كلمات و تصاوير هنوز در ذهنم رژه مي روند
من دوستشان ندارم چون آن ها فقط در لحظه خوب بودند
آن ها فقط چند تصوير و چند كلمه بودند بر دل ثانيه ها و دقيقه ها
ثانيه ها رفتند كلمات و تصاوير را هم با خود بردند
دلم برايشان تنگ نمي شود
دلم براي گذشته تنگ نمي شود
قلب من كوچك است نه گنجايش اين همه دلتنگي را دارد و نه طاقت آن را
ديدي؟جرقه اميدي از راه رسيد
من معتقدم هميشه اميدي هست حتي كوچك حتي كمي دير
ولي هميشه هست
پس مي خندم،چرا كه مي دانم آينده هنوز در اختيار من است
هنوز مي توانم كلمات و تصاوير ماندگار و زيبا ببينم
تو هم با من بخند
لبخند تو زيباست

لبخند تو يك تصوير ماندگار است
تابستان ۸۶
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 3:0
امروز تولد 84 سالگي حاجي بابا بود.ديروز عصر مادرجون زنگ زد گفت فردا شب دوره خونه ماست. مامان گفت اشتباه مي كني نوبت مادرجون اينا نبود.گفتم نمي دونم خودش كه گفت دوره است.صبح خاله زنگ زد به مامانم گفت فكر مي كنم امشب يه خبر ديگه اي باشه.انگار خاله رباب برنامه چيده كه به اسم دوره، بچه ها و نوه ها رو دور هم جمع كنه،احتمالا تولده.![]()
قديمي ها كه شناسنامه درست و حسابي نداشتن.يه دونه سه جلد بود كه اونم دقيقا مشخص نمي كرد طرف كي به دنيا اومده.منظورم روز تولده.خلاصه از اون جايي كه حاجي بابا معلم بوده قرار گذاشته بودن كه حدوداي همين 12 ارديبهشت واسش تولد بگيرن.البته به بقيه گفته بودن دوره است تا تو زحمت نيفتن و كادو نيارن. ولي شك مامان و خاله درست از كار دراومد.من هم ظهر زنگ زدم قضيه رو به منا (دختر داييم) گفتم.اين طوري شد كه همه خبردار شدن.![]()
خلاصه رفتيم و دور هم يه تولد كوچولو گرفتيم.وقتي حاجي بابا رو بغل كردم و گفتم تولدتون مبارك تعجب كرد.مثل اين كه خودش هم خبر نداشت.
فكر كنم سوتي دادم ولي هيچ كي بهم هيچي نگفت چون بالاخره تا چند دقيقه ديگه اش كه مي فهميد.يه چند نفري از فاميل غايب بودن.خب البته عذر موجه داشتن.ولي تعداد غايب ها اون قدر هم زياد نبود كه اين طور خنك برگزار بشه.![]()
به من كه خيلي خوش نگذشت.ولي خوشحالي رو ميشد تو صورت حاجي بابا و مادرجون ديد.بنده خداها دلشون به اين خوشه كه بچه ها ونوه هاشون دور و برشون باشن.حالا مي خواد به هر بهانه اي باشه.جمال بيچاره (پسرخاله ام) گيتارشو برداشت و يه آهنگ شاد زد.آهنگشو هم خودش ساخته بود ولي هيچ كي محلش نذاشت.
نمي دونم همه چرا امشب اين جوري بودن.دمق-خسته-دپرس...اه.حالم گرفته شد.
بي خيال مهم اينه كه حاجي بابا و مادرجون شاد بودن.فكر كنم همين خودش به دنيا بيارزه.![]()


پی نوشت:"خاله طيب جون" چون احتمال ميدم اين مطلبو مي خونيد بايد بگم كه جاتونو خالي كرديم.اين 2 تا عكس رو هم ميذارم تا دلتون حسابي تنگ بشه و پاشين بياين.![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 2:26
همش 230 صفحه؟؟چه قدر زود تموم شد.
از ظهر كه كتاب به دستم رسيده تا الان يه ريز دارم مي خونمش.همين الان تموم شد.البته بعدازظهري مجبور شدم 2-3ساعتي برم خونه مادرجون.
درست مثل اين آدمايي كه واسه رفتن به يه جايي عجله دارن،پله ها رو 2 تا يكي مي كنن ؛ من هم شده بودم عينهو همونا.ااون قدر واسه خوندن اين كتاب هيجان داشتم كه نمي دونستم چطوري دارم مي خونمش.
حتي دلم نمي خواست يه كوچولو سرمو بلند كنم.
"زيگورات"،"هوشمند"،"پاتسي اعظم"...واي خداي من!
به تك تك اين كلمات كه مي رسيدم انگاري جايزه نوبل بهم داده باشن ذوق مي كردم.احساس مي كردم قدرت تسلط به خودمو از دست دادم فقط خدا رحم كرد موقع خوندن كتاب كسي پيشم نبود وگرنه حتما به عقلم شك مي كرد.![]()
از بس پشت سر هم و بدون وقفه مي خوندم سردرد گرفته بودم ولي اصلا مهم نبود.حالا خوبه بعدازظهر يه استراحت اجباري داشتم وگرنه تا الان مغزم از تو گوشام زده بود بيرون.![]()
راستي يادم رفت توضيح بدم.كتاب"هوشمندان سياره اوراك" يكي از بهترين كتاب هاييه كه تا حالا خوندم.اين همه شوق و ذوق هم واسه اينه كه اين كتاب خاطرات گذشته رو برام تداعي مي كنه.وقتي دبيرستاني بودم يكي از دوستام امانت داد تا بخونمش . يادمه همون موقع هم نشستم يه ريز خوندم.حتي موقع ناهار خوردن .
بعد از اون ديگه هيچ وقت اين كتاب رو پيدا نكردم.چون اسم كاملش هم يادم نبود نمي تونستم از جايي تهيه كنم. ولي امسال خوشبختانه به لطف يه وبلاگ نويس آشنا تونستم اسم كامل كتاب رو دربيارم وبفهمم از كجا ميشه تهيه اش كرد.![]()
خب البته اونجايي كه فكر مي كردم نبود.پسرخاله ام تو مشهد از چند تا كتاب فروشي پرسيده بود گفته بودن بايد انتشاراتشو بگي.من هم تو اينترنت سرچ كردم وبهش گفتم.امروز هم خوشبختانه تونستم دوباره به اون همه خاطره قشنگي كه از داستان اين كتاب تو ذهنم مونده بود برسم.
نمي دونستم جلد دوم هم داره ولي حالا كه مي بينم ماجرا قراره ادامه پيدا كنه يه جورايي شدم.
متاسفانه اون كتاب فروشي جلد دومش رو نداشته و پسرخالم سفارش داده كه بياره.گفته هفته بعد. نمي دونم چطوري مي تونم تا اون موقع صبر كنم.![]()
به نظر من اين "فريبا كلهر"محشره.اين همه تخيل رو از كجا آورده فقط خدا مي دونه.يه داستان زيبا براي گروه سني نوجوان كه لا به لاش به طرز ماهرانه اي مفاهيم علمي گنجونده شده.
داستاني كه محبت و عشق توش موج مي زنه بدون اين كه به انحراف كشيده بشه.داستاني كه علم و پيشرفت علمي رو تشويق مي كنه اما تاكيد مي كنه كه تمام دانش بشري بدون حس انسان دوستي پشيزي نمي ارزه.
اين محاسن رو همين امروز فهميدم و متوجه شدم كه اين همه كشش ذهني براي دوباره خوندنش بي خودي نبوده.خدا مي دونه تو همون سن و سال دوره دبيرستانم چند بار از روش صعود استفاده كردم و چند بار نصف شبي احساس كردم يه موجود نامرئي تو اتاقمه.![]()
الان كه از مامانم مي پرسم ميگه اون موقع ها خيلي خيال پرداز بودم.
نمي دونم تو جلد دوم چه خبره ولي اميدوارم خيال پردازي هاي جديد كار دستم نده.![]()
خب البته اين كه فقط يه شوخي بود چون هردوره سني مقتضيات خاص خودش رو داره و مطمئنا تاثيرپذيري من الان به مراتب كمتر از اون موقع هاست.
ولي از همين الان دارم براي خوندن جلد دوم لحظه شماري مي كنم. ![]()

نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 30 فروردین1387 و ساعت 2:41
يه خلسه عجيب بود.يه حسي تو درونم داشت شكل مي گرفت.انگار يه بذري بود كه داشت جوونه مي زد.اين بذر به نور احتياج نداشت.برعكس فقط تو تاريكي ها مي تونست رشد كنه.جوونه به سمت قلب من رشد مي كرد.اون قدر رشد كرد و رشد كرد تا كم كم قوي شد.
چنگال هاي خودش رو آماده كرد تا به دور قلبم بپيچه.درست تو همين لحظات بود كه خورشيد داشت طلوع مي كرد.اما اين نوري نبود كه مانع جوونه زدن نااميدي تو وجود من بشه.من تا قبل از اون بارها طلوع و غروب خورشيد رو ديده بودم.بارها قبل از طلوع با خدا حرف زده بودم،قبل از غروب بهش التماس كرده بودم اما....
اما حالا نااميد بودم.يه نااميد خسته.جوونه لحظه به لحظه به قلب من نزديكتر ميشد و من نمي تونستم مانع رشد اون بشم.من خسته تر از اوني بودم كه حتي دوباره نگاهي به آسمون بالاي سرم بندازم.تو اين حال و هوا يهو صداي زنگ موبايل به گوشم رسيد.بدون هيچ انگيزه اي و تنها طبق يك عادت گوشي رو برداشتم.
يك sms بود.يك sms عجيب كه هيچ شماره اي نداشت.اون جا فقط نوشته بود:"امروز صداتو نشنيدم،نگرانت شدم".
به يك باره وجودم شعله ور شد.هيچ كس تو اين دنيا انتظار شنيدن صداي منو نمي كشيد.اما...اما نه.يادم اومد كه هر روز همين موقع وقتي خورشيد داشت طلوع مي كرد پاي پنجره مي رفتم و خدا رو صدا مي زدم.
يه دفعه اي احساس كردم نوري توي قلبم رو روشن كرد.چشام خيس شد و پلك هام انگاري بيدار شدن.سرمو بالا گرفتم و كمرمو راست كردم.گوشي موبايل رو برداشتم و دكمه پاسخ رو فشار دادم.
انگشتام چنان با شوق تايپ مي كردن كه نفهميدم كي پيغام "ارسال شد" روي صفحه نقش بست.من نوشته بودم:
" خدايا اگر تنها ترين شوم باز هم تو هستي.تو جانشين تمام نداشته هايم هستي"

اين مطلبو حدود يك سال پيش نوشتم.يه بار هم تو صفحه جوان چاپ شده اما چون خيلي دوسش دارم فكر كردم بد نباشه اينجا هم ازش استفاده كنم.دلم ميخواد بدونم ديگران راجع بهش چه حسي دارن چون من كه هنوز هم با خوندن دوباره اين متن يه حال غريبي پيدا مي كنم.اصلا گاهي شك مي كنم كه خودم نوشته باشمش.منتظر نظرات قشنگتون هستم.
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 20:31
اول که قرار شد از ۷ تا آرزوی محالم بگم با خودم گفتم همش ۷ تا؟؟
این که خیلی کمه.من یه عالمه آرزوی محال دارم.ولی وقتی شروع کردم به شمردن فهمیدم که ۳ تا آرزوی محال هم تو زندگی من نیست چه برسه به ۷ تا.
اول از آرزوهای کوچیک شروع کردم.مثلا گفتم دوست دارم پنجره اتاقم رو به دریا باز بشه ولی نمی شه. ولی نمی شه؟؟؟چرا ممکنه یه روزی بشه.می تونم یه خونه کنار دریا داشته باشم که پنجره اش رو به دریا باز بشه.پس این که هیچی.![]()
با خودم گفتم آرزوهای کوچیک مال آدم های کوچیکه بهتره یه آرزوی بزرگتر پیدا کنم.
یادم اومد که دوست دارم رئیس جمهور ایران بشم ولی نمیشه.پس این یه آرزوی محاله.بعدش از خودم پرسیدم چرا نمی شه؟مگه آقای "احمدی نژاد"فکر می کرد یه روزی رئیس جمهور بشه.یا "شهید رجایی".اون که یه زمانی یه دستفروش ساده بود...پس فهمیدم که این کار شدنی است![]()
این بار از خودم اومدم بیرون.آرزو کردم که حسادت و کینه و دورویی وهر چی خصلت بده از همه آدم ها دور بشه.و مطمئن بودم که این یکی دیگه محاله
ولی نه...وقتی امام زمان ظهور کنه همه مردم کنار هم زندگی گل و بلبل خواهند داشت
حالا غیر از ما مسلمون ها..بقیه ادیان هم به منجی آخر زمان اعتقاد دارن.پس این هم محال نیست.
حتی آرزوی داشتن ماشین زمان که آقای شیرازی مطرحش کرده بودن هم الان محال به نظر می رسه.۲۰۰۰ سال پیش کی فکر می کرد یه روزی بشه که مردم از طریق امواج با هم صحبت کنن.یا از طریق اشعه بشه داخل بدن انسان رو دید یا مثلا کی فکر می کرد که انرژی هسته ای بشه حق مسلم ما؟
پس از اون جایی که تصور مکان و زمان هم تو یه عالم دیگه ممکنه بی معنا باشه شاید روزی برسه که بشه به گذشته یا آینده سفر کرد.(الزاما که سفر نباید فیزیکی باشه)![]()
خلاصه هی گشتم و گشتم..همه دنیا رو گشتم تا به این نتیچه رسیدم که تنها آرزوهای محال به فرصت های از دست رفته مربوط میشن.همون هایی که با "ای کاش" ازش یاد می کنیم.
مثلا بزرگترین آرزوی محال من اینه که :"ای کاش مرداد ماه سال ۷۹ به عنوان رئیس منتخب شوراهای مدارس بجنورد انتخاب نمی شدم تا مجبور به شرکت در اردوی تهران نباشم"![]()
حالا دلیلش بماند ولی "ای کاش تحقق این آرزوی محال هم غیر ممکن نبود"
نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 7 فروردین1387 و ساعت 11:59
سال گذشته چه خوب - چه بد......گذشت و تموم شد.
بهار اومده.
یه نفس عمیق بکش.
ولوم اسپیکرتو ببر بالا و از دیدن این همه زیبایی لذت ببر.![]()

با تمام وجودت خدا رو شكر كن.![]()

فکر کن تو هم مثل بهار تازه دنیا اومدی![]()

پس يه زندگي تازه رو شروع كن![]()
سال نو مبارك![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 0:50
من به این تاریکی
من به این مهر سکوت
من به ما
من به فرسودگی ذهن خودم معترضم
که چرا شوق آغاز مرا و منی چون من را
ز خودم دزدیدند
به کجا برگردم؟حق برگشتن را ز تنم دزدیدند.
سفر آینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند.
این شعر رو چند سال پیش تو مجله چلچراغ خوندم.اون موقع ها هنوز دنیای قشنگی داشتم و به نظر من دزدیدن خواب های رنگی یک نفر بزرگترین جنایت بود.
اون موقع ها همه بهم می گفتن از حصار خودت بیرون بیا.از دنیای قشنگ و گل و بلبلی که واسه خودت ساختی بیرون بیا و ببین که دور و برت چقدر آدم های بد هستن.من می دونستم .نه اینکه ندونم میدونستم که همه دنیا به قشنگی دنیای من نیست اما دلم نمی خواست باور کنم.دوست داشتم فقط مهربون باشم و مهربونی ببینم.فقط قشنگی ببینم و خوشحالی.فکر می کردم همه لااقل همه دوستام مثل من فکر می کنن.من با همشون خوب بودم.سعی کردم هیچ وقت دل کسی رو نشکنم.دروغ نگم.تهمت نزنم.غیبت نکنم.یعنی واقعیتش از خدا می ترسیدم.![]()
نمی دونم چقدر موفق بودم همین قدر می دونم که مورد ویژه ای یادم نمونده.البته یه مورد دل شکستن بود که هنوز هم دارم تاوانشو پس میدم.(کسی به خودش نگیره.قضیه مربوط به سال سوم دبیرستان و یکی از هم مدرسه ای هامه که جلو جمع بدجوری ناراحتش کردم.فقط خدا منو ببخشه چون عمدی نبود)ولی یک سالی میشه که دارم احساس می کنم وقت بزرگ شدنه
.دیگه وقتشه که زیادی هم خوب نباشی یا لااقل همه رو خوب نبینی.
(نمی دونم چرا همش دوست دارم این چرت و پرت ها رو بنویسم.شما می تونین نخونینش چون این طرز نوشتن تا زمانی که عقده های دلم سبک بشه ادامه داره. )
از یک سال پیش به این طرف کم کم یه چیزایی رو دارم می فهمم.دارم یاد می گیرم که فتنه انگیزی چطوریه.چطوری دیگران می تونن در لباس دوست دشمن باشن.دارم می فهمم منافق یعنی چی.من خیلی چیزها شنیدم و دیدم از همه اونایی که علیه من یا دوستام حرف زدن و توطئه چیدن اما هنوز هم وقتی تو صورتشون نگاه می کنم نمی تونم باور کنم که اونا این کاره بودن.انگار این عذر میخوام خریت نمی خواد دست از سرم برداره. ![]()
شاید به خاطر اینه که همه رو مثل خودم می بینم و با خودم مقایسه شون می کنم.یادم نمیاد حتی یک بار مجبور به گفتن دروغی شده باشم و اون دروغ لو نرفته باشه.موقع دروغ گفتن چشام یه طوری میشه .اونقدر مضحک میشم و با کلمات بازی می کنم تا بالاخره خنده ام میگیره و مجبور میشم اعتراف کنم.
واسه همین وقتی یکی قسم می خوره که پشت سر من حرفی رو به دیگری نزده و چهره اش تغییری نمی کنه نمی تونم باور کنم کار اون بوده.
نمی خوام بد باشم.به هیچ قیمتی.مگه ما آدما قراره چقدر زنده باشیم؟همین ۲ روز پیش بود که یکی از صمیمی ترین دوستان خونوادگیمون رفت.بدون هیچ سابقه بیماری و مشکلی.تو سن ۴۸-۴۹ سالگی.وقتی یادش می افتم بی اختیار اشکم در میاد چون هیچ چیزی جز خوبی هاش به ذهنم نمی رسه.جز صدای ملایم و مهربونش وقتی زنگ میزد خونمون و می گفت:"عموجون بابا خونه است؟"
(روحش شاد)
ولی بعضی ها....نمی دونم چطوری میخوان جواب خدا رو بدن.من که ازشون نمیگذرم.چون دارن از سادگی ماها سو استفاده می کنن.اگه یه آدمی بودم که دروغ و کلک رو می فهمیدم زیاد بهم بر نمی خورد. می دونستم که از پس خودم بر میاد.ولی وقتی ندونی و برات بزنن...![]()
گاهی وقت ها دوستام بهم تذکر می دن که چرا جواب فلانی رو ندادی؟یا چرا با فلانی اینقدر دوستی در صورتی که اون دشمن درجه یک نوئه؟خب چی کار کنم؟نمی تونم باور کنم.من اهل کلک بازی نیستم و نمی فهمم چه جوریه..
ای خدااااااااااااااااا
گاهی آرزو می کنم ای کاش مامان و بابا به جای راستی و خوبی و محبت و نوع دوستی-چاپلوسی و دو به هم زنی و زیر آب زنی و برگردوندن حرف ها به دلخواه خودم و از این جور چیزا یادم می دادن. اونطوری شاید امروز ازشون استفاده نمی کردم ولی لااقل می فهمیدم دارن چه بلایی سرم میارن.
نمی دونم چی بگم و چقدر بنویسم تا دلم آروم شه ولی همینو می دونم که خدا با مکر کنندگان مکر می کنه.امیدوارم این مکر رو چنان انجام بده که دیگه هوس توطئه چینی به سرشون نزنه.
با تموم این حرفا هنوزم دلم نمی یاد دنیای کوچیک و قشنگ خودم رو رها کنم. ای کاش میشد همه آدما تو این دنیای کوچیک و قشنگ زندگی کنن.
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 3:26
همه چيز از اين جا شروع شد

ولي همه چيز به اين جا ختم نمي شه

خدا اين دست ها رو خالي بر نمي گردونه

بياين ما هم براي پيروزي مردم بي گناه فلسطين دعا كنيم
نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 12 اسفند1386 و ساعت 2:27
چون توی دومین سالگرد تولد وبلاگم بهترین هدیه ها رو از مهر و محبت شما دریافت کردم
این مطلب رو صرفا برای تشکر از بازدیدکننده ها میذارم.
باید بگم که حسابی غافلگیر شدم.پیش خودمون بمونه ولی تا حالا هیچ وقت ۳۱ ستاره تو آسمون نداشتم.آخرین رکوردم ۲۸ تا بوده که سال پیش اتفاق افتاد.![]()
علیرضا شیرازی عزیز...مدیر بلاگفا ! 
خوشحالم که برای بار دوم تو جشن تولد "ایران سما" شرکت کردین . با این کارتون امسال هم مثل سال گذشته خاطره خوبی رو توی ذهن من به یادگار گذاشتین.![]()
باید اعتراف کنم که تو دنیای وبلاگ ها هیچ چیز به اندازه نظرات شما که گاها شامل حالم میشه منو خوشحال نمی کنه.واقعا ازتون ممنونم.![]()
![]()
![]()
جناب آقای مهندس نوریان سرپرست محترم ویژه نامه خراسان شمالی !که متاسفانه اخیرا سمت سرپرستی رو واگذار کردین و دارین بر میگردین مشهد.نظرات شما همیشه قوت قلبی برای ادامه راه وبلاگ نویسی من بوده.بی نهایت سپاسگزارم و امیدوارم هر جا هستین موفق باشین و مثل همیشه منشا خیر و برکت ![]()
جناب آقای نصیری خجسته مسئول محترم حسابداری شهرستانهای روزنامه خراسان! که علی رغم مشغله کاری همیشه وقتی رو به مطالعه "ایران سما" اختصاص دادین.از نظرات راه گشای شما هم ممنونم.![]()
جناب آقای جواد کریمی همکار محترم! نظراتتون به رغم ضد فمینیسم بودن زیباست.متشکرم.![]()
جناب آقای فرهومند همکار گرامی سابق در خراسان جنوبی!نظرات دقیق شما همیشه باعث شده مطلبی رو یاد بگیرم.از این بابت تشکر می کنم.
(راستی "ایران سما" قبلا تو وبلاگ ایشون لینک بود ولی الان نمی دونم چرا نیست
)
جناب آقای مهندس حامد فیروزه هم کلاسی عزیز!باعث افتخاره که به رغم مسئولیت خطیرتون در دوران سربازی
باز هم دست از وب گردی برنداشته و ما را همچنان از نظرات شیواتون مستفیض می گردانید.
(اوه چقدر قلمبه سلمبه شد
)
جناب آقای دکتر سیاوش کاویان ! مدتی است بنده رو با نظرات عمومی و خصوصی تون مورد لطف قرار دادین.از شما هم ممنونم.![]()
جناب آقای مهندس حمید ! نظرات منحصر به فردتون همیشه باعث شرمندگی اینجانب میشده.سپاس
(منحصر به فرد از اونجا که نظرات ایشون از وسط دریا ارسال میشه
)
از خانم ها و آقایان:مهدی-پوریا-سکوت-فاطیما-حمید باستانی-حمیدرضا طهماسبی پور-رضا-مامان نازگل-دختر خاله الهام -سعید داداش-مهیار و ... هم به خاطر شرکت در جشن تولد وبلاگم کمال تشکر رو دارم.![]()
و امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
یک تشکر خیلی خیلی ویژه از جناب آقای منصور که بعد از مدت ها سری به دوستان قدیمی خودشون زدن.
لازم به ذکره وبلاگ های "ایران سما" و "نیکاح"(کی میدونه آخرش چی میشه؟) تقریبا هم سن و سال هستن.تشکر خیلی خیلی ویژه از ایشون هم به خاطر زحمتیه که جناب منصور ۲ سال پیش برای طراحی قالب"ایران سما" کشیدن.(قالبم بی نظیره.مگه نه؟؟)![]()
راستی وبگذر کدومتون هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 2:12
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا حالا حالا حالا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه دستا به بالا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به این وبلاگ خوشگل![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بگین هزار ماشاالله![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وبلاگ ایران سما امروز ۲ ساله میشه.
باورم نمیشه به همین زودی ۲ سال گذشت.باورم نمیشه وبلاگ من باعث شد روز ولنتاین ایرانی اختراع بشه.![]()
بله.درست روز ۲۹ بهمن ۸۴ بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ نویس بشم.اون موقع ها اصلا فکر نمی کردم وبلاگ من چنین تحول شگرفی رو توی تقویم ایرانی ایجاد کنه ولی حالا که مجبورم واقع بین باشم! می تونم به آینده این وبلاگ امیدوار تر بشم.![]()

پاورقی:
۱)به عکس مطلب خرده نگیرین.این عکس رو گذاشتم تا یه روزی شاهد صدمین سال تولد وبلاگم باشم.![]()
۲)همکاران و دوستانی که این مطلب رو میخونن لطفا فردا تقاضای شیرینی و سور ننمایند چرا که شیرینی که دیروز بابت اولین سالگرد فارغ التحصیلی اینجانب میل نمودید ۲ منظوره تشریف داشت.![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 0:23
شوهر خاله بنده متخصص موبایله یعنی اون زمانی که هیچکی موبایل رو از نزدیک ندیده بود واون موقع که همه موقع تماشای فیلم های خارجی به این فکر میکردن که چطوری این موجود بدون سیم همه جا کار میکنه!
ایشون مشخصات انواع و اقسام گوشی های موبایل رو داشتن.
یادمه اولین گوشی موبایل رو هم (البته تو دنیای واقعی)تو دست ایشون دیدم.فکر میکنم یه صاایران گوشکوب بود.یه گوشی درست مثل بیسیم های پلیس ولی با سایز کوچکتر.
وای خدا میدونه چقدر آرزو داشتم یه دونه از اونا رو داشته باشم ولی خب اون موقع هنوز دبیرستانی بودم و به قول مامان موبایل به چه دردم میخورد؟یا به قول بابا :بابام هم موبایل نداشت چه برسه به دخترش؟
یه بار سر جلسه کنکور آزمایشی دانشگاه آزاد سخنگوی جلسه بین صحبت هاش از داوطلبان خواست تا تلفن های همراهشونو خاموش کنن.![]()
![]()
من و چند نفر از دوستام سر همین قضیه از خنده روده بر شدیم آخه اون موقع فکر کنم حتی شوهر خاله گرامی بنده هم هنوز موبایل نداشت چه برسه به فسقل جوجه هایی مثل من و دوستام.
چند وقت بعد کم کمک تو شهر ما هم یه چند نفری موبایل خریدن...شماره های ۱۱ رقمی...قدم زدن موقع صحبت کردن...زنگ خوردن گوشی تو یه جلسه و.........وای که چه کلاسی داشت.![]()
خلاصه زمان گذشت و گذشت تا اینکه این جانبه هم موبایل دار شدم.البته موبایل خودم نبود اما خب من دانشجو بودم..اصلا هم مهم نبود که دانشجوی شهر غریب نبودم و تو همین بجنورد درس میخوندم!به هر حال زشت بود که بین ۴ تا از بچه های دانشگاه کم بیارم.این گونه شد که سال دوم دانشگاه موبایل بابا رو تصاحب کردم.![]()
یه سامسونگ لب تاپ بدون دوربین و بلوتوث و اینفرارد و... اصلا اون موقع این چیزها نبود.مهم داشتن یک عدد سیم کارت حدود ۱ میلیون تومانی بود به علاوه یک عدد گوشی ..حالاهر نوع گوشی..مهم نبود.
سال سوم یعنی ترم پنجم بودم که خونواده مجبور شدن برای سرخورده نشدن من یه دونه سیم کارت واسه خود خودم بخرن.البته اون موقع ها سیم کارت ثبت نامی بود.اولین گوشیم یه نوکیا نمیدونم چند سورمه ای بود.عجب وزنی هم داشت. دست آدم فلج میشد. ![]()
کیف گردنی هم که اون موقع نبود . اون گوشی به هیچ نوع جیبی هم رحم نمی کرد واسه همین تنها راه و با کلاس ترین(!) راه در دست گرفتن موبایل بود.
خلاصه چند ماهی که گذشت دیدم نه نمیشه.گوشی بروبچ خیلی با من فرق داره.اونا صفحه رنگی بودن .قابلیت آهنگ سازی داشتن(آهنگ های :مریم گل ناز من..طناز..باباکرم..)ولی من چی؟گوشی من چی؟![]()
![]()
رفتیم سراغ بعدی.یک نوکیا بود با هر دو این مشخصات.خوشگل هم بود.نقره ای- مشکی و خوش استیل.
ولی عمر این یکی هم خیلی طولانی نشد.
شب ها خواب می دیدم یه گوشی دارم که مثل گوشی هم کلاسی هام عکس می گیره و میشه توش آِهنگ mp3 ریخت.![]()
خوشبختانه خوابم تعبیر شد.البته همش به جز قسمت فرمت آهنگ.یه نوکیا ۳۲۲۰ که دور و برش چراغ هم داشت.خب البته زشت بود که یه دخترخانم با شخصیت چراغ های اون رو فعال کنه! من هم که endشخصیت..بعد از ۲-۳ مورد تذکر دوستانه اقوام
بی خیال این قسمت شدم.
وای خدای من چه عکس هایی با همین دوربین vga بی کلاس گرفتم.
محشر بود.ولی خب خیلی حیف بود که نمی تونستم اون عکس ها رو واسه دوستام بفرستم.آخه نه اینفرارد داشتم نه بلوتوث.
مورد بعدی دیگه نوکیا نبود.بعد از یک تحقیق ۱ ماهه تو اینترنت به انضمام نصایح مخالفت گونه یک عدد همکار
گوشی مورد دلخواهمو پیدا کردم.
سامسونگ d900.
این دیگه آخریش بود.یعنی به خودم قول دادم که آخریش باشه.دوربینش که حرف نداشت.معرکه.فیلم میگرفتی عینهو هندی کم سونی. منتها بدون اینفرارد. اه ه...اینفرارد دیگه کیلویی چنده؟بلوتوث ورژن ۲رو عشق است.![]()
چند ماهی گذشت.دکمه های گوشی یه خوده مریض احوال شدن و تو اس ام اس های پرسرعت کم می آوردن.صفحات اینترنتی هم که خیلی دیر لود میشد
.بدتر از همه فارسی سرچ نمی کرد. سیو عکس رو هم باید فراموش می کردی.![]()
اااا....این جوری که نمیشه زندگی کرد.![]()
![]()
و این گونه شد که بعد از یک مذاکره کمتر از نیم ساعته و با توافق طرفین -گوشی مذکور را نیز به مادر عزیزتر از جان واگذار کردیم. البته خیلی منصفانه با قیمت ۶۰ تومن زیر قیمت گوشی نو بازار.![]()
بعدترها فهمیدم که خیلی هم منصفانه نبوده چون ram micro sd
۱۶ هزار تومانی به گوشی جدیدم نمی خورده.این یعنی گوشی عزیزم رو مفت از دست دادم.
تازه یه کم بعد ترش بیشتر افسوس خوردم چون گوشی جدید ۱۵ فریم در ثانیه فیلم میگیره.قبلیه ۳۰ فریم.
راستی یادم رفت اسمشو بگم.
دوست جدید من یه k800 سونی اریکسون بی نظیره.این دیگه آخریشه.
البته امیدوارم!!!!!!!![]()
![]()

نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 0:34
وقتی شب میشه وقتی با خدا خلوت می کنی
وقتی دلت می خواد باهاش حرف بزنی اما نمی تونی
نمی دونی که چی باید بهش بگی و از کجا باید شروع کنی
اونجاست که می فهمی چقدر از درون تهی هستی
می فهمی که روزها بیخودی قیل و قال راه میندازی و منم منم می کنی
بیچاره! تو که اینقدر بهش محتاجی تو که بدون اون حتی نمی تونی نفس بکشی
تو که یقین داری زندگی مرگ گذشته و آینده ات همه به خواست اونه و به دست اون رقم می خوره
چرا؟؟
پس چرا فراموشش می کنی؟ چرا گاهی یادت می ره که خدایی هم هست؟
خدایا!
واقعا که انسان از شیطون هم بدتره
آخه اون آخر آخرش فقط به ما سجده نکرد
اما ما به تو سجده نمی کنیم!
من موندم تو این غرور مسخره!
آهای!! تو که از اسم مرگ وحشت داری
تو که یه زمانی یک نطفه ی بی ارزش بودی
تو که آخرش فقط یه لاشه که نه ۲ تا استخون ازت باقی می مونه
به چیت می نازی؟
به خوشگلی؟ به من بگو چقدر واسه این خوشگلی زحمت کشیدی و قراره تا کی باهات بمونه؟
به پولت؟ بگو اگه عزرائیل از راه برسه با چقدر می تونی ازش مهلت بگیری؟
به مقامت؟ خودت هم خوب می دونی که به یک مو بنده خدا بخواد چنان از عرش به فرش میاردت که نفهمی از کجا خوردی
والله من تو پرروئی خودمون موندم هنوز هم نمی دونم چرا گاهی فراموشت می کنیم!!
خودم-تابستان۸۶
نوشته شده توسط سمانه ت در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 23:12
.......
اول نامه جای دل تنگ
چند تا نقطه چین می گذارم
جای اسم قشنگت سر سطر
نازنین..نازنین می گذارم
گفتن از تو ولی کار من نیست
گفتن از تو ولی کار من نیست
پس قلم را زمین می گذارم!
نوشته شده توسط سمانه ت در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت 23:43
امروز هوا اونقدر سرد بود که اصلا دوست نداشتم از تو تختم بیام بیرون.بخاریهای اتاقها در حال خودکشی بودن..شومینه تو هال هم همینطور ولی با این وجود اصلا خونه گرم نمی شد. زنگ زدم ۱۳۴ ببینم چه خبره؟ همین جوری موندم...
۱۶ درجه زیر صفر؟؟؟؟ همه شیرهای آب هم یخ زده بود.تلویزیون رو روشن کردم دیدم همه ی شبکه ها از برف و سرما حرف میزنن و احتمال قطع گاز. وای نه........![]()
حالا آب رو میشه یه کاریش کرد..اما اگه گاز قطع بشه دیگه فاتحه مون خونده است.یه قهوه داغ واسه خودم درست کردم و نشستم جلوی تلویزیون.نخیر..
انگار به جز این که بگن چند تا ماشین تو راه مونده و چند متر برف تو کدوم شهر ها باریده خبر دیگه ای نیست.
با خودم فکر کردم تو این هوا یه خواب درست و حسابی می چسبه.با این فکر دوباره پریدم رو تخت و رفتم زیر پتو. اتاقم دیگه حسابی گرم شده بود و کم کم خوابم برد....اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم.فقط میدونم که حتی حاضر نشدم واسه ناهار برم بالا.
ساعت ۴ بعدازظهر بود که مامان اومد بیدارم کردوگفت بسه دیگه. چقدر می خوابی؟ناهار نخوردی زنده ای؟پاشو بیا غذاتو گرم کردم.(خبر نداشت صبحونه هم نخوردم وگرنه از پنجره پرتم می کرد بیرون).ولی انگار یه چیزیم میشد.هنوز هم خوابم میومد.اصلا هم گرسنه م نبود.واسه همین سردرد رو بهونه کردم و گفتم می خوام بخوابم.
مامان هم دلش سوخت و ناهارمو آورد تو اتاقم .
یک ساعت بعد دوباره اومد صدام کرد گفت پاشو بیا بالا.چای دم کردم.خودمو زدم به اون راه و جواب ندادم. واسه همین چایی رو هم آورد تو اتاقم و گفت نری بشینی جلوی تلویزیون..هال سرده سرما می خوری.زود بیا بالا...
این بار بابا اومد پایین و گفت:تو خجالت نمی کشی این همه می خوابی؟(راست می گفت..چرا خیلی خجالت کشیدم
)
ساعت ۶ بود که رفتم بالا.یک ساعتی رو اونجا بودم و دوباره برگشتم پایین.چقدر دلم واسه علیرضا تنگ شده بود.راستی یادم رفت بگم علیرضا داداشم ۲-۳ روزیه که رفته مشهد دنبال مدرکش.امروز قرار بود بیاد اما زنگ زد گفت ماشین پیدا نکرده .
دیگه شب شده بود و همه خواب بودن.همه یعنی همه ی شهر اما مگه من خوابم میومد؟(نه تو رو خداخواهش میکنم یه کم دیگه هم بخواب![]()
)
رفتم سراغ اینترنت.گفتم یه خورده مطلب واسه صفحه م پیدا کنم که یهو این چند تا عکس رو دیدم..
این دفعه دیگه واقعا خجالت کشیدم.مردم تو سرما موندن اما من یک روز کامل رو این طوری هدر دادم.اون هم تو اتاق گرم و کنار بخاری در حالی که خیلی ها امروز قطعی گاز داشتن.خیلی ها تو راه مونده بودن و
هیچ سرپناهی نداشتن.خیلی ها واسه تهیه مایحتاج زندگیشون با مشکل مواجه بودن.
خدا منو ببخشه.![]()
.



نوشته شده توسط سمانه ت در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 2:11
در حسرت واماندن اسب
اسب
در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی
در حسرت مرگ!
حالا بگو دوست داری جای کدوم باشی؟
گاهی وقت ها بعضی ها یه فکرایی می کنن ..یه فکرایی که انگار دیگران خیلی مقصرن-خیلی بی رحمن-درک نمی کنن و....نگو مبهم حرف می زنم چون اینا رو اون کسی که باید می فهمه.خواستم از این جا به اون شخص بگم که آره تقصیر من بود.از همون اولش ولی باید حتما جای سمانه می بودی و از دید اون نگاه می کردی تا بدونی که یه سری افکار داره دیوونم می کنه و هیچ کی غیر خدا نمی فهمه.من از اولش آخرشو می دونستم اما هنوز دلم به یه چیزایی خوش بود-هنوز امیدمو به خدا از دست نداده بودم-اگه اومدم جلو فقط به همین خاطر بود .معذرت میخوام و اگر چه می دونم بی تقصیر نبودم و نیستم اما هر کسی که راه میره می تونه گم بشه مگه نه؟
و حرف آخر این که:خیلی دوست داشتم یه چرخ گاری یا یه اسب باشم اما انگار مجبورم نقش اون گاری چی رو بازی کنم که...
نوشته شده توسط سمانه ت در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 22:13
۲ آذر هم گذشت.می خواستم یه سالگرد درست و حسابی تو وبلاگم بگیرم.
آخه می دونین دوم آذر پارسال یه روز خیلی خاص تو زندگی من بود .یه نقطه عطف.روز جشن فارغ التحصیلی بچه های برق ۸۱ دانشگاه آزاد بجنورد.
جشنی که مراسم اون رو خود بچه ها به تنهایی برگزار کردن.بیرون از دانشگاه و بدون هیچ گونه کمک گرفتن از مسئولان ولی با کلی دوندگی برای گرفتن مجوز.
با بچه ها تقریبا ۹ ماه واسه انجام کارها دوندگی کردیم. ولی روز ۲ آذر خستگی این ۹ ماه واقعا از تن و روحمون بیرون اومد.آخه جشن فوق العاده برگزار شد.خیلی خیلی بهتر از جشن هایی که خود دانشگاه سال های قبلش برگزار می کرد.
تعریف از خود نیست ولی برنامه ریزی و بعدش پذیرایی از حدود ۸۰ نفر فارغ التحصیل به همراه خونواده هاشون که از راه های دور اومده بودن که روی هم رفته میشد چیزی بیش از ۴۰۰ نفر مهمون اونم دست خالی و با یه عالمه سنگ اندازی کار آسونی نبود ولی خب ارزشش رو داشت.
(کیفیت بد عکس پایین مربوط میشه به گرفتن عکس از روی عکس
شما ببخشید لطفا.)

این عکس رو هم بعد از آخرین جلسه کلاس ابزار دقیق گرفتیم.فکر می کنم آخرین کلاسمون هم بود.ترم آخر...یادش به خیر!از سمت چپ پایین دومین نفر منم.

نوشته شده توسط سمانه ت در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 18:43
حالا هر کی خیلی دوست داره اون عکس ها رو ببینه پیغام خصوصی بذاره تا من روش فکر کنم![]()
به زودی با آپ جدید بر میگردم.![]()
نوشته شده توسط سمانه ت در چهارشنبه 7 آذر1386 و ساعت 15:38
میبینم تو این چند روزی که نبودم دلتون واسم یه ذره شده![]()
آخی...![]()
عرض شود خدمتتون که بنده گرانمایه این یک هفته رو یک جایی تشریف داشتم به اسم جشنواره.![]()
جشنواره از نوع تئاترملی رضوی.
این جشنواره به لطف خدا و البته به قیمت حرص خوردن بعضی استان ها
همزمان تو بجنورد و تهران برگزار شد. اولین باری هم بود که به خارج از پایتخت کشیده می شد.
این جانبه هم نقش یکی از اعضای ستاد خبری رو تو این جشنواره به عهده داشتم.![]()
خیلی خوش گذشت..کلی از هنرپیشه ها اومده بودن...مثل علی نصیریان- سیاوش طهمورث-حسین مسافر آستانه-فرهاد بشارتی-داود رشیدی-امیر جعفری-امید زندگانی-احمد علامه دهر-هانیه توسلی و...![]()
من هم از فرصت استفاده کردم و یه عالمه عکس باهاشون گرفتم.
عکس ها رو تو پست های بعدی میذارم.
نوشته شده توسط سمانه ت در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 22:48
امروز یه روز استثنائی تو زندگی من بود...
یک برگه A4...
یه عکس4*3 روی برگه...
یه هولوگرام که میگن به این برگه اعتبار میده...
+۲ تا امضا و چند خط نوشته...
اینا تمام اون چیزی بود که من ۴ سال منتظرش بودم.![]()
یادمه از بچگی آرزو داشتم مهندس بشم...چه رویاهایی!!![]()
امروز به این آرزوی چندین و چند ساله خودم رسیدم اما حالا می بینم که داشتن این برگه اون قدرها هم ذوق کردن نداشت.![]()
یاد یه جمله از یه آدم بزرگ افتادم که میگه:
"هیچ چیز اونقدری که قبل از بدست آوردن به نظر میاد لذت بخش نیست"
خدا رو شکر می کنم ولی خب حالا با این مدرک چ