
یه جورایی یاد دوران حماقتم میفتم. فعلا حکم یه زیر خاکی رو داره واسم.
یه چیزی که دیگه دورانش تموم شده.....
تا ببینم بعدا چی پیش میاد.
اما خیلی تعجب کردم که هنوز هم بعضی ها هر روز به وبم سر میزنن. ازشون ممنونم ولی تا اطلاع ثانوی دیگه مطلب نمیذارم. گفتم بگم که اذیت نشین. مرسی از همگی تون.
نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 29 فروردین1391 و ساعت 13:56
گاهی نمیشود که نميشود!!
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود!!!
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود!!!
پس بمان و بدان که زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردن است...!
نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 29 دی1390 و ساعت 2:17
خودمم نمی دونم چرا؟ وبلاگ مثل سابق واسم جذابیت نداره اما دلم هم نمیاد اینجا رو تعطیل کنم.
این وبلاگ یادآور خاطرات 6 سال گذشته منه.خاطراتی که گاهی خوب بودن و گاهی خیلی بد اما به هر جال جزئی از زندگی من بودن.
الان که درست فکر می کنم متوجه می شوم که یکی از دلایلی که دیگه تمایلی به آپ کردن ندارم اینه که برگ جدیدی تو زندگی من باز شده، شاید هم یه فصل جدید که خیلی متفاوت تر از قبله.
نمی تونم بگم خوبه یا بد اما متفاوته. به حدی که حتی این روزها رفتارام خودم رو هم متعجب کرده چه برسه به دیگران!
خیلی از افکارم هنوز به مرحله عمل نرسیده و اگه برسه بیشتر باعث تعجب میشه....
امیدوارم درست رفتار کرده باشم هر چند الان دیگه به درستی و نادرستی مسائل زیاد فکر نمی کنم. سعی میکنم رو خط انسانیت آرمان هام رو جلو ببرم و ترس رو واسه همیشه بذارم کنار.
خدایا کمک کن.
نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه 9 آذر1390 و ساعت 15:31
تموم شد!!
....
....
نمیدونم خوشحال بودنم درسته یا نه اما نمی تونم سبک شدن درونم رو کتمان کنم
نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه 20 مهر1390 و ساعت 14:15
گفتن قراره 10 تا کشور عضو اکو تو این نمایشگاه شرکت کنند به علاوه همه استان های کشور که مثلا صنایع دستی خودشون رو به نمایش بذارن.
نمایشگاه رو تو بش قارداش برپا کردن تا مثلا منطقه گردشگری باشه ولی ...نظم و انضباط چیزی در حد صفر
شلوغ وحشتناک...طوری که به جای غرفه مجبور بودیم ادم تماشا کنیم

حالا اینا بماند....
تو غرفه های خارجی(خارج یعنی:افغانستان-تاجیکستان-قرقیزستان و کلی ...ستان دیگه)
هیچ چیز به درد بخوری یافت نمی شد.
غرفه افغانستان چند تا مجسمه بزرگ نقره و طلا داشت که قیمتاش نجومی بود. مثلا یه اسب یک و نیم متری 6 و نیم میلیون قیمت خورده بود
یکی نیست بگه تو خراسان شمالی استانی به این محرومی مگه توانایی خرید چقدره؟
به جاش غرفه هایی مثل استان بوشهر که سبد حصیری اینا میفروخت، کاملا جارو شد
غرفه های چرم اصفهان و فرش دستباف قم هم رکورد قیمت رو شکونده بودن. کیف چرم یک وجبی 145 تومن، دو وجبیش 360....از آقاهه پرسیدم مگه چرم چیه؟
ورداشت گفت گاو مقدس!!
(برو خودتو مسخره کن)
ایشششششششش
حوصله توضیح دادن غرفه های دیگه رو ندارم ولی روی هم رفته
این نمایشگاه هیچی که واسه استان ما نداشته باشه
باعث شد به بهانه حضور خارجی ها(همون افغانی و تاجیکی و اینا)
یه دستی به سر و گوش شهر بکشن...
جاده بش قارداش دو بانده شد تو یک هفته

یه عالمه کوچه و خیابون آسفالت داغون مرمت و آسفالت شد
کلی فلاور باکس تو میدونا و جهارراه ها نصب شد(بازم بماند که گل های توش فقط تا زمان خروج خارجی ها از شهر دووم اورد)
نتیجه داستان:
ما از این داستان نتیجه می گیریم که خارجی ها از ما خیلی بهترترند و لایق بهترترین ها هستن و ما باید قدومشان را ارج نهیم و برایشان شتر قربانی کنیم و جاده را دوبانده کنیم تا تصادف نکنند ولی ما تصادف کنیم ایرادی ندارد!
پ ن:
دکتر شریعتی میگه: همه بودن های عالم برای بودن انسان خلق شده اما عجیب است که انسان بودن خویش را فدای این بودن ها می کند!!!
نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 28 شهریور1390 و ساعت 2:22
من میوه زندگی بودم
زیاد خوشمزه نبودم براشون ، گاهی خیلی تلخ شدم گاهی بی مزه. گاهی هم یه کوچولو خوشمزه اما مجموعا مهم اینه که میوه ای بودم واسه خودم و نمی دونستم
همین جوری که تو خونه راه میرم حس میکنم یه سیب خوشرنگ در حال حرکتم و یا یه توت فرنگی:)))
شما چه جور میوه ای هستین؟

نوشته شده توسط سمانه در جمعه 18 شهریور1390 و ساعت 16:53
یه عالمه با خدا خلوت کردم و با خودم کنار اومدم
یه عالمه سبک شدم
...
...
...
چند روز نبودم...برای عزیزترین هام هم نبودم...
خواستم فقط من باشم و خدا!
اما انتظار همچین استقبالی(!) رو از دوستام نداشتم.....
به جای این که درکم کنن فقط دلخوریشونو به رخم کشیدن.این که من بی رحمم.خودخواهم و حداقل می تونستم خبر بدم که نیستم
هیچکی ازم توضیح نخواست
هیچکی نپرسید خب چت بود که نبودی.؟
اما به جاش شروع کردن به گلایه...
اون قدر حق به جانب که فکر کنم اگه مرده بودم و اینا میومدن سر مزارم باز هم گلایه میکردن که چرا بی خبر مردم!!
وای که چقدر تا قبل از این غیبتم روشون حساب می کردم.
ایمان داشتم که درد من درد اوناست.
رنج من اونا رو هم می رنجونه...آخه اینجوری وانمود کرده بودن.
....
خدایاااا برام مهمن اما تو مهم تری.
تو میدونی این چند روزه میخواستم فقط خودم باشم و خودت.تنهای تنها باشیم با هم
اگه خودت بخوای بهشون اینو میفهمونی.اگه نخوان بفهمن هم به من می فهمونی تا شناختمو کامل تر کنم.
پ ن:
بذار محدود بشم با تو به چیزایی که دوست دارم
من از هر چیزی غیر از تو به حد مرگ بیذارم
نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 3 شهریور1390 و ساعت 1:45

یه عالمه تبریک گرفتم.یه عالمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
اینباکس گوشیم در حال انفجاره و مجبور شدم رو سایلنت بذارمش تا اعصاب دیگران در امان باشه
![]()
کاری ندارم که مسئولا امسال واقعا روسفید(!) شدن و از خجالت مون در اومدن!
اما خیلی خوشحالم که تبریک های بی سابقه ای رو از کسایی که حتی فکرشو هم نمی کردم دریافت کردم
این نشون میده خیلی ها هنوز به یادمن هر چند من فراموششون کردم.
خیلی ها یادشون نرفته یه روزی دوستای خوبی بودیم ولی من بی وفا فراموش کردم
خیلی ها یادشونه من خبرنگار بودم اما من یادم رفته حتی فامیلیشون چی بود!
امروز اگر چه خیلی خوشحال شدم از این که این همه دوست دارم اما یه تلنگری هم خوردم و فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکردم با وفا نیستم
آدما نباید این قدر زود فراموش بشن.مخصوصا آدمای خوب...
اما مثل این که قدرت فراموش کردن آدم ها تو وجود من بیشتر از بقیه ست!
this is very bad!!
sorry!
sorry!
پ ن1:
باد موافق برای کشتی بی مقصد بی معناست...دارم تبدیل به ناخدای اون کشتی بی مقصد میشم!
پ ن 2:
یه اتفاق خوب که میفته واسه هر کسی، چی می تونه باشه؟ اون اتفاقه که شروع بشه مردن آسون میشه... یعنی حس میکنی دیگه از زندگی هیچی نمیخوای.به چیزی که میخوای رسیدی...پیش اومده واسه شما هم؟؟
پ ن 3:
یه نفر باید درک کنم که درک کردنش خیلی سخته! برام دعا کنید.
نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 18 مرداد1390 و ساعت 0:0
اما اون یکیشو میخوام واسه شما هم تعریف کنم:
دنیا مثل یک دیوار حیلی بزرگه.
ما هم روبروی این دیوار ایستادیم و با توپ هایی که بهمون دادن به دیوار ضربه میزنیم.
هر چی این شوت محکم تر باشه شدیدتر به طرف خودمون برمیگرده.
این یعنی این که همه چی تاوان داره.بی برو برگرد!
اگه الان یه شوتی میکنین مطمئن باشین که حتما با همون شدت به سمت خودتون بر میگرده.دقیقا با همون شدت!
قوانین عجیب و دقیقی تو دنیا حاکمه.گاهی بلاهایی سرمون میاد که میگیم آخه چرا؟
بعدش که خوب فکر میکنیم متوجه میشیم که چند سال قبل همچین کاری در حق کسی کردیم و یادمون رفته....
پ ن:
دیگه می بخشمت...واقعا واقعا..چون همون مکافات عملت واست کافیه! شک ندارم که جز به جزشو تجربه میکنی...همه شوت ها به سمت خودت بر میگرده. با همون شدت
نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 3 مرداد1390 و ساعت 12:59
ذهنم خالی از هر چیزیه. سابقه نداشت یه روز خودکار و کاغذ زیر دستم باشه و هیچی نتونم بنویسم. اما الان یه صفحه سفید مانیتور جلو چشامه و هیچی نمیاد که بنویسم.
شاید این تاثیر اون کتابیه که خوندم. اونجا نوشته بود باید ذهنمو خالی کنم. از هر چیزی. حتی دیگه هیچ تعریفی از خوب و بدی نداشته باشم. بذارم زندگی جریان پیدا کنه و منم خیلی آروم و ریلکس به گذرش نگاه کنم.
این کتاب هر چی رو که تا حالا خونده بودمو زیر سئوال برده بود.
اونجا نوشته بود هدف تو زندگی یعنی جنگ با زندگی. باید بی هدف بود!
نوشته بود باید تسلیم شد.اگه تسلیم نباشی زندگی باهات می جنگه و بعدش تشویش و نگرانی میاد سراغت.
نوشته بود دیگه نباید به خودم فکر کنم.چون نفس یعنی خودخواهی و خودخواهی یعنی رنج....
کلا چیزایی رو خوندم که با همه ارزش هام تا این لحظه متفاوت بود....
اینم یه نوعشه دیگه.
به هر حال این روزا من از هر نوع تغییری استقبال میکنم. تغییر بهم یاداوری میکنه که هنوز زنده م
پ ن:
خدیا باور کن سکوت ما در این دنیا نشانه رضایت نیست!
نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 21 تیر1390 و ساعت 19:24
خودت دیدی دعامون بی اثر بود!!
پ ن:
عید همتون مبارک:)
نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 9 تیر1390 و ساعت 15:58
تو را ای چشم یادت هست می گفتم
ببین آیات پاک مهربانی را
شقایق را تماشا کن
نظر بر آسمان افکن
فراموشت نگردد کهکشان راه شیری، خوشه پروین و پرواز کبوترها
نگفتم من
نگاهت مهربان باشد؟
گره از ابروان بسته ات واکن، نهال دوستی بنشان
تو را گفتم که راه بی خدا، آغاز پایان است!
نگفتم من فروافتادگان را هم خدایی هست؟
تو را ای....
ببینم خوب یادت هست می گفتم
که عالم محضر پاک خداوندی است
و عصیان تا به کی، وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا
....
گوش نکردی
که...!!!!!!!!!!
پ ن:
حکمت
وزیدن باد رقصاندن برگها نیست...امتحان ریشه هاست! 
نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 30 خرداد1390 و ساعت 0:6
خوشم میاد که گوگل هم به روزه و اینجور وقتا سریع واکنش نشون میده:

پ ن:
اینم یه نشونه دیگه از خدا....باشه تا یه روزی لحظه به لحظه تباه شده زندگیمو ببینم که داره از یکی میگیره!
نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 26 خرداد1390 و ساعت 1:32
بین کشورهای جهان، کرهشمالی یکی از سرزمینهای پر رمز و راز به حساب میآید؛ کشوری که اخبار و گزارشهای رسیده از آن بسیار محدود است. شاید به همین خاطر است که خیلیها با شیندن معدود اخبار رسیده از این کشور، از قوانین عجیب حاکم بر آن اظهار تعجب میکنند. درهرحال ارتباط محدود کرهشمالی با دیگر کشورهای جهان و در نتیجه منزوی بودن مردم آن، این کشور را برای بسیاری از مردم دنیا به سرزمینی اسرارآمیز با هزاران حقیقت پنهان تبدیل کرده است.
نوشته شده توسط سمانه در شنبه 14 خرداد1390 و ساعت 1:33
اولین نمایشگاه رسانه های دیجیتال استان بود که نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده بود که نوبت نمایشگاه رو داده بودن به استان ما![]()
نمایشگاه بدی نبود. اما خوب هم نبود. یه غرفه رو هم به روزنامه ما داده بودن که نوبتی باید تو غرفه می موندیم.
قسمت های جالب نمایشگاه یکی کارگاه آموزشی بود که واقعا فوق العاده بود و چون دقیقا مقابل غرفه روزنامه بود تونستم تو ۴-۵تا کارگاه شرکت کنم.![]()
کلی به اطلاعات اینترنتی دیجیتالیم اضافه شد![]()
قسمت جالب دیگه غرفه بازی های رایانه ای بود که به جز روز اول بقیه روزها شده بود پاتق این پسر دبیرستانی ها که از مدرسه نیومده می پریدن تو گیم نت![]()
تخفیف های نرم افزاریش هم خیلی خوب بود. من ۳ تا نرم افزار خیلی خاص خریدم ولی الان پشیمونم که چرا بیشتر نخریدم![]()
یه نرم افزار داشت که صحبت ها رو تایپ میکرد و قدرت تشخیص کلمات رو هم داشت. مثلا اگه می گفتی" پدربزرگم در قید حیات نیست" تشخیص میداد که این "حیات" اون "حیاط" نیست!
منتها یه خرده قیمتش بالا بود. از ۵۰۰ تومن تا یک و دویست قیمت خورده بود![]()
خلاصه خوش گذشت.جاتون خالی بود![]()
راستی این مدت یه سفر کوتاه هم رفتم شمال که اصلا جز عمرم حساب نمیشه
این یکی خیلی خیلی خوش گذشت.
کلی کنار ساحل اسب سواری کردم و اسبش هم اونقدر خوب بود که برای اولین بار تو عمرم چهارنعل رو هم تجربه کردم
کلی هم واسم هورا کشیدن ملت![]()
![]()
نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390 و ساعت 11:51
از قدیم گفتن مواظب باش به چی فکر می کنی چون ممکنه به واقعیت تبدیل بشه.
منم اینو شنیده بودم و سعی میکردم همیشه مثبت اندیش باشم اما نه دیگه تا این حد!!!
یعنی فکر نمی کردم تا این حدش واقعی بشه....دارم شاخ درمیارم!
یه چیزی تو فکرم بود ، حالا 4 تا از اون چیزو با هم دارم. من فقط یکی می خواستم و الان نمیدونم با بقیه ش چیکار کنم.
احتمالا قدرت فکرم زیادی بوده...گاهی وقتا خدا یه کارایی میکنه انگاری قصد قدرت نمایی داره و من عاشق این خصوصت خدام:)
خداجون واقعا ازت ممنونم اما بهم بگو با بقیش چیکار کنم؟اصلا کدومش بهتر و قابل اعتمادتره.
الان موندم وسط یه چهارراه که منظره هر 4 تا راهش خوشگله.
شما باشین بین دریا و جنگل و دشت و کاخ کدومو انتخاب می کنین؟
فقط اینو بگم که فقط حق یه انتخاب وجود داره .
لطفا کمکم کنید بهترین راهو انتخاب کنم.

پ ن:
بعضی آدما قبل از تموم شدن تاریخ مصرفشون، فاسد میشن!!
نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 اردیبهشت1390 و ساعت 22:13
اگرمهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم مکنند ولی مهربان باش.....
اگر درستکار باشی فریبت می دهند ولی درستکار باش.............
نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش..........
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر کافی نباشد............
و در نهایت می بینی که هرآنچه هست میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم..
خوبه که از این جور جملات میاد تو زندگیم.
یادم رفته بود که خوب بودن تو ذات منه و چیزیه که بین من و خداست نه به خاطر یه شخص خاص. بنابراین نباید دلم واسه خوب بودن هام بسوزه و به تلافی بخوام که بد بشم(هر چند که بلد نیستم)
پ ن 1:
تو چند هفته اخیر متوجه شدم که چند نفر از دوستان نگران حال و روزم شدن و این موضوع رو به طرق مختلف به گوشم رسوندن. همین جا از همشون عذر میخوام که نگرانشون کردم اما باید بگم که حال سمانه خوبه. داره قوی تر میشه و از تو دنیای خیالی بچگی بیرون میاد.بنابراین لطفا غر غر هایی که اینجا می نویسمو به حساب حال بدم نذارین، فقط میخوام سبک تر شم.همین.
پ ن 2:
تو هم به اندازه من تو فکر فصل آخری....!
نوشته شده توسط سمانه در جمعه 9 اردیبهشت1390 و ساعت 19:13
هرگز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد
هرگز تنهايي آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نكنيد
هرگز تحمل آدمها را از ميزان ايستادگي شان تخمين نزنيد
یادمون نره که تو این دوره و زمونه همه ادما صبح ها که از خواب پا میشن نقاب به صورت می زنن...
کاش میشد تو قلب آدما رو دید تا دیگه هیچ کی صورت خندون دوستشو نشون دهنده قلب خندون اون ندونه و نرنجونتش!
حساس شدم عجیـبــــــــــــــــ....از خودم بدم میاد.قبلا هر چی هم که ناراحتم می کردن به روی خودم نمیآوردم که لااقل من ناراحتشون نکنم اما دیگه نمی تونــــــــــــم!

پ ن:
به روزگاری رسیدیم که دیگر , بني آدم ابزار يکديگرند!!!
نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه 4 اردیبهشت1390 و ساعت 0:40
خب معلومه چون خدا که مثل ما عمر محدود نداره. تا ابد هست و می تونه صبور باشه.
اما چرا یه خرده به فکر ما نیست...ما بنده هاشیم دیگه...70-80 سال خونه پرشه که زنده بمونیم.
چطوری از ما هم میخواد که اینقدر صبور باشیم؟
میدونی....آدمیزاد بیچاره ترین موجوده....نه دنیا اومدنمون دست خودمونه...نه مردنمون.
دلمون بخواد بمیریم هم حق نداریم خودکشی کنیم چون تاوان سنگینی داره.
من از حصار این دنیا خسته ام....
آخه اینو به کی بگم؟؟؟؟؟؟
کاسه صبرم لبریز شده اما چاره ای هم به جز صبر ندارم.دارم از عصبانیت منفجر میشم.
پ ن1:این
دردی که من می کشم، درد بی تو بودن نیست!...تاوان با تو بودن است!!!
پ ن 2:نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم
را خودم انتخاب خواهم کرد! (دکتر شریعتی)
نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 30 فروردین1390 و ساعت 0:16
زندگی بدجوری ماشینی وار داره میگذره. کارهام تموم نمیشه. کلی برنامه میچینم و وقت میذارم بعد حتی نصفشونو هم نمیرسم که انجام بدم.
کلی کتاب از نت گرفتم ریختم تو موبایل که فقط تونستم یکیشونو بخونم.
یه عالمه فیلم دارم که هنوز تماشا نکردم.
سایبریا 2 رو هم چند ماهه که شروع کردم. تا مرحله اسکیموها رفتم و همین جوری ولش کردم.
حتی فرصت نمی کنم نیم ساعت هولاهوپ بازی کنم.
نمیدونم چرا زمان اینقدر سریع میگذره....
یه عالمه فکر بکر تو سرمه اما این عقربه های لعنتی ساعت اجازه نمیده انجامشون بدم.

یادمه چند سال پیش یه سریالی رو تو تی وی نشون میداد به اسم "ساعت برنارد" که می تونست زمان رو نگاه داره.کاش می تونستم یکی از اون ساعت ها رو داشته باشم:)
پ ن:
دل های پاک خطا نمی کنند بلکه سادگی می کنند، و امروز
سادگی ، پاک ترین خطای دنیاست!
نوشته شده توسط سمانه در جمعه 26 فروردین1390 و ساعت 1:16
