تبليغاتX

به وبلاگ ايران سما خوش آمديد

ایران سما
فهرست سایتهای فارسی
تا بعد
دیگه اینجا رو دوست ندارم.

یه جورایی یاد دوران حماقتم میفتم. فعلا حکم یه زیر خاکی رو داره واسم.

یه چیزی که دیگه دورانش تموم شده.....

تا ببینم بعدا چی پیش میاد.

اما خیلی تعجب کردم که هنوز هم بعضی ها هر روز به وبم سر میزنن. ازشون ممنونم ولی تا اطلاع ثانوی دیگه مطلب نمیذارم. گفتم بگم که اذیت نشین. مرسی از همگی تون.

لینک مطلب .:. 

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 29 فروردین1391 و ساعت 13:56

این ....ه ه!!!
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود

گاهی نمیشود که نميشود!!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود!!!

گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود!!!

پس بمان و بدان که زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردن است...!

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 29 دی1390 و ساعت 2:17

فصل جدید
گویا بعضی ها شاکی شدن که چرا آپ نمی کنم...

خودمم نمی دونم چرا؟ وبلاگ مثل سابق واسم جذابیت نداره اما دلم هم نمیاد اینجا رو تعطیل کنم.

این وبلاگ یادآور خاطرات 6 سال گذشته منه.خاطراتی که گاهی خوب بودن و گاهی خیلی بد اما به هر جال جزئی از زندگی من بودن.

الان که درست فکر می کنم متوجه می شوم که یکی از دلایلی که دیگه تمایلی به آپ کردن ندارم اینه که برگ جدیدی تو زندگی من باز شده، شاید هم یه فصل جدید که خیلی متفاوت تر از قبله.

نمی تونم بگم خوبه یا بد اما متفاوته. به حدی که حتی این روزها رفتارام خودم رو هم متعجب کرده چه برسه به دیگران!

خیلی از افکارم هنوز به مرحله عمل نرسیده و اگه برسه بیشتر باعث تعجب میشه....

امیدوارم درست رفتار کرده باشم هر چند الان دیگه به درستی و نادرستی مسائل زیاد فکر نمی کنم. سعی میکنم رو خط انسانیت آرمان هام رو جلو ببرم و ترس رو واسه همیشه بذارم کنار.

خدایا کمک کن.

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه 9 آذر1390 و ساعت 15:31

کات

تموم شد!!

....

....

نمیدونم خوشحال بودنم درسته یا نه اما نمی تونم سبک شدن درونم رو کتمان کنم

 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه 20 مهر1390 و ساعت 14:15

داستان خارجی های تاج سر!
یه نمایشگاهی تو استان برپا شد که قبلش کلی هیاهو راه انداختن.

گفتن قراره 10 تا کشور عضو اکو تو این نمایشگاه شرکت کنند به علاوه همه استان های کشور که مثلا صنایع دستی خودشون رو به نمایش بذارن.

نمایشگاه رو تو بش قارداش برپا کردن تا مثلا منطقه گردشگری باشه ولی ...نظم و انضباط چیزی در حد صفر

شلوغ وحشتناک...طوری که به جای غرفه مجبور بودیم ادم تماشا کنیم

حالا اینا بماند....

تو غرفه های خارجی(خارج یعنی:افغانستان-تاجیکستان-قرقیزستان و کلی ...ستان دیگه)

هیچ چیز به درد بخوری یافت نمی شد.

غرفه افغانستان چند تا مجسمه بزرگ نقره و طلا داشت که قیمتاش نجومی بود. مثلا یه اسب یک و نیم متری 6 و نیم میلیون قیمت خورده بود

یکی نیست بگه تو خراسان شمالی استانی به این محرومی مگه توانایی خرید چقدره؟

به جاش غرفه هایی مثل استان بوشهر که سبد حصیری اینا میفروخت، کاملا جارو شد

غرفه های چرم اصفهان و فرش دستباف قم هم رکورد قیمت رو شکونده بودن. کیف چرم یک وجبی 145 تومن، دو وجبیش 360....از آقاهه پرسیدم مگه چرم چیه؟

ورداشت گفت گاو مقدس!!

 (برو خودتو مسخره کن)ایشششششششش

حوصله توضیح دادن غرفه های دیگه رو ندارم ولی روی هم رفته

این نمایشگاه هیچی که واسه استان ما نداشته باشه

باعث شد به بهانه حضور خارجی ها(همون افغانی و تاجیکی و اینا)

یه دستی به سر و گوش شهر بکشن...

جاده بش قارداش دو بانده شد تو یک هفته

یه عالمه کوچه و خیابون آسفالت داغون مرمت و آسفالت شد

کلی فلاور باکس تو میدونا و جهارراه ها نصب شد(بازم بماند که گل های توش فقط تا زمان خروج خارجی ها از شهر دووم اورد)


نتیجه داستان:

ما از این داستان نتیجه می گیریم که خارجی ها از ما خیلی بهترترند و لایق بهترترین ها هستن و ما باید قدومشان را ارج نهیم و برایشان شتر قربانی کنیم و جاده را دوبانده کنیم تا تصادف نکنند ولی ما تصادف کنیم ایرادی ندارد!



پ ن:

دکتر شریعتی میگه: همه بودن های عالم برای بودن انسان خلق شده اما عجیب است که انسان بودن خویش را فدای این بودن ها می کند!!!

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 28 شهریور1390 و ساعت 2:22

میوه می شویم:)
میگن بچه ها میوه های زندگی پدرها و مادرها هستن...دیروز یهو یاد این موضوع افتادم و علاوه بر نقش هایی که تا حالا تو زندگیم ایفا کردم( از جمله نقش فرزندی-خواهری-خواهرزاده ای-برادر زاده ای-همکاری-هم کلاسی و....) فهمیدم که یه نقش بسیار مهم تر هم داشتم ....

من میوه زندگی بودم زیاد خوشمزه نبودم براشون ، گاهی خیلی تلخ شدم گاهی بی مزه. گاهی هم یه کوچولو خوشمزه اما مجموعا مهم اینه که میوه ای بودم واسه خودم و نمی دونستم

همین جوری که تو خونه راه میرم حس میکنم یه سیب خوشرنگ در حال حرکتم و یا یه توت فرنگی:)))

شما چه جور میوه ای هستین؟


لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در جمعه 18 شهریور1390 و ساعت 16:53

تنها با تو!
چقدر حالم خوب بود تو این چند روز.

یه عالمه با خدا خلوت کردم و با خودم کنار اومدم

یه عالمه سبک شدم

...

...

...

چند روز نبودم...برای عزیزترین هام هم نبودم...

خواستم فقط من باشم و خدا!

اما انتظار همچین استقبالی(!) رو از دوستام نداشتم.....

به جای این که درکم کنن فقط دلخوریشونو به رخم کشیدن.این که من بی رحمم.خودخواهم و حداقل می تونستم خبر بدم که نیستم

هیچکی ازم توضیح نخواست

هیچکی نپرسید خب چت بود که نبودی.؟

اما به جاش شروع کردن به گلایه...

اون قدر حق به جانب که فکر کنم اگه مرده بودم و اینا میومدن سر مزارم باز هم گلایه میکردن که چرا بی خبر مردم!!

وای که چقدر تا قبل از این غیبتم روشون حساب می کردم.

ایمان داشتم که درد من درد اوناست.

رنج من اونا رو هم می رنجونه...آخه اینجوری وانمود کرده بودن.

....

خدایاااا برام مهمن اما تو مهم تری.

تو میدونی این چند روزه میخواستم فقط خودم باشم و خودت.تنهای تنها باشیم با هم

اگه خودت بخوای بهشون اینو میفهمونی.اگه نخوان بفهمن هم به من می فهمونی تا شناختمو کامل تر کنم.



پ ن:

بذار محدود بشم با تو به چیزایی که دوست دارم

من از هر چیزی غیر از تو به حد مرگ بیذارم


لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 3 شهریور1390 و ساعت 1:45

روز خبرنگار
امروز روز خبرنگار بود

یه عالمه تبریک گرفتم.یه عالمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

اینباکس گوشیم در حال انفجاره و مجبور شدم رو سایلنت بذارمش تا اعصاب دیگران در امان باشه 

کاری ندارم که مسئولا امسال واقعا روسفید(!) شدن و از خجالت مون در اومدن! اما خیلی خوشحالم که تبریک های بی سابقه ای رو از کسایی که حتی فکرشو هم نمی کردم دریافت کردم

این نشون میده خیلی ها هنوز به یادمن هر چند من فراموششون کردم.

خیلی ها یادشون نرفته یه روزی دوستای خوبی بودیم ولی من بی وفا فراموش کردم

خیلی ها یادشونه من خبرنگار بودم اما من یادم رفته حتی فامیلیشون چی بود!

امروز اگر چه خیلی خوشحال شدم از این که این همه دوست دارم اما یه تلنگری هم خوردم و فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکردم با وفا نیستم

آدما نباید این قدر زود فراموش بشن.مخصوصا آدمای خوب...

اما مثل این که قدرت فراموش کردن آدم ها تو وجود من بیشتر از بقیه ست!

this is very bad!!

sorry!

sorry!



پ ن1:

باد موافق برای کشتی بی مقصد بی معناست...دارم تبدیل به ناخدای اون کشتی بی مقصد میشم!

پ ن 2:

یه اتفاق خوب که میفته واسه هر کسی، چی می تونه باشه؟ اون اتفاقه که شروع بشه مردن آسون میشه... یعنی حس میکنی دیگه از زندگی هیچی نمیخوای.به چیزی که میخوای رسیدی...پیش اومده واسه شما هم؟؟


پ ن 3:

یه نفر باید درک کنم که درک کردنش خیلی سخته! برام دعا کنید.


لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 18 مرداد1390 و ساعت 0:0

این دیوار بزرگ...این قانون دقیق
دیروز به لطف یه دوست عزیز ۲ تا نکته کلیدی یاد گرفتم. یکیش مال خودم باشه بهتون نمیگم..

اما اون یکیشو میخوام واسه شما هم تعریف کنم:

دنیا مثل یک دیوار حیلی بزرگه.

ما هم روبروی این دیوار ایستادیم و با توپ هایی که بهمون دادن به دیوار ضربه میزنیم.

هر چی این شوت محکم تر باشه شدیدتر به طرف خودمون برمیگرده.

این یعنی این که همه چی تاوان داره.بی برو برگرد!

اگه الان یه شوتی میکنین مطمئن باشین که حتما با همون شدت به سمت خودتون بر میگرده.دقیقا با همون شدت!

قوانین عجیب و دقیقی تو دنیا حاکمه.گاهی بلاهایی سرمون میاد که میگیم آخه چرا؟

بعدش که خوب فکر میکنیم متوجه میشیم که چند سال قبل همچین کاری در حق کسی کردیم و یادمون رفته....

 

پ ن:

دیگه می بخشمت...واقعا واقعا..چون همون مکافات عملت واست کافیه! شک ندارم که جز به جزشو تجربه میکنی...همه شوت ها به سمت خودت بر میگرده. با همون شدت

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 3 مرداد1390 و ساعت 12:59

یعنی چی؟

ذهنم خالی از هر چیزیه. سابقه نداشت یه روز خودکار و کاغذ زیر دستم باشه و هیچی نتونم بنویسم. اما الان یه صفحه سفید مانیتور جلو چشامه و هیچی نمیاد که بنویسم.

شاید این تاثیر اون کتابیه که خوندم. اونجا نوشته بود باید ذهنمو خالی کنم. از هر چیزی. حتی دیگه هیچ تعریفی از خوب و بدی نداشته باشم. بذارم زندگی جریان پیدا کنه و منم خیلی آروم و ریلکس به گذرش نگاه کنم.

این کتاب هر چی رو که تا حالا خونده بودمو زیر سئوال برده بود.

اونجا نوشته بود هدف تو زندگی یعنی جنگ با زندگی. باید بی هدف بود!

نوشته بود باید تسلیم شد.اگه تسلیم نباشی زندگی باهات می جنگه و بعدش تشویش و نگرانی میاد سراغت.

نوشته بود دیگه نباید به خودم فکر کنم.چون نفس یعنی خودخواهی و خودخواهی یعنی رنج....

کلا چیزایی رو خوندم که با همه ارزش هام تا این لحظه متفاوت بود....

اینم یه نوعشه دیگه.

به هر حال این روزا من از هر نوع تغییری استقبال میکنم. تغییر بهم یاداوری میکنه که هنوز زنده م





پ ن:

خدیا باور کن سکوت ما در این دنیا نشانه رضایت نیست!

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 21 تیر1390 و ساعت 19:24

تقویم تاریخ!!
خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست

فقط می ‏خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
تموم لحظه‏ های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست

خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود


چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم

داره رو دست ما می ‏میره این عشق

تموم لحظه‏ های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست

  خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود!!




پ ن:

عید همتون مبارک:)

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 9 تیر1390 و ساعت 15:58

یادت نیست

تو را ای چشم یادت هست می گفتم

ببین آیات پاک مهربانی را

شقایق را تماشا کن

نظر بر آسمان افکن

فراموشت نگردد کهکشان راه شیری، خوشه پروین و پرواز کبوترها

نگفتم من

نگاهت مهربان باشد؟

گره از ابروان بسته ات واکن، نهال دوستی بنشان

تو را گفتم که راه بی خدا، آغاز پایان است!

نگفتم من فروافتادگان را هم خدایی هست؟

تو را ای....

ببینم خوب یادت هست می گفتم

که عالم محضر پاک خداوندی است

و عصیان تا به کی، وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا

....

گوش نکردی که...!!!!!!!!!!



  

پ ن: 

حکمت وزیدن باد رقصاندن برگها نیست...امتحان ریشه هاست!    



لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 30 خرداد1390 و ساعت 0:6

ماه گرفت
ماه گرفتگی کلی در شامگاه روز 25 خردادماه در ساعت 21 و 54 دقیقه رخ می دهد و تا یک قرن آینده ماه گرفتگی کامل نخواهیم داشت. ماه گرفتگی امروزچهارشنبه از ساعت 21 و 54 دقیقه و 37 ثانیه با خسوف نیمسایه ای آغاز می شود و در ساعت 3 و 30 دقیقه و 41 ثانیه روز 26 خردادبه پایان می رسد. در ساعت 22 و 52 دقیقه و57 ثانیه اولین برخورد سایه زمین با لبه غربی ماه صورت می گیرد و خسوف جزئی آغاز می شود و این با توسعه گرفت ماه گرفتگی در ساعت 00:43:44 روز 26 خرداد ماه کامل می شود. در این زمان ماه به بیشترین تاریکی خود می ‌رسد و در ساعت 1 و 32 دقیقه و 42 ثانیه بامداد خسوف کلی کامل می شود.از ساعت 2 و 32 دقیقه و 14 ثانیه بامداد روز 26 خرداد ماه به تدریج از درون سایه زمین خارج می ‌شود و در ساعت 3 و 30 دقیقه و 41 ثانیه خسوف به پایان می رسد. این گرفتگی کلی از سراسر ایران قابل مشاهده است. این پدیده در آسیا به جز بخشی از شمال روسیه، در اروپا به جز بخشی از شمال آن در آفریقا به جز بخشی از شمال غربی، اقیانوسیه و جنوبگان قابل رصد است. این ماه گرفتگی از نوع کلی است و تا یک قرن آینده شاهد ماه گرفتگی کامل نخواهیم بود. خسوف جزئی بعدی در 19 آذر ماه سال جاری رخ می دهد. توضیح اینکه در شامگاه شنبه 19 آذرماه 1390 مقارن با طلوع ماه شاهد ماه گرفتگی خواهیم بود.

خوشم میاد که گوگل هم به روزه و اینجور وقتا سریع واکنش نشون میده:

پ ن:

اینم یه نشونه دیگه از خدا....باشه تا یه روزی لحظه به لحظه تباه شده زندگیمو ببینم که داره از یکی میگیره!

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 26 خرداد1390 و ساعت 1:32

یعنی الان تو قرن 21 زندگی میکنیم؟!!
این مطلب چند روز پیش خوندم و 2 تا شاخ رو سرم سبز شد!



بین کشورهای جهان، کره‌شمالی یکی از سرزمین‌های پر رمز و راز به حساب می‌آید؛ کشوری که اخبار و گزارش‌های رسیده از آن بسیار محدود است. شاید به همین خاطر است که خیلی‌‌ها با شیندن معدود اخبار رسیده از این کشور، از قوانین عجیب حاکم بر آن اظهار تعجب می‌کنند. درهرحال ارتباط محدود کره‌شمالی با دیگر کشورهای جهان و در نتیجه منزوی بودن مردم آن، این کشور را برای بسیاری از مردم دنیا به سرزمینی اسرارآمیز با هزاران حقیقت پنهان تبدیل کرده است.


*در کره شمالی چیزی به نام اینترنت وجود ندارد!

*مردم این کشور در هر نقطه از این سرزمین که روزگار می‌گذرانند باید تا آخر عمر همان‌جا بمانند و حق خروج از منطقه محل سکونت خود را ندارند و اگر زمانی هوای سفر به سرشان بزند یا بخواهند برای کاری از روستا یا شهر خود خارج شوند، حتما باید اجازه حکومتی داشته باشند

*تقریبا ۵۰ سال است که مردم کره‌شمالی صبح‌‌ها با نواختن صدای شیپوری که راس ساعت شش به صدا درمی‌آید و از طریق بلندگو در تمام مناطق پخش می‌شود از خواب بیدار می‌شوند.

*همه مردم کره‌شمالی موظف هستند با لباس‌های رسمی خاص از منزل خارج شوند یا علامت مخصوصی روی لباس داشته باشند تا وزارت اطلاعات و امنیت این کشور از اینکه چه افرادی در حال عبور و مرور هستند مطلع شود.

*خدمت سربازی اجباری در این کشور گاهی به ده سال هم می‌رسد.

*مردم این کشور برای رفتن به محل کار خود حق استفاده از خودرو را ندارند و معمولا با دوچرخه رفت‌و‌آمد می‌کنند. استفاده از خودرو تنها مختص به بالا رتبه‌های نظامی این کشور است.

*در کره‌شمالی هیچ خانواده‌ای حق خواب دیدن ندارد و اگر پدر و مادری صبح از خواب بیدار بشوند و خوابی را که شب قبل دیده‌اند تعریف کنند، فرزند آنها موظف است تا علاوه بر خوابی که والدینش دیده‌اند خواب خود را هم به نماینده وزارت اطلاعات و امنیت کشور که در کلاس‌شان حضور دارد، گزارش دهد.

*در تمام رسانه‌های کره‌شمالی، انتشار هرگونه خبر ناخوشایند در مورد کره‌شمالی در همه زمینه‌‌ها از سیاسی و اجتماعی گرفته تا اقتصادی و فرهنگی به شدت ممنوع است.

*درآمد ماهانه مردم بسیار ناچیز است؛ در بیشتر موارد هم نه کمک‌های دولت و نه درآمد مردم کفاف مایحتاج و نیازهای اولیه آنها را نمی‌دهد و فقر و قحطی بر بسیاری از خانواده‌های این کشور حاکم شده و سالانه چندین هزار نفر از آنها به دلیل گرسنگی جان می‌دهند.
دولت کره‌شمالی با وجود نیازهای شدیدی که به کمک‌های غذایی دیگر کشورها دارد اما به خاطر اینکه معتقد است این غذاها روی طرز فکر مردم اثرات سوء دارد و برای اینکه از آلودگی فرهنگی که نتیجه مصرف این غذاهاست در امان بماند، از پذیرفتن آن سر باز می‌زند.

*در کره‌شمالی فقط یک شرکت مخابراتی تلفن همراه که منطقه پایتخت، پیونگ یانگ، را پوشش می‌دهد مشغول به فعالیت است. مشترکان این شرکت مخابراتی حق استفاده از خدمات این شرکت برای تماس با خارج را ندارند. در نتیجه بسیاری از شهروندان کره‌شمالی برای تماس با بستگان و اقوام خود که در خارج از این کشور زندگی می‌کنند از تلفن‌های همراهی که به طور غیرقانونی از چین به کره‌شمالی وارد شده‌اند، استفاده می‌کنند(بازم دم چینی ها گرم)

*اگر پسر و دختری در کره‌شمالی قصد ازدواج با یکدیگر را داشته باشند، رضایت خانواده آنها هیچ نقشی در این ازدواج ندارد بلکه این وزارت اطلاعات و امنیت این کشور است که صلاحیت ازدواج این دو نفر را صادر می‌کند. به این ترتیب که هم پسر و هم دختر باید یک گزارش کامل از نحوه آشنایی، میزان علاقه، علت آشنایی و … را به وزارت امنیت ارائه بدهند. پس از این مرحله و بررسی‌های لازم و شناسایی تمامی اقوام دختر و پسر برای آنها قرار مصاحبه صادر می‌شود و پس از حضور دختر و پسر و پاسخ دادن به سوال‌های خاص اگر مورد مشکوکی دیده نشود، اجازه ازدواج آنها صادر می‌شود.

*از فوتبالیست ها و ورزشکارانی که از کره شمالی خارج می شوند تا در رقابت های جهانی حضور یابند تعهد اخذ شده و خانواده هایشان به گروگان گرفته می شوند تا مجبور به بازگشت به وطن باشند.

*در کره شمالی سریال اولیور توئیست آخرین تصویری است که مردم از غرب مشاهده کرده اند و تعجبی نداردکه با تمام این تفاسیر مردم کره‌شمالی از زندگی خودراضی باشند و معتقدباشند خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین هستند!

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در شنبه 14 خرداد1390 و ساعت 1:33

جاتون خالی
این هفته همش درگیر نمایشگاه بودم.

اولین نمایشگاه رسانه های دیجیتال استان بود که نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده بود که نوبت نمایشگاه رو داده بودن به استان ما

نمایشگاه بدی نبود. اما خوب هم نبود. یه غرفه رو هم به روزنامه ما داده بودن که نوبتی باید تو غرفه می موندیم.

قسمت های جالب نمایشگاه یکی کارگاه آموزشی بود که واقعا فوق العاده بود و چون دقیقا مقابل غرفه روزنامه بود  تونستم تو ۴-۵تا کارگاه شرکت کنم.

کلی به اطلاعات اینترنتی دیجیتالیم اضافه شد

قسمت جالب دیگه غرفه بازی های رایانه ای بود که به جز روز اول بقیه روزها شده بود پاتق این پسر دبیرستانی ها که از مدرسه نیومده می پریدن تو گیم نت

تخفیف های نرم افزاریش هم خیلی خوب بود. من ۳ تا نرم افزار خیلی خاص خریدم ولی الان پشیمونم که چرا بیشتر نخریدم

یه نرم افزار داشت که صحبت ها رو تایپ میکرد و قدرت تشخیص کلمات رو هم داشت. مثلا اگه می گفتی" پدربزرگم در قید حیات نیست" تشخیص میداد که این "حیات" اون "حیاط" نیست!

منتها یه خرده قیمتش بالا بود. از ۵۰۰ تومن تا یک و دویست قیمت خورده بود

خلاصه خوش گذشت.جاتون خالی بود

راستی این مدت یه سفر کوتاه هم رفتم شمال که اصلا جز عمرم حساب نمیشهاین یکی خیلی خیلی خوش گذشت.

کلی کنار ساحل اسب سواری کردم و اسبش هم اونقدر خوب بود که برای اولین بار تو عمرم چهارنعل رو هم تجربه کردم 

کلی هم واسم هورا کشیدن ملت

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390 و ساعت 11:51

وسط چهارراه!

از قدیم گفتن مواظب باش به چی فکر می کنی چون ممکنه به واقعیت تبدیل بشه.

منم اینو شنیده بودم و سعی میکردم همیشه مثبت اندیش باشم اما نه دیگه تا این حد!!!

یعنی فکر نمی کردم تا این حدش واقعی بشه....دارم شاخ درمیارم!

یه چیزی تو فکرم بود ، حالا 4 تا از اون چیزو با هم دارم. من فقط یکی می خواستم و الان نمیدونم با بقیه ش چیکار کنم.

احتمالا قدرت فکرم زیادی بوده...گاهی وقتا خدا یه کارایی میکنه انگاری قصد قدرت نمایی داره و من عاشق این خصوصت خدام:)

خداجون واقعا ازت ممنونم اما بهم بگو با بقیش چیکار کنم؟اصلا کدومش بهتر و قابل اعتمادتره.

الان موندم وسط یه چهارراه که منظره هر 4 تا راهش خوشگله.

شما باشین بین دریا و جنگل و دشت و کاخ کدومو انتخاب می کنین؟

فقط اینو بگم که فقط حق یه انتخاب وجود داره .

لطفا کمکم کنید بهترین راهو انتخاب کنم.


پ ن:

بعضی آدما قبل از تموم شدن تاریخ مصرفشون، فاسد میشن!!

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 اردیبهشت1390 و ساعت 22:13

هر چی که بود بین من و خدا بود

اگرمهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم مکنند ولی مهربان باش.....

 اگر درستکار باشی فریبت می دهند ولی درستکار باش.............

 نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش..........

 بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر کافی نباشد............

 و در نهایت می بینی که هرآنچه هست میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم..

 

خوبه که از این جور جملات میاد تو زندگیم.

یادم رفته بود که خوب بودن تو ذات منه و چیزیه که بین من و خداست نه به خاطر یه شخص خاص. بنابراین نباید دلم واسه خوب بودن هام بسوزه و به تلافی بخوام که بد بشم(هر چند که  بلد نیستم)

 

پ ن 1:

تو چند هفته اخیر متوجه شدم که چند نفر از دوستان نگران حال و روزم شدن و این موضوع رو به طرق مختلف به گوشم رسوندن. همین جا از همشون عذر میخوام که نگرانشون کردم اما باید بگم که حال سمانه خوبه. داره قوی تر میشه و از تو دنیای خیالی بچگی بیرون میاد.بنابراین لطفا غر غر هایی که اینجا می نویسمو به حساب حال بدم نذارین، فقط میخوام سبک تر شم.همین.

 

پ ن 2:

تو هم به اندازه من تو فکر فصل آخری....!


 

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در جمعه 9 اردیبهشت1390 و ساعت 19:13

قلبی که شاد نبود

هرگز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد

هرگز تنهايي آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نكنيد

هرگز تحمل آدمها را از ميزان ايستادگي شان تخمين نزنيد


یادمون نره که تو این دوره و زمونه همه ادما صبح ها که از خواب پا میشن نقاب به صورت می زنن...

کاش میشد تو قلب آدما رو دید تا دیگه هیچ کی صورت خندون دوستشو نشون دهنده قلب خندون اون ندونه و نرنجونتش!

حساس شدم عجیـبــــــــــــــــ....از خودم بدم میاد.قبلا هر چی هم که ناراحتم می کردن به روی خودم نمیآوردم که لااقل من ناراحتشون نکنم اما دیگه نمی تونــــــــــــم!





پ ن:

به روزگاری رسیدیم که دیگر , بني آدم ابزار يکديگرند!!!


لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه 4 اردیبهشت1390 و ساعت 0:40

لبریز...
عجب صبری خدا داره!!!!

خب معلومه چون خدا که مثل ما عمر محدود نداره. تا ابد هست و می تونه صبور باشه.

اما چرا یه خرده به فکر ما نیست...ما بنده هاشیم دیگه...70-80 سال خونه پرشه که زنده بمونیم.

چطوری از ما هم میخواد که اینقدر صبور باشیم؟

میدونی....آدمیزاد بیچاره ترین موجوده....نه دنیا اومدنمون دست خودمونه...نه مردنمون.

دلمون بخواد بمیریم هم حق نداریم خودکشی کنیم چون تاوان سنگینی داره.

من از حصار این دنیا خسته ام....

آخه اینو به کی بگم؟؟؟؟؟؟

کاسه صبرم لبریز شده اما چاره ای هم به جز صبر ندارم.دارم از عصبانیت منفجر میشم.





پ ن1:این دردی که من می کشم، درد بی ‌تو بودن نیست!...تاوان با تو بودن است!!!


پ ن 2:نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد!    (دکتر شریعتی)

لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 30 فروردین1390 و ساعت 0:16

stop!
]چقدر روزها زود میگذره.اصلا نمی فهمم چطوری شنبه میشه و دوباره تا چشم رو هم میذارم می بینم پنجشنبه است. فقط جمعه ها رو یه خرده حس می کنم. یعنی حس می کنم که زنده ام.

زندگی بدجوری ماشینی وار داره میگذره. کارهام تموم نمیشه. کلی برنامه میچینم و وقت میذارم بعد حتی نصفشونو هم نمیرسم که انجام بدم.

کلی کتاب از نت گرفتم ریختم تو موبایل که فقط تونستم یکیشونو بخونم.

یه عالمه فیلم دارم که هنوز تماشا نکردم.

سایبریا 2 رو هم چند ماهه که شروع کردم. تا مرحله اسکیموها رفتم و همین جوری ولش کردم.

حتی فرصت نمی کنم نیم ساعت هولاهوپ بازی کنم.

نمیدونم چرا زمان اینقدر سریع میگذره....

یه عالمه فکر بکر تو سرمه اما این عقربه های لعنتی ساعت اجازه نمیده انجامشون بدم.


یادمه چند سال پیش یه سریالی رو تو تی وی نشون میداد به اسم "ساعت برنارد" که می تونست زمان رو نگاه داره.کاش می تونستم یکی از اون ساعت ها رو  داشته باشم:)



پ ن:

 دل های پاک خطا نمی کنند بلکه سادگی می کنند، و امروز سادگی ، پاک ترین خطای دنیاست!


لینک مطلب .:.     

نوشته شده توسط سمانه در جمعه 26 فروردین1390 و ساعت 1:16

center>
تبیلغات رایگان New Page 1
<