چه بسا آن چه امروز از آن توست ..آرزوی فرداهای تو باشد.

نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 23 مهر1385 و ساعت 23:40
گاهي فكر مي كنم اگه من نبودم چه اتفاقي واسه دنيا مي افتاد؟
حالا كه هستم چه كاري واسه اين دنيا مي كنم؟
بعدش ذهنم پر ميشه از جستجو به دنبال يه كار مهم
خيلي مي گردم اما هيچي پيدا نمي كنم..
هنوز دارم فكر مي كنم سرم درد گرفته ولي هر چي بيشتر پيش ميرم كمتر به نتيجه مي رسم
خدايا!
تو گفتي از آفريدن بنده هات هدف داري.
هدفت از آفريدن من چي بوده؟
آخه من چه باري از رو دوش دنيا بر ميدارم؟ غير از زنده بودن و استفاده از نعماتت چي كار مي كنم؟
خدايا ! فكر نكن واسه من راحته منم زجر ميكشم وقتي احساس ميكنم بيهوده ام
رنج ميبرم وقتي هزاران نفر مثل خودم رو ميبينم كه فعالانه گام بر ميدارن
اما ذهن من روح من روحيه ي من هميشه مثل يك سد بزرگ مقابل اين اهداف ايستادن
خدايا!
ميدونم كه هيچ كدوم از كارهات بي حكمت نيست
اگه يه برگي مي افته رو زمين واسه اينه كه تو خواستي عمرش تموم شه
اما اون برگ فانيه اون كه مجبور نيست جواب تو رو بده
خدايا!
بالاخره منم مثل اون برگ يه روزي بايد بيفتم رو زمين دير و زود داره اما سوخت و سوز نه.
ولي من جاودانه ام مثل خودت
تنها فرق من با تو اينه كه تو ازلي و ابدي هستي اما من فقط ابدي ام
وقتي كه مُردم هنوز اول راهمه
خب من چي بايد بهت بگم وقتي ازم پرسيدي تو دنيا چي كار كردي؟
اصلا چي دارم كه بگم؟
خدايا خسته ام..
هميشه با خودم زمزمه كردم كه:
"زندگي با همه ي وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست
اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش و جاري شدن است
از تماشاگه آغاز حيات تا به آنجايي كه خدا مي داند...."
ولي من تو مرداب ذهن خودم غوطه ورم
از جنبش و جاري شدن خبري نيست
اگه بد بيارم بيشتر ميرم تو لاك خودم
اگه خوب بيارم از تو غافل ميشم
ولي من نمي خوام تو رو واسه نيازهام صدا بزنم
چرا من اونقدر لياقت ندارم كه در همه حال تو رو كنار خودم داشته باشم؟
الان تو ماهي كه مهمونت هستم ازت مي خوام هميشه كنارم باشي و به من توفيق بدي حضورتو حس كنم
فقط حضور تو آرومم مي كنه
اين آرامش رو از من نگير
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 14 مهر1385 و ساعت 21:40
امام علی(ع) فرموده:خدا رو از اونجا شناختم که هر چی برنامه ریزی کردم آخرش همونی شد که خدا می خواست .
حالا من به این حرف اعتقاد پیدا کردم.اول مهر تولدم بود
.از قبل کلی برنامه ریزی کرده بودم که یه جشن تولد درست و حسابی تو وبلاگم بگیرم.اما همین که مهر از راه رسید شرکت مخابرات گرامی هم تصمیم گرفت تو محله ی ما کابل برگردون انجام بده.دردسرتون ندم تا همین دیروز تلفن ما قطع بود.![]()
حالا تولد وبلاگی بخوره تو سر بوش و بلر...
جشن تولد عادی هم به خاطر مسافرت رفتن اکثر اقوام مخصوصا منا جون دختر دایی خوشگلم(که بدون اون می خوام دنیا نباشه) کنسل شد.![]()
حالا هم که اونا از مسافرت برگشتن ماه رمضونه و نمیشه تولد گرفت.
بی خیال بابا قسمت نبود...راستی گفتم ماه رمضون.....به همتون تبریک میگم این ماه مبارک رو.....![]()
وقت افطار و سحر دعا فراموشتون نشه(خیلی دلم شکسته...خیلی هم دختر بدی شدم خدا دیگه دوستم نداره ...پس حتما واسم دعا کنید)
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 6 مهر1385 و ساعت 14:10