سلام به همگی
این روزها بد جوری سرم شلوغه
امتحانات از یک طرف
-۳ تا پروژه هم دارم که شده قوز بالای قوز ![]()
البته شکر خدا یکیشون به سروسامون رسید و تحویل استاد دادم
ولی اون دوتای اصل کاری مونده
من این چند روزه خیلی نمی تونم بیام آپ کنم
الان اومدم از همه ی دوستانی که واسم نظر میذارن تشکر کنم
و همینطور عذرخواهی از اینکه بهشون سر نزدم یا دیر جوابشونو دادم
امیدوارم ۲-۳ هفته ی دیگه هم این تاخیرهای منو تحمل کنن
همین دیگه
راستی حتما واسم دعا کنید![]()
بازم ممنونم
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 21 خرداد1385 و ساعت 16:14
هر چه محبت داري نثار دوست كن
ولي هر چه اعتماد داري به پای دوست نريز
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 20 خرداد1385 و ساعت 23:26
خلقت خدا بي نقص است.پس اگر چه گناهكارم اما اشتباه خلقت نيستم.من نماينده ي خدا هستم و مي توانم خدا گونه بودن را ثابت كنم.من در اين جاده تنها نيستم.
قلب من مي تپد.هنوز مي تپد بي آنكه خسته شود شايد هم خسته مي شود اما به خاطر من تحمل مي كند.
من ضربان را درون تك تك رگهايم حس مي كنم.اين ضربان زندگي است كه ثانيه به ثانيه نو مي شود.
سلولهايم نيز لحظه به لحظه نو مي شوند.آنها همه براي من تلاش مي كنند. ولي مگر من چه ارزشي دارم؟!!
من نفس مي كشم تا زنده باشم-مي بينم تا لذت ببرم ولي نه من مي بينم تا درك كنم.مي شنوم تا بياموزم وسخن مي گويم تا بياموزانم.
ولي آيا به راستي اين چنين است؟؟
خدايا
هر نفسي كه مي كشم فرصتي است براي تكامل ميدانم
تك تك ضربانهاي قلبم فرياد مي زنند كه من هنوز زنده ام و فرصت دارم. ولي چرا گوشهاي من صداي آنها را نمي شنود؟
چرا چشمانم آنچه را كه بايد ببيند نمي بيند؟
چرا زيبايي ها رنگ تجدد به خود گرفته اند؟
پس اصالت كجاست؟ پس رنگ تو كجاست؟
چرا چشمانم نمي بينند؟
چرا زبانم كينه مي كارد و آه بندگانت را درو مي كند؟
اصلا چرا دستانم در حركتند تا بنويسند آنچه را كه براي خودم سودي ندارد؟
نمي دانم نمي دانم..
ولي شايد هنوز ذره اي از انسانيت را مي نگارند
شايد ته مانده هاي معنويت را كه در روحم مانده آبياري مي كنند
وشايد تلنگري براي گوشهاي شنوا و چشم هاي بينا رقم مي زنند
خدايا تنها تو عالمي
پس كمكم كن
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 5 خرداد1385 و ساعت 21:34