(لطفا سایت و کتاب معرفی کنید)
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 30 بهمن1384 و ساعت 23:39
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 30 بهمن1384 و ساعت 18:50
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 29 بهمن1384 و ساعت 20:8
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 29 بهمن1384 و ساعت 18:49
بااجازه سهراب سپهري
روزگارم خوش نیست
تکه نانی دارم می گذارم در جیب
مادرم این جا نیست
پدرم مشهد ماند
آمدم از پی با د
در همین دانشگاه من کتابی دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی همه آواره تر از آب روان
من پشیمانم!
خانه ام زیر درخت
بسترم سیمان است
بالشم یک آجر و کتابم بر آن
سنگ از پشت کتابم پیداست
همه ذرات وجودم متورم شده است
من کتابم را وقتی می خوانم
كه چراغی باشد سر تیری روشن
من کتابم را زیر یک پنجره در شهر شما می خوانم
زیر یک نور ضعیف
پای من بر کف آب
فکر من مثل نسیم می رود باغ به باغ
می رود شهر به شهر
من پریشان هستم
من کتابی دارم باجلد (!) می فروشم به شما
تا به آواز غریبی که در آن زندانی است
چرت بی حالی تان پاره شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
گوشتان سنگین است
اهل شهرستانم
ناله ام شاید برسد
به کسی آن بالا
به مدیری به وزیری به کسی
یا به خالی بافان (!)
ناله ام شاید به نگهبانی ویلا ی یکی از حضرات توی تهران برسد
من به دشت اندوه
من به دانشکده ی خالی دانش رفتم
رفتم از پله آن جا بالا
تا هوای خنک بی حالی
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
چیزها دیدم در آن جا
آشپزی را دیدم آب را بو می کرد
ظهر در سفره غذایی هم بود قلوه سنگی هم بود
یا که در سلف سرویس قاطی ساچمه پلو دم موشی پیدا
از کنار جسد بادمجان سوسکی پر می زد
من گدایی دیدم در پی مدرک بود
و سپوری که هزاران ورق از جزوه ی بی دانش دانشکده را جارو کرد
من کتابی دیدم واژه هایش همه قلابی بود
کاغذی دیدم از جنس دروغ
سر بالین جوانی نومید دفتری دیدم لبریز سئوال
من اتاقی دیدم با چهل تختِ چلاق
و چهل دانشجو با چهل کیف و چهل کارتِ کثیف
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان آهن سنگ
خواهش روشن یک موش
خوابگاه از سر یک حکم پرید
من قطاری دیدم که صداقت می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم که شقاوت می برد و چه سنگین می رفت.
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 29 بهمن1384 و ساعت 11:35
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره ُفکرُهوا ُعشقُ زمین مال من است
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 29 بهمن1384 و ساعت 11:34