویی یه استرس عجیبی به سراغم اومد.البته از قبل هم نگرانی هایی داشتم ولی اون لحظه بیشتر اذیتم می کرد.
برای خوردن صبحونه به امامزاده سلطان ابراهیم قوچان رفتیم. این محل مورد علاقه مامان و بابا بود و توی اغلب سفرهایی که به این سمت داشتیم حتما تو این امامزاده هم توقف می کردیم. من اشتهایی برای خوردن صبحونه نداشتم و خیلی دوست داشتم که هر چه زودتر حرکت کنیم. بالاخره به راه افتادیم. هر چقدر جلوتر می رفتیم استرس من هم بیشتر میشد نمی دونستم اونجا چه شکلیه-برخورد اونها چه طوریه و...
خانم لنگری مدام دلداریم میداد و با خندوندن من سعی میکرد کمکم کنه. اما بالاخره خودش اعتراف کرد که استرس من به اون هم منتقل شده. خلاصه ساعت حدود ۱۰ به مشهد رسیدیم.
از قبل اتاقی توی هتل صبا واسمون رزرو شده بود . حدود نیم ساعت طول کشید که اتاقمون آماده بشه اما همین نیم ساعتی که توی لابی هتل منتظر موندیم باعث شد کمی به خودم مسلط بشم و آرامش بیشتری پیدا کنم. محیط هتل بهتر از اون چیزی بود که همکاران گروه قبلی توصیف کرده بودن.
سرانجام بعد از گذاشتن وسایل داخل اتاق به طرف دفتر روزنامه خراسان حرکت کردیم. راه زیادی نبود شاید ۲ دقیقه طول کشید تا رسیدیم. از مامان و بابا خداحافظی کردم و به اتفاق خانم لنگری وارد ساختمون دفتر روزنامه شدیم....
ادامه در پست بعدی
نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 23:47
فرا رسیدن دهه فاطمیه رو به همه تسلیت میگم.

نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 21:40
به احترام چند نفر از دوستان عزیز که ازم خواستن ادامه بدم تصمیم گرفتم
دوباره شروع کنم ولی سعی میکنم متفاوت از گذشته مطلب بنویسم.
دوست دارم همه ی دغدغه های ذهنی خودم رو اینجا بیارم.البته همه ی
همشون رو که نه.![]()
راستی اخیرا به اتفاق یکی از همکاران خوبم یک سفر ۲ روزه به مشهد
داشتیم و از روزنامه خراسان بازدید کردیم. سفر خیلی خوبی بود. اگه خدا
بخواد جزئیات بیشتر رو در پست های بعدی میارم.
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 6 خرداد1386 و ساعت 22:54