تبليغاتX

به وبلاگ ايران سما خوش آمديد

ایران سما
انتظار×
چند روزی میشه که مهدی اینا رفتن مکه و سر یک لجبازی کوچولو نشد که منم برم.مامان که میگه قسمتم نبوده.مهدی هم کلی ناراحت بود که من نمیتونم باهاشون برم ولی بهش گفتم من یه بار مجردی رفتم تو هم یه بار مجردی برو دفعه بعد ایشاالله با هم میریم.بگین ایشاالله.

ولی موقع گفتن این حرف فکر نمیکردم تحمل دوریش اینقدر سخت باشه هر شب داریم با هم تلفنی حرف میزنیم ولی دلم اونجاست.وقتی تعریف میکنه که مثلا الان داریم میریم شجره یا الان از بقیع برگشتم یا همین الان نماز مغرب رو رو به روی کعبه خوندیم حسابی دلم پر میکشه واسه اونجا و کنار مهدی جونم بودن.

دیگه آخراشه.اوایل هفته بعد انشاالله برمیگردن و این دل سرگردون راحت میشه.

 امیدوارم خدا هیچ زن و شوهری رو از هم دور نگه نداره.از همه مهمتر نزدیکی دلهاست و امیدوارم هیچ زوجی حتی اگه از هم دور بودن دلاشون از هم دور نباشه.

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 29 خرداد1388 و ساعت 11:34

سفر
سلام سلام سلام

حالتون چطوره؟احوالتون چطوره؟سلامت هستین؟

وای که چه می کنه این هوای بهاری.کاش همیشه بهار بود.خب عرض کنم خدمت انورتون که عید جای شما خالی رفتیم مسافرت و خیلی هم خوش گذشت.جاتون خالی سال تحویل جنگل سی سنگان بودیم.روی یکی از میزهای سیمانی وسط جنگل هفت سین چیدیم و علیرضا هم آنلاین پشت خط بود تا لحظه سال تحویل کنارمون باشه.(آخه علیرضا خونه موند)راستی اولین سال تحویل کنار مهدی بود به قول خودم عضو جدید خونواده.تازه امسال به جای ۲ تا عیدی ۳ تا عیدی گرفتم.مهدی جونم اولین عیدی نوروزمون رو بهم داد.بابا و مامان هم از لای قرآن عیدی دادن.(دارم فکر میکنم چقدر عروس بودن خوبه)

امسال پاقدم مهدی خیلی جاها رفتیم.هر سال این مسیر شمال تا آستارا رو میریم ها اما امسال تا تبریز و ارومیه هم مسیر کش اومد.ماسوله رو هم قبلا نرفته بودم که امسال رفتیم.به که چه جایی بود ولی بهتر از اون کندوان تبریز بود که دیگه آخر کوه نشینی بود.

تازه تو کندوان نزدیک بود ناقص بشم.از همون بالای کوه پام سر خورد و اگه حواسمو جمع نکرده بودم حتما یه طوریم میشد.زخم رو دستم اونقدر عمیق بود که تازه خوب شده.

خب تو تبریز هم خیلی خوش گذست.۳ روز موندیم اما دلمون می خواست ۳۰ روز بمونیم. موزه آذربایجان-مسجد کبود-آبشار آسیاب خرابه-بازار هاش و....

ارومیه هم خیلی جالب بود.مخصوصا دریاچه ارومیه که اولین بار بود می دیدمش. قبلا تعریفش رو زیاد شنیده بودم اما از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن. خب البته هوا سرد بود و نمیشد آدم بره تو آب تا بهش ثابت بشه که غرق نمیشه اما من آبشو چشیدم و زقنبویی بود که بیا و ببین.درست مثل اینکه ۲ قاشق پر نمک رو تو یه استکان آب حل کنن.دقیقا به همین شوری + یه ذره هم تلخی. بابا دست و صورتش رو با آب شست و تا چند ساعت چشاش می سوخت.تازه وقتی نمک رو دستها خشک میشد آدم مور مورش میشد.دستای آدم یه جورایی میشد که باید با ۴ لیتر آب میشستی تا بره.

جلبک های اطراف دریاچه هم یه چیزایی تو مایه سیمان بود.یه گل سفت و سربی رنگ که میگن خاصیت درمانی هم داره.هم از آب دریاچه یادگاری برداشتم و هم از جلبک هاش.

کلهم سفر خوبی بود و درست ۱۳ روز طول کشید.امیدوارم قسمت بشه همه برن و دیدنی های ایران رو از نزدیک ببینن. 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 و ساعت 8:27

مبارکه مبارک

سال

 ۸۸

 پیشاپیش

مبارک

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 28 اسفند1387 و ساعت 13:15

این آخر سالی
خب این آخر سالی داره یه سری اتفاقاتی می افته.

حامد پسرداییم بچه یکی یه دونه خونه داره داماد میشه.مامان اینا همین یه هفته پیش رفته بودن خواستگاری.(حامد داره فوق لیسانس کامپیوتر میخونه اونم کجا؟ دانشگاه امیرکبیر.منتظرعروسی جناب حامد خان بودیم که یهو زنگ تلفن خونه به صدا در اومد.حدس بزنین کی بود؟؟

دایی جون بود اما نه دایی بزرگه بلکه دایی وسطه یعنی بابای منا و مریم و نگین.از قرار شیرینی عروسی مریم جون رو زودتر میخوریم.

بابا دیشب حالش خوب نبود نتونست بره مراسم شب جواب مریم واسه همین اطلاعات تکمیلی در این خصوص بعدا ارائه میشه.همین قدر میدونم که داماد هم دانشگاهی مریمه تو سمنانه.دانشجوی مهندسی مکانیک.مریم هم که میدونین مهندسی شیمی معدن میخونه همونجا.(خونواده عروسیم دیگه.ماشاا... همه مهندس دکتر) 

حالا بدی کار:حامد و مریم عروسی هاشون با هم می افته عین من و منا که قاطی پاتی شد.

فکر کنید امروز مراسم بله برون من بود.فرداش نامزدیم پس فرداش بله برون منا و روز بعدش نامزدی منا.

به هر حال ورود این دو عضو جدید رو به جمع فامیلمون تبریک میگم.

آقای داماد(همسر مریم) و عروس خانم(همسر حامد) خیلی خوش اومدین.

راستی جای حاجی بابا جونم واقعا خالیه.اگه الان زنده بود خیلی خوشحال میشد که ۲ تا دیگه از نوه هاش سروسامون گرفتن.

***************************************

پی نوشت:عروسی حامد فعلا منتفیه.ناشکری کردیم که ۲ تا عروسی با همه اینطوری شد.

 

 

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت 12:37

راز
بابا تسلیم.هر کی رد شد از این ورا یه تیکه ای به ما پروند که این چیه نوشتی.آدم دپسرده میشهُ افسرده میشهُ..

یکی نیست بگه خب حال و هوای اون روزهای دلم ابری بود.حق داشتم اینا رو بنویسم.خدا رو شکر الان حالم خیلی بهتره.روحم هم سر و سامون گرفته.اون موضوع هم شکر خدا حل شد.

راستی سی دی راز رو تماشا کردم.به شخصه تو چند تا موضوع امتحانش کردم جواب داده.اما امان از این ذهن بداندیش و ناسپاس که هر چی سعی میکنه باز هم به چیزهایی که نمی خوادشون و ازشون خوشش نمیاد فکر میکنه.

باز هم تلاش میکنم.

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 15 اسفند1387 و ساعت 12:43

4 سالگی
امروز تولد وبلاگمه.ایران سما وارد چهارمین سال زندگی خودش شده ولی واقعا دلم واسش میسوزه چون سال خوبی رو پشت سر نذاشت.آخه نتونستم خیلی تحویلش بگیرم و سراغش بیام.یه منم میگن وبلاگ نویس؟؟؟امان از این زندگی.اگه میدونستم ازدواج اینه ۱۰۰ سال دیگه هم دنبالش نمی رفتم.به خدا خوشبحال اونایی که دیر ازدواج میکنن لااقل یه چیزایی از جوونی شون میفهمن.

تو این مدت خیلی اتفاقها افتاد.حاجی باباجونم فوت کرد و دلم یه عالمه شکست.خیلی دلم هواشو کرده.بعدش هم من و مهدی و مامانش موقعی که داشتیم از تیوپ سواری برمیگشتیم تو جاده اسدلی تصادف بدی کردیم و کم مونده بود بی سمانه بشین.دنده هشتمم مو برداشته و تموم استخون هام درد میکنه. 

راستی یه مدتیه که روحم هم خیلی درد میکنه.از روزتصادف شروع شد و فکر نمیکنم روزی برسه که روحم دوباره مثل قبل شاد باشه.گاهی آرزو میکنم کاش تو اون تصادف میمردم و الان پیش خدا بودم.

بگذریم.....امروز تولد وبلاگمه و قراره روز شادی باشه.

  ایران سما تولدت مبارک

قول میدم بیشتر بهت سر بزنم.قول قول.

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 29 بهمن1387 و ساعت 12:34

يك نقطه عطف
خداحافظ تا 15 روز ديگه...

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 0:30

تو هم با من بخند

كلمات و تصاوير هنوز در ذهنم رژه مي روند

من دوستشان ندارم چون آن ها فقط در لحظه خوب بودند

آن ها فقط چند تصوير و چند كلمه بودند بر دل ثانيه ها و دقيقه ها

ثانيه ها رفتند كلمات و تصاوير را هم با خود بردند

دلم برايشان تنگ نمي شود

دلم براي گذشته تنگ نمي شود

قلب من كوچك است نه گنجايش اين همه دلتنگي را دارد و نه طاقت آن را

ديدي؟جرقه اميدي از راه رسيد

من معتقدم هميشه اميدي هست حتي كوچك حتي كمي دير

ولي هميشه هست

پس مي خندم،چرا كه مي دانم آينده هنوز در اختيار من است

هنوز مي توانم كلمات و تصاوير ماندگار و زيبا ببينم

تو هم با من بخند

 لبخند تو زيباست

يك تصوير ماندگار

 لبخند تو يك تصوير ماندگار است

تابستان ۸۶

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 3:0

حاجي بابا تولدت مبارك

امروز تولد 84 سالگي حاجي بابا بود.ديروز عصر مادرجون زنگ زد گفت فردا شب دوره خونه ماست. مامان گفت اشتباه مي كني نوبت مادرجون اينا نبود.گفتم نمي دونم خودش كه گفت دوره است.صبح خاله زنگ زد به مامانم گفت فكر مي كنم امشب يه خبر ديگه اي باشه.انگار خاله رباب برنامه چيده كه به اسم دوره، بچه ها و نوه ها رو دور هم جمع كنه،احتمالا تولده.

قديمي ها كه شناسنامه درست و حسابي نداشتن.يه دونه سه جلد بود كه اونم دقيقا مشخص نمي كرد طرف كي به دنيا اومده.منظورم روز تولده.خلاصه از اون جايي كه حاجي بابا معلم بوده قرار گذاشته بودن كه حدوداي همين 12 ارديبهشت واسش تولد بگيرن.البته به بقيه گفته بودن دوره است تا تو زحمت نيفتن و كادو نيارن. ولي شك مامان و خاله درست از كار دراومد.من هم ظهر زنگ زدم قضيه رو به منا (دختر داييم) گفتم.اين طوري شد كه همه خبردار شدن.

خلاصه رفتيم و دور هم يه تولد كوچولو گرفتيم.وقتي حاجي بابا رو بغل كردم و گفتم تولدتون مبارك تعجب كرد.مثل اين كه خودش هم خبر نداشت.فكر كنم سوتي دادم ولي هيچ كي بهم هيچي نگفت چون بالاخره تا چند دقيقه ديگه اش كه مي فهميد.يه چند نفري از فاميل غايب بودن.خب البته عذر موجه داشتن.ولي تعداد غايب ها اون قدر هم زياد نبود كه اين طور خنك برگزار بشه.

به من كه خيلي خوش نگذشت.ولي خوشحالي رو ميشد تو صورت حاجي بابا و مادرجون ديد.بنده خداها دلشون به اين خوشه كه بچه ها ونوه هاشون دور و برشون باشن.حالا مي خواد به هر بهانه اي باشه.جمال بيچاره (پسرخاله ام) گيتارشو برداشت و يه آهنگ شاد زد.آهنگشو هم خودش ساخته بود ولي هيچ كي محلش نذاشت.نمي دونم همه چرا امشب اين جوري بودن.دمق-خسته-دپرس...اه.حالم گرفته شد.بي خيال مهم اينه كه حاجي بابا و مادرجون شاد بودن.فكر كنم همين خودش به دنيا بيارزه.

موقع باز كردن كادوها

1-2-3لبخند

پی نوشت:"خاله طيب جون" چون احتمال ميدم اين مطلبو مي خونيد بايد بگم كه جاتونو خالي كرديم.اين 2 تا عكس رو هم ميذارم تا دلتون حسابي تنگ بشه و پاشين بياين.

لینک مطلب .:. 

نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 2:26

بازگشت به زيگورات

همش 230 صفحه؟؟چه قدر زود تموم شد.از ظهر كه كتاب به دستم رسيده تا الان يه ريز دارم مي خونمش.همين الان تموم شد.البته بعدازظهري مجبور شدم 2-3ساعتي برم خونه مادرجون.

درست مثل اين آدمايي كه واسه رفتن به يه جايي عجله دارن،پله ها رو 2 تا يكي مي كنن ؛ من هم شده بودم عينهو همونا.ااون قدر واسه خوندن اين كتاب هيجان داشتم كه نمي دونستم چطوري دارم مي خونمش.حتي دلم نمي خواست يه كوچولو سرمو بلند كنم.

"زيگورات"،"هوشمند"،"پاتسي اعظم"...واي خداي من! به تك تك اين كلمات كه مي رسيدم انگاري جايزه نوبل بهم داده باشن ذوق مي كردم.احساس مي كردم قدرت تسلط به خودمو از دست دادم فقط خدا رحم كرد موقع خوندن كتاب كسي پيشم نبود وگرنه حتما به عقلم شك مي كرد.

از بس پشت سر هم و بدون وقفه مي خوندم سردرد گرفته بودم ولي اصلا مهم نبود.حالا خوبه بعدازظهر يه استراحت اجباري داشتم وگرنه تا الان مغزم از تو گوشام زده بود بيرون.

راستي يادم رفت توضيح بدم.كتاب"هوشمندان سياره اوراك" يكي از بهترين كتاب هاييه كه تا حالا خوندم.اين همه شوق و ذوق هم واسه اينه كه اين كتاب خاطرات گذشته رو برام تداعي مي كنه.وقتي دبيرستاني بودم يكي از دوستام امانت داد تا بخونمش . يادمه همون موقع هم نشستم يه ريز خوندم.حتي موقع ناهار خوردن .

بعد از اون ديگه هيچ وقت اين كتاب رو پيدا نكردم.چون اسم كاملش هم يادم نبود نمي تونستم از جايي تهيه كنم. ولي امسال خوشبختانه به لطف يه وبلاگ نويس آشنا تونستم اسم كامل كتاب رو دربيارم وبفهمم از كجا ميشه تهيه اش كرد.

خب البته اونجايي كه فكر مي كردم نبود.پسرخاله ام تو مشهد از چند تا كتاب فروشي پرسيده بود گفته بودن بايد انتشاراتشو بگي.من هم تو اينترنت سرچ كردم وبهش گفتم.امروز هم خوشبختانه تونستم دوباره به اون همه خاطره قشنگي كه از داستان اين كتاب تو ذهنم مونده بود برسم.

نمي دونستم جلد دوم هم داره ولي حالا كه مي بينم ماجرا قراره ادامه پيدا كنه يه جورايي شدم.متاسفانه اون كتاب فروشي جلد دومش رو نداشته و پسرخالم سفارش داده كه بياره.گفته هفته بعد. نمي دونم چطوري مي تونم تا اون موقع صبر كنم.

به نظر من اين "فريبا كلهر"محشره.اين همه تخيل رو از كجا آورده فقط خدا مي دونه.يه داستان زيبا براي گروه سني نوجوان كه لا به لاش به طرز ماهرانه اي مفاهيم علمي گنجونده شده.

داستاني كه محبت و عشق توش موج مي زنه بدون اين كه به انحراف كشيده بشه.داستاني كه علم و پيشرفت علمي رو تشويق مي كنه اما تاكيد مي كنه كه تمام دانش بشري بدون حس انسان دوستي پشيزي نمي ارزه.

اين محاسن رو همين امروز فهميدم و متوجه شدم كه اين همه كشش ذهني براي دوباره خوندنش بي خودي نبوده.خدا مي دونه تو همون سن و سال دوره دبيرستانم چند بار از روش صعود استفاده كردم و چند بار نصف شبي احساس كردم يه موجود نامرئي تو اتاقمه.

الان كه از مامانم مي پرسم ميگه اون موقع ها خيلي خيال پرداز بودم.

نمي دونم تو جلد دوم چه خبره ولي اميدوارم خيال پردازي هاي جديد كار دستم نده.

خب البته اين كه فقط يه شوخي بود چون هردوره سني مقتضيات خاص خودش رو داره و مطمئنا تاثيرپذيري من الان به مراتب كمتر از اون موقع هاست.ولي از همين الان دارم براي خوندن جلد دوم لحظه شماري مي كنم.

تصوير روي جلد

لینک مطلب .:. 

نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 30 فروردین1387 و ساعت 2:41

یک sms عجيب

با هرزبوني كه تونستم با خدا حرف زدم 100 بار -هزار بار شايد هم بيشتر.اما خدا جوابمو نداد.نگاه رو به آسمونم كم كم خسته شد،پلك هام سنگين شد،سرم خم شد،كمرم هم همين طور.گيج شده بودم.انگار اصلا تو اين دنيا نبودم.

يه خلسه عجيب بود.يه حسي تو درونم داشت شكل مي گرفت.انگار يه بذري بود كه داشت جوونه مي زد.اين بذر به نور احتياج نداشت.برعكس فقط تو تاريكي ها مي تونست رشد كنه.جوونه به سمت قلب من رشد مي كرد.اون قدر رشد كرد و رشد كرد تا كم كم قوي شد.

چنگال هاي خودش رو آماده كرد تا به دور قلبم بپيچه.درست تو همين لحظات بود كه خورشيد داشت طلوع مي كرد.اما اين نوري نبود كه مانع جوونه زدن نااميدي تو وجود من بشه.من تا قبل از اون بارها طلوع و غروب خورشيد رو ديده بودم.بارها قبل از طلوع با خدا حرف زده بودم،قبل از غروب بهش التماس كرده بودم اما....

اما حالا نااميد بودم.يه نااميد خسته.جوونه لحظه به لحظه به قلب من نزديكتر ميشد و من نمي تونستم مانع رشد اون بشم.من خسته تر از اوني بودم كه حتي دوباره نگاهي به آسمون بالاي سرم بندازم.تو اين حال و هوا يهو صداي زنگ موبايل به گوشم رسيد.بدون هيچ انگيزه اي و تنها طبق يك عادت گوشي رو برداشتم.

يك sms بود.يك sms عجيب كه هيچ شماره اي نداشت.اون جا فقط نوشته بود:"امروز صداتو نشنيدم،نگرانت شدم".

به يك باره وجودم شعله ور شد.هيچ كس تو اين دنيا انتظار شنيدن صداي منو نمي كشيد.اما...اما نه.يادم اومد كه هر روز همين موقع وقتي خورشيد داشت طلوع مي كرد پاي پنجره مي رفتم و خدا رو صدا مي زدم.

يه دفعه اي احساس كردم نوري توي قلبم رو روشن كرد.چشام خيس شد و پلك هام انگاري بيدار شدن.سرمو بالا گرفتم و كمرمو راست كردم.گوشي موبايل رو برداشتم و دكمه پاسخ رو فشار دادم.

انگشتام چنان با شوق تايپ مي كردن كه نفهميدم كي پيغام "ارسال شد" روي صفحه نقش بست.من نوشته بودم:

" خدايا اگر تنها ترين شوم باز هم تو هستي.تو جانشين تمام نداشته هايم هستي"

اين مطلبو حدود يك سال پيش نوشتم.يه بار هم تو صفحه جوان چاپ شده اما چون خيلي دوسش دارم فكر كردم بد نباشه اينجا هم ازش استفاده كنم.دلم ميخواد بدونم ديگران راجع بهش چه حسي دارن چون من كه هنوز هم با خوندن دوباره اين متن يه حال غريبي پيدا مي كنم.اصلا گاهي شك مي كنم كه خودم نوشته باشمش.منتظر نظرات قشنگتون هستم.

لینک مطلب .:. 

نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 20:31

7 آرزوی محال(سفارشی)
مثل این که امسال رو قراره با شمردن آرزوهای محالمون شروع کنیم.اینی که می گم مثل یه ویروسه که قراره پست جدید یه عالمه وبلاگ رو شامل بشه.البته ویروس ها همیشه هم مخرب نیستن و این بار به دعوت چند نفر دوست عزیز مخصوصا جناب آقای شیرازی مدیر توانمند بلاگفا قراره ما هم ویروسی بشیم.

اول که قرار شد از ۷ تا  آرزوی محالم بگم با خودم گفتم همش ۷ تا؟؟ این که خیلی کمه.من یه عالمه آرزوی محال دارم.ولی وقتی شروع کردم به شمردن فهمیدم که ۳ تا آرزوی محال هم تو زندگی من نیست چه برسه به ۷ تا.

اول از آرزوهای کوچیک شروع کردم.مثلا گفتم دوست دارم پنجره اتاقم رو به دریا باز بشه ولی نمی شه. ولی نمی شه؟؟؟چرا ممکنه یه روزی بشه.می تونم یه خونه کنار دریا داشته باشم که پنجره اش رو به دریا باز بشه.پس این که هیچی.

 با خودم گفتم آرزوهای کوچیک مال آدم های کوچیکه بهتره یه آرزوی بزرگتر پیدا کنم.یادم اومد که دوست دارم رئیس جمهور ایران بشم ولی نمیشه.پس این یه آرزوی محاله.بعدش از خودم پرسیدم چرا نمی شه؟مگه آقای "احمدی نژاد"فکر می کرد یه روزی رئیس جمهور بشه.یا "شهید رجایی".اون که یه زمانی یه دستفروش ساده بود...پس فهمیدم که این کار شدنی است

این بار از خودم اومدم بیرون.آرزو کردم که حسادت و کینه و دورویی وهر چی خصلت بده از همه آدم ها دور بشه.و مطمئن بودم که این یکی دیگه محالهولی نه...وقتی امام زمان ظهور کنه همه مردم کنار هم زندگی گل و بلبل خواهند داشت حالا غیر از ما مسلمون ها..بقیه ادیان هم به منجی آخر زمان اعتقاد دارن.پس این هم محال نیست.

حتی آرزوی داشتن ماشین زمان که آقای شیرازی مطرحش کرده بودن هم الان محال به نظر می رسه.۲۰۰۰ سال پیش کی فکر می کرد یه روزی بشه که مردم از طریق امواج با هم صحبت کنن.یا از طریق اشعه بشه داخل بدن انسان رو دید یا مثلا کی فکر می کرد که انرژی هسته ای بشه حق مسلم ما؟ پس از اون جایی که تصور مکان و زمان هم تو یه عالم دیگه ممکنه بی معنا باشه شاید روزی برسه که بشه به گذشته یا آینده سفر کرد.(الزاما که سفر نباید فیزیکی باشه)

خلاصه هی گشتم و گشتم..همه دنیا رو گشتم تا به این نتیچه رسیدم که تنها آرزوهای محال به فرصت های از دست رفته مربوط میشن.همون هایی که با "ای کاش" ازش یاد می کنیم.

مثلا بزرگترین آرزوی محال من  اینه که :"ای کاش مرداد ماه سال ۷۹ به عنوان رئیس منتخب شوراهای مدارس بجنورد انتخاب نمی شدم تا مجبور به شرکت در اردوی تهران نباشم"

حالا دلیلش بماند ولی "ای کاش تحقق این آرزوی محال هم غیر ممکن نبود"

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 7 فروردین1387 و ساعت 11:59

1387تون مبارك

سال گذشته چه خوب - چه بد......گذشت و تموم شد.

بهار اومده.یه نفس عمیق بکش.

ولوم اسپیکرتو ببر بالا و از دیدن این همه زیبایی لذت ببر.

بهار آمد و شمشاد ها جوان شده اند

با تمام وجودت خدا رو شكر كن.

تا باد چنين بادا

فکر کن تو هم مثل بهار تازه دنیا اومدی

تولدت مبارك

پس يه زندگي تازه رو شروع كن

سال نو مبارك

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 0:50

دیگه وقتشه بزرگ شم

من به این تاریکی

من به این مهر سکوت

 من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم معترضم

که چرا شوق آغاز مرا و منی چون من را

ز خودم دزدیدند

به کجا برگردم؟حق برگشتن را ز تنم دزدیدند.

سفر آینه هم رنگی نیست

خواب رنگین مرا دزدیدند.

این شعر رو چند سال پیش تو مجله چلچراغ خوندم.اون موقع ها هنوز دنیای قشنگی داشتم و به نظر من دزدیدن خواب های رنگی یک نفر بزرگترین جنایت بود.

اون موقع ها همه بهم می گفتن از حصار خودت بیرون بیا.از دنیای قشنگ و گل و بلبلی که واسه خودت ساختی بیرون بیا و ببین که دور و برت چقدر آدم های بد هستن.من می دونستم .نه اینکه ندونم میدونستم که همه دنیا به قشنگی دنیای من نیست اما دلم نمی خواست باور کنم.دوست داشتم فقط مهربون باشم و مهربونی ببینم.فقط قشنگی ببینم و خوشحالی.فکر می کردم همه لااقل همه دوستام مثل من فکر می کنن.من با همشون خوب بودم.سعی کردم هیچ وقت دل کسی رو نشکنم.دروغ نگم.تهمت نزنم.غیبت نکنم.یعنی واقعیتش از خدا می ترسیدم.

نمی دونم چقدر موفق بودم همین قدر می دونم که مورد ویژه ای یادم نمونده.البته یه مورد دل شکستن بود که هنوز هم دارم تاوانشو پس میدم.(کسی به خودش نگیره.قضیه مربوط به سال سوم دبیرستان و یکی از هم مدرسه ای هامه که جلو جمع بدجوری ناراحتش کردم.فقط خدا منو ببخشه چون عمدی نبود)ولی یک سالی میشه که دارم احساس می کنم وقت بزرگ شدنه.دیگه وقتشه که زیادی هم خوب نباشی یا لااقل همه رو خوب نبینی.

(نمی دونم چرا همش دوست دارم این چرت و پرت ها رو بنویسم.شما می تونین نخونینش چون این طرز نوشتن تا زمانی که عقده های دلم سبک بشه ادامه داره. )

 از یک سال پیش به این طرف کم کم یه چیزایی رو دارم می فهمم.دارم یاد می گیرم که فتنه انگیزی چطوریه.چطوری دیگران می تونن در لباس دوست دشمن باشن.دارم می فهمم منافق یعنی چی.من خیلی چیزها شنیدم و دیدم از همه اونایی که علیه من یا دوستام حرف زدن و توطئه چیدن اما هنوز هم وقتی تو صورتشون نگاه می کنم نمی تونم باور کنم که اونا این کاره بودن.انگار این عذر میخوام خریت نمی خواد دست از سرم برداره.

شاید به خاطر اینه که همه رو مثل خودم می بینم و با خودم مقایسه شون می کنم.یادم نمیاد حتی یک بار مجبور به گفتن دروغی شده باشم و اون دروغ لو نرفته باشه.موقع دروغ گفتن چشام یه طوری میشه .اونقدر مضحک میشم و با کلمات بازی می کنم تا بالاخره خنده ام میگیره و مجبور میشم اعتراف کنم. واسه همین وقتی یکی قسم می خوره که پشت سر من حرفی رو به دیگری نزده و چهره اش تغییری نمی کنه نمی تونم باور کنم کار اون بوده.

نمی خوام بد باشم.به هیچ قیمتی.مگه ما آدما قراره چقدر زنده باشیم؟همین ۲ روز پیش بود که یکی از صمیمی ترین دوستان خونوادگیمون رفت.بدون هیچ سابقه بیماری و مشکلی.تو سن ۴۸-۴۹ سالگی.وقتی یادش می افتم بی اختیار  اشکم در میاد چون هیچ چیزی جز خوبی هاش به ذهنم نمی رسه.جز صدای ملایم و مهربونش وقتی زنگ میزد خونمون و می گفت:"عموجون بابا خونه است؟"

(روحش شاد)

ولی بعضی ها....نمی دونم چطوری میخوان جواب خدا رو بدن.من که ازشون نمیگذرم.چون دارن از سادگی ماها سو استفاده می کنن.اگه یه آدمی بودم که دروغ و کلک رو می فهمیدم زیاد بهم بر نمی خورد. می دونستم که از پس خودم بر میاد.ولی وقتی ندونی و برات بزنن...

گاهی وقت ها دوستام بهم تذکر می دن که چرا جواب فلانی رو ندادی؟یا چرا با فلانی اینقدر دوستی در صورتی که اون دشمن درجه یک نوئه؟خب چی کار کنم؟نمی تونم باور کنم.من اهل کلک بازی نیستم و نمی فهمم چه جوریه..

ای خدااااااااااااااااا

گاهی آرزو می کنم ای کاش مامان و بابا به جای راستی و خوبی و محبت و نوع دوستی-چاپلوسی و دو به هم زنی و زیر آب زنی و برگردوندن حرف ها به دلخواه خودم  و از  این جور چیزا یادم می دادن. اونطوری شاید امروز ازشون استفاده نمی کردم ولی لااقل می فهمیدم دارن چه بلایی سرم میارن.

نمی دونم چی بگم و چقدر بنویسم تا دلم آروم شه ولی همینو می دونم که خدا با مکر کنندگان مکر می کنه.امیدوارم این مکر رو چنان انجام بده که دیگه هوس توطئه چینی به سرشون نزنه.

 با تموم این حرفا  هنوزم دلم نمی یاد دنیای کوچیک و قشنگ خودم رو رها کنم. ای کاش میشد همه آدما تو این دنیای کوچیک و قشنگ زندگی کنن.

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 3:26

دوست فلسطيني من...من هم كنارت هستم

            همه چيز از اين جا شروع شد     

پيش به سوي جهنم

ولي همه چيز به اين جا ختم نمي شه

پيش به سوي بهشت

خدا اين دست ها رو خالي بر نمي گردونه

    

بياين ما هم براي پيروزي مردم بي گناه فلسطين دعا كنيم

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 12 اسفند1386 و ساعت 2:27

بچه هـــــــــــــــا متشــــــــــــکرم

چون توی دومین سالگرد تولد وبلاگم بهترین هدیه ها رو از مهر و محبت شما دریافت کردم

این مطلب رو صرفا برای تشکر از بازدیدکننده ها میذارم.

باید بگم که حسابی غافلگیر شدم.پیش خودمون بمونه ولی تا حالا هیچ وقت ۳۱ ستاره تو آسمون نداشتم.آخرین رکوردم ۲۸ تا بوده که سال پیش اتفاق افتاد.

علیرضا شیرازی عزیز...مدیر بلاگفا !      شیزازی مدیر بلاگفا

خوشحالم که برای بار دوم  تو جشن تولد  "ایران سما" شرکت کردین .     با این کارتون امسال هم مثل سال گذشته خاطره خوبی رو  توی ذهن من به یادگار گذاشتین.

باید اعتراف کنم که تو دنیای وبلاگ ها هیچ چیز به اندازه نظرات شما که گاها شامل حالم میشه منو خوشحال نمی کنه.واقعا ازتون ممنونم.

جناب آقای مهندس نوریان سرپرست محترم ویژه نامه خراسان شمالی !که متاسفانه اخیرا سمت سرپرستی رو واگذار کردین و دارین بر میگردین مشهد.نظرات شما همیشه قوت قلبی برای ادامه راه وبلاگ نویسی من بوده.بی نهایت سپاسگزارم و امیدوارم هر جا هستین موفق باشین و مثل همیشه منشا خیر و برکت 

جناب آقای نصیری خجسته مسئول محترم حسابداری شهرستانهای روزنامه خراسان! که علی رغم مشغله کاری همیشه وقتی رو به مطالعه "ایران سما" اختصاص دادین.از نظرات راه گشای شما هم ممنونم.

جناب آقای جواد کریمی همکار محترم! نظراتتون به رغم ضد فمینیسم بودن زیباست.متشکرم.

جناب آقای فرهومند  همکار گرامی سابق در خراسان جنوبی!نظرات دقیق شما همیشه باعث شده مطلبی رو یاد بگیرم.از این بابت تشکر می کنم.(راستی  "ایران سما" قبلا تو وبلاگ ایشون لینک بود ولی الان نمی دونم چرا نیست

جناب آقای مهندس حامد فیروزه هم کلاسی عزیز!باعث افتخاره که به رغم مسئولیت خطیرتون در دوران سربازی باز هم دست از وب گردی برنداشته و ما را همچنان از نظرات شیواتون مستفیض می گردانید.(اوه چقدر قلمبه سلمبه شد)

جناب آقای دکتر سیاوش کاویان ! مدتی است بنده رو با نظرات عمومی و خصوصی تون مورد لطف قرار دادین.از شما هم ممنونم.

جناب آقای مهندس حمید ! نظرات منحصر به فردتون همیشه باعث شرمندگی اینجانب میشده.سپاس(منحصر به فرد از اونجا که نظرات ایشون از وسط دریا ارسال میشه)

از خانم ها و آقایان:مهدی-پوریا-سکوت-فاطیما-حمید باستانی-حمیدرضا طهماسبی پور-رضا-مامان نازگل-دختر خاله الهام -سعید داداش-مهیار و ... هم به خاطر شرکت در جشن تولد وبلاگم کمال تشکر رو دارم.

و امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...

یک تشکر خیلی خیلی ویژه از جناب آقای منصور که بعد از مدت ها سری به دوستان قدیمی خودشون زدن.لازم به ذکره وبلاگ های "ایران سما" و "نیکاح"(کی میدونه آخرش چی میشه؟) تقریبا هم سن و سال هستن.تشکر خیلی خیلی ویژه از ایشون هم به خاطر زحمتیه که جناب منصور ۲ سال پیش برای طراحی قالب"ایران سما" کشیدن.(قالبم بی نظیره.مگه نه؟؟)

راستی وبگذر کدومتون هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 2:12

آره 2 سال پیش بود

                            

                     

حالا حالا حالا حالا

همه دستا به بالا

به این وبلاگ خوشگل

بگین هزار ماشاالله

وبلاگ ایران سما امروز ۲ ساله میشه.

باورم نمیشه به همین زودی ۲ سال گذشت.باورم نمیشه وبلاگ من باعث شد روز ولنتاین ایرانی اختراع بشه.

بله.درست روز ۲۹ بهمن ۸۴ بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ نویس بشم.اون موقع ها اصلا فکر نمی کردم وبلاگ من چنین تحول شگرفی رو توی تقویم ایرانی ایجاد کنه ولی حالا که مجبورم واقع بین باشم! می تونم به آینده این وبلاگ امیدوار تر بشم.

الهی 100 ساله شی..نه 120 ساله شی...نه 120 سال کمه....همیشه زنده باشی

پاورقی:

۱)به عکس مطلب خرده نگیرین.این عکس رو گذاشتم تا یه روزی شاهد صدمین سال تولد وبلاگم باشم.

۲)همکاران و دوستانی که این مطلب رو میخونن لطفا فردا تقاضای شیرینی و سور ننمایند چرا که شیرینی که دیروز بابت اولین سالگرد فارغ التحصیلی اینجانب میل نمودید ۲ منظوره تشریف داشت.

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 0:23

دوست جدید من.....سلام

شوهر خاله بنده متخصص موبایله یعنی اون زمانی که هیچکی موبایل رو از نزدیک ندیده بود واون موقع که همه موقع تماشای فیلم های خارجی به این فکر میکردن که چطوری این موجود بدون سیم همه جا کار میکنه!ایشون مشخصات انواع و اقسام گوشی های موبایل رو داشتن.

یادمه اولین گوشی موبایل رو هم (البته تو دنیای واقعی)تو دست ایشون دیدم.فکر میکنم یه صاایران گوشکوب بود.یه گوشی درست مثل بیسیم های پلیس ولی با سایز کوچکتر. 

وای خدا میدونه چقدر آرزو داشتم یه دونه از اونا رو داشته باشم ولی خب اون موقع هنوز دبیرستانی بودم  و به قول مامان موبایل به چه دردم میخورد؟یا به قول بابا :بابام هم موبایل نداشت چه برسه به دخترش؟

یه بار سر جلسه کنکور آزمایشی دانشگاه آزاد سخنگوی جلسه  بین صحبت هاش از داوطلبان خواست تا تلفن های همراهشونو خاموش کنن.من و چند نفر از دوستام سر همین قضیه از خنده روده بر شدیم آخه اون موقع فکر کنم حتی شوهر خاله گرامی بنده هم هنوز موبایل نداشت چه برسه به فسقل جوجه هایی مثل من و دوستام.

چند وقت بعد  کم کمک تو شهر ما هم یه چند نفری موبایل خریدن...شماره های ۱۱ رقمی...قدم زدن موقع صحبت کردن...زنگ خوردن گوشی تو یه جلسه و.........وای که چه کلاسی داشت.

خلاصه زمان گذشت و گذشت تا اینکه این جانبه هم موبایل دار شدم.البته موبایل خودم نبود اما خب من دانشجو بودم..اصلا هم مهم نبود که دانشجوی شهر غریب نبودم و تو همین بجنورد درس میخوندم!به هر حال زشت بود که بین ۴ تا از بچه های دانشگاه کم بیارم.این گونه شد که سال دوم دانشگاه موبایل بابا رو تصاحب کردم.

یه سامسونگ لب تاپ بدون دوربین و بلوتوث و اینفرارد و... اصلا اون موقع این چیزها نبود.مهم داشتن یک عدد سیم کارت حدود ۱ میلیون تومانی بود به علاوه یک عدد گوشی ..حالاهر نوع گوشی..مهم نبود.

سال سوم یعنی ترم پنجم بودم که خونواده مجبور شدن برای سرخورده نشدن من یه دونه سیم کارت واسه خود خودم بخرن.البته اون موقع ها سیم کارت ثبت نامی بود.اولین گوشیم یه نوکیا نمیدونم چند سورمه ای بود.عجب وزنی هم داشت. دست آدم فلج میشد.

کیف گردنی هم که اون موقع نبود . اون گوشی به هیچ نوع جیبی هم رحم نمی کرد واسه همین تنها راه و با کلاس ترین(!) راه در دست گرفتن موبایل بود.

خلاصه چند ماهی که گذشت دیدم نه نمیشه.گوشی بروبچ خیلی با من فرق داره.اونا صفحه رنگی بودن .قابلیت آهنگ سازی داشتن(آهنگ های :مریم گل ناز من..طناز..باباکرم..)ولی من چی؟گوشی من چی؟

رفتیم سراغ بعدی.یک نوکیا بود با هر دو این مشخصات.خوشگل هم بود.نقره ای- مشکی و خوش استیل.ولی عمر این یکی هم خیلی طولانی نشد.

شب ها خواب می دیدم یه گوشی دارم که مثل گوشی هم کلاسی هام عکس می گیره و میشه توش آِهنگ mp3 ریخت.

خوشبختانه خوابم تعبیر شد.البته همش به جز قسمت فرمت آهنگ.یه نوکیا ۳۲۲۰ که دور و برش چراغ هم داشت.خب البته زشت بود که یه دخترخانم با شخصیت چراغ های اون رو فعال کنه! من هم که endشخصیت..بعد از ۲-۳ مورد تذکر دوستانه اقوام بی خیال این قسمت شدم.

وای خدای من چه عکس هایی با همین دوربین vga بی کلاس گرفتم.محشر بود.ولی خب خیلی حیف بود که نمی تونستم اون عکس ها رو واسه دوستام بفرستم.آخه نه اینفرارد داشتم نه بلوتوث.

مورد بعدی دیگه نوکیا نبود.بعد از یک تحقیق ۱ ماهه تو اینترنت به انضمام نصایح مخالفت گونه یک عدد همکار گوشی مورد دلخواهمو پیدا کردم.

سامسونگ d900.

این دیگه آخریش بود.یعنی به خودم قول دادم که آخریش باشه.دوربینش که حرف نداشت.معرکه.فیلم میگرفتی عینهو هندی کم سونی.  منتها بدون اینفرارد. اه ه...اینفرارد دیگه کیلویی چنده؟بلوتوث ورژن ۲رو عشق است.

چند ماهی گذشت.دکمه های گوشی یه خوده مریض احوال شدن و تو اس ام اس های پرسرعت کم می آوردن.صفحات اینترنتی هم که خیلی دیر لود میشد.بدتر از همه فارسی سرچ نمی کرد. سیو عکس رو هم باید فراموش می کردی.

اااا....این جوری که نمیشه زندگی کرد.

و این گونه شد که بعد از یک مذاکره کمتر از نیم ساعته و با توافق طرفین -گوشی مذکور را نیز به مادر عزیزتر از جان واگذار کردیم. البته خیلی منصفانه با قیمت ۶۰ تومن زیر قیمت گوشی نو بازار.

بعدترها فهمیدم که خیلی هم منصفانه نبوده چون ram micro sd

۱۶ هزار تومانی به گوشی جدیدم نمی خورده.این یعنی گوشی عزیزم رو مفت از دست دادم.

تازه یه کم بعد ترش بیشتر افسوس خوردم چون گوشی جدید ۱۵ فریم در ثانیه فیلم میگیره.قبلیه ۳۰ فریم.

راستی یادم رفت اسمشو بگم.

دوست جدید من یه k800 سونی اریکسون بی نظیره.این دیگه آخریشه.

البته امیدوارم!!!!!!!

دوست جدید من

 

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 0:34

هنوز هم نمی دونم

وقتی شب میشه    وقتی با خدا خلوت می کنی

وقتی دلت می خواد باهاش حرف بزنی   اما نمی تونی

نمی دونی که چی باید بهش بگی و از کجا باید شروع کنی

اونجاست که می فهمی چقدر از درون تهی هستی

می فهمی که روزها بیخودی قیل و قال راه میندازی و منم منم می کنی

بیچاره!      تو که اینقدر بهش محتاجی     تو که بدون اون حتی نمی تونی نفس بکشی

تو که یقین داری    زندگی   مرگ   گذشته و آینده ات همه به خواست  اونه و به دست اون رقم می خوره

چرا؟؟

پس چرا فراموشش می کنی؟   چرا گاهی یادت می ره که خدایی هم هست؟

خدایا!

واقعا که انسان از شیطون هم بدتره

آخه اون آخر آخرش فقط به ما سجده نکرد 

 اما ما به تو سجده نمی کنیم!

من موندم تو این غرور مسخره!

آهای!!    تو که از اسم مرگ وحشت داری

تو که یه زمانی یک نطفه ی بی ارزش بودی 

 تو که آخرش فقط یه لاشه که نه ۲ تا استخون ازت باقی می مونه

به چیت می نازی؟  

 به خوشگلی؟ به من بگو چقدر واسه این خوشگلی زحمت کشیدی و قراره تا کی باهات بمونه؟

به پولت؟  بگو اگه عزرائیل از راه برسه با چقدر می تونی ازش مهلت بگیری؟

به مقامت؟  خودت هم خوب می دونی که به یک مو بنده  خدا بخواد چنان از عرش به فرش میاردت که نفهمی از کجا خوردی

والله من تو پرروئی خودمون موندم  هنوز هم نمی دونم چرا گاهی فراموشت می کنیم!!

خودم-تابستان۸۶

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 23:12

تقدیم به سالار تنهای کربلا

.......

اول نامه جای دل تنگ 

چند تا نقطه چین می گذارمیا ابا عبدالله

جای اسم قشنگت سر سطر

نازنین..نازنین می گذارم

گفتن از تو ولی کار من نیست

گفتن از تو ولی کار من نیست

پس قلم را زمین می گذارم!

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت 23:43

New Page 1