نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 31 فروردین1385 و ساعت 15:54
ای بابا بچه که زدن نداره... حالا من خوابم میومد
به جای یکشنبه گفتم جمعه..
چرا اینقدر تذکر میدین.. بگم ببخشید
راضی میشین یا می خواین دارم بزنید؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 31 فروردین1385 و ساعت 14:0
خوبین؟؟ صبح جمعتون بخیر..........![]()
فکر نکنین من آدم سحر خیزی هستم
نه اصلا![]()
فقط اومدم بگم
عیدتون مبارک ![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 27 فروردین1385 و ساعت 7:48
بنابر این برخیز و این لحظه را که بین دو عدم و نیستی است غنیمت شمار
امام علی(ع)
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 24 فروردین1385 و ساعت 21:37
ولی چون قول دادم یه ذره شو می گم
دیروز من تو جبهه بودم نه از اوون جبهه هایی که شما فکر میکنید نه
ولی من یه طرف بودم روح دیوونم هم اون طرف خاکریز
حالا فهمیدین چرا خوشحال بودم؟
وااااااااا نفهمیدین؟؟؟!!
خوب به خاطر اینکه من پیروز شدم این واسه من یه موفقیت بزرگ بود
حالا فهمیدین؟؟
گفتم هیچ کس نمی فهمه ولی مهم نیست
تا بعد............
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 24 فروردین1385 و ساعت 13:18
ضرری که نداره به خودم دستور دادم که باید از لحظه به لحظه های امروز راضی باشی می دونی چی شد؟؟
واسه خودم هم غیر منتظره بود با اینکه امروز درست مثل روزای دیگه بود
اما من اونو بهتر از همیشه احساس می کردم واسه همین خوشحال بودم
تازه به این نتیجه رسیدم که :این خودم بودم که تا حالا روزهامو خراب می کردم
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 22 فروردین1385 و ساعت 20:8
چرا خورشید می درخشد؟
چرا ابر ها می بارند؟
چرا زمین سبز می شود؟
و چرا گاوها شیر می دهند؟
من که در این حوالی انسانی نمی بینم!!
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 22 فروردین1385 و ساعت 12:55
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 22 فروردین1385 و ساعت 11:14
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
بگذار در بزرگی این منجلاب یاُس
دنیای من به کوچکی انزوا شود
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 22:29
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 18:56
*تنها صفت مشترک انسانها این است که همه اشتباه می کنند..هیچ انسانی مطلقا خوب یا مطلقا بد نیست*
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 17 فروردین1385 و ساعت 15:24
اما می دانم هر چه هست حکمت اوست
و در این میان تنها چیزی که پس از داشتنش می خواهم
صبر نداشتنش است
نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت 19:3
نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت 18:27
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 14 فروردین1385 و ساعت 11:34
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 4 فروردین1385 و ساعت 13:55
من نگاه کردم تو نگاه کردی وعشق آغاز شد!
امروز درجاده ی زندگی مرد کوری دیدیم او هم عاشق بود
ولی او که هرگز نگاه نکرده بود!!؟
فردا در جاده ی زندگی تنها بودم عشق نبود
اماّ آن مرد کور همچنان عاشق بود
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 4 فروردین1385 و ساعت 13:50